eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
745 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.6هزار ویدیو
63 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
عشقـہ♡ چهارحرفہ
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ #حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ #پارت_هشتاد_و_هشتم [زینب] با
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ گفتم: نمی خواد خودم میشورم تو برو پیش مهدی بعد از اینکه نازی رفت شروع کردم به شستن ظرفا یاد دیروز افتادم .( بالاخره دختره بهم پیشنهاد دوستی داد انگار رفتارم جذبش کرده بود . و منم همینو میخواستم ، شمارش و داد تا بهش زنگ بزنم و بیشتر باهم آشنا بشیم بعد از اینکه از کافه زدم بیرون یه تاکسی گرفتم برای احتیاط گفتم بره پارک ....... بعد از حساب کردنه کرایه ماشین رفتم و روی یه صندلی نشستم شاهین از همون موقعه که از کافه زدم بیرون روی شونه ام نشسته بود هوا یکم تاریک شده بود چون کلاه شنل روی سرم بود یه حالت ترسناک بهم میداد . دوتا پسره از دور داشتن میومدن وقتی نزدیک من رسیدن تا نگاهشون بهم افتاد همچین جیغ زدن که یه لحظه شک کردم پسر باشن اخه لباساشون و رنگ موهاشون و ابروهاشون ..... کلا شبیه دخترا بودن برای خودم متأسف شدم آبرو هرچی مرده و بردن اینا) با صدای داد مهدی از فکر اومدم بیرون و مثل سکته ای ها زل زدم بهش مهدی: حواست کجاست من: اوم ببخشید داداش تو فکر بودم ابرو هاش و انداخت بالا و چشماش و ریز کرد. همون طور که به سمتم میومد گفت: اونوقت تو فکر چی من: مربوط به شغلم بود نمیتونم بگم مهدی: درباره شغلتہ سرمو تکون دادم کنار یخچال وایستاده بودم مهدی اومد در یخچال باز کرد فکر کردم داره میاد منو پخ پخ کنه😢😁 در همون حال هم گفت: مامان میگفت امشب قراره برات خاستگار بیاد چشمام گرد شد😳 اصلا یادم نبود وااای همینو کم داشتم.. •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•