عشقـہ♡ چهارحرفہ
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️ #حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ #پارت_هشتاد [دانای کل] در حال
⚡️ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ★ـــــ⚡️
#حٍـجًـابَ_چَـًشَـٍمْـٌانَـٍتّ
#پارت_هشتاد_و_یکم
[زینب]
تا وقتی بابا اینا بیان خیس آب شدم
اما موندن زیر بارون بهم یه حس
خوب میداد
تو فکر بودم که با صدای مهدی
برگشتم سمتشون
مهدی: آبجی چرا اینجا وایستادی
ببین خیس شدی خوب تو مسجد
می موندی تا ما بیایم
من: اشکال نداره
مهدی : بیا یه چتر گرفت طرفم
این چتر از کجا آورد .
چترو گرفتم و راه افتادیم چقدر حس خوبیه توی بارون راه رفتن با
تکیه گاه های زندگیت جای مهدی خالی
اسم مهدی آوردم یاد
یاد حرف اون روزش افتادم
باید زود تر یه کاری میکردم
وگرنه همه چیز خراب میشد .
نفهمیدم کی رسیدیم خونه کی غذا خوردیم و کی رفتم اتاقم فقط
وقتی به خودم اومدم دیدم خاله اینا
دارن میرن
بعد اینکه خاله اینا رفتن لب تاپم برداشتم و رفتم تو بالکن
خب هادی گفت خیلی مواظب
باشم طرف خیلی زرنگه . ولی منو
دست کم گرفتن اگه اون زرنگه من
از اون زرنگ ترم .
شروع کردم به هک کردن طرف یه
بیست دقیقه طول کشید ولی
خببب بالاخره موفق شدم اون
اطلاعات و بدست بیارم زود زنگ
زدم به هادی
با بوق سوم جواب داد
هادی: الو
از صداش معلوم بود از خواب بیدارش کردم
من: سلام هادی
هادی: سلام ابجی چیزی شده
من: اون کاری و که گفتی انجام دادم
یه صدایی از اون طرف خط اومد
فکر کنم یه چیزی شکست
نگران شدم
من: هادی چیشد
هادی: امم هیچی حواسم نبود دستم خورد لیوان افتاد شکست
من : اوووف نگران شدم
هادی: چی شد موفق شدی
من: اون چیزایی که گفتی و الان برات فرستادم پس چی هنوز آبجیت و نشناختی 😌
هادی: اییی من فدای آبجیم بشم
من: خدانکنه خوبه خوبه لوس نشو
هادی: ای به چشم
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@eshghe4harfe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•