🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
- با من بخوان . . .
از غمی که همگی ما را تبدیل به چرکی عفونت وار ؛
و بزرگ کرده است . . .
به دیدارم بیا . . .
بلکه درین تنِ تنهای تنها ؛
یک کور سوی امید باشی . . .'))!❤️🩹'🧷'
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
من بسیار آدم «خیلی صبر میکنم، ولی یدفعه ول میکنم و میرم» ای هستم. .
🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
- ولی یه روز میشینی با خودت میگی . .
اون آدم واقعا من و دوست داشت :))!🖤'💭
🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
من اینطوریم که خوبم ، خوبم یهو بد میشم و بد میمونم . .
🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
+ با من از بهترین جای دنیا حرف نزن تا وقتی بغلت هست . . .
🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
+ تاحالا شده فقط دلت بخواد به یه نفر پیام بدی ؛
و بگی که چقدر دلت براش تنگ شده ؛
یا چقدر برات مهمن ولی نتونی ؛
چون براشون مهم نیست . . .
- آره همیشه . . . :))!🖤'💌'
🍃🍃🍃🍃🍃
👈🏻@https://eitaa.com/eshgholane
لینک کانال
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
- تو همه جون منی ؛
بی تو من مرده تنم . . .
پیشمی ؛
میخوام به کل این درا قفل بزنم . . .
سر هم کردی تو تیکه هامو ؛
از نو پیش هم . . .
جات دادم تو ته این قلب ؛
ترک خورده منم . . .:)!❤️🩹“
🍃🍃🍃🍃🍃
لینک کانال
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
میدونست از صدای رعد و برق وحشت می کنم . . .
اولین آسمون غُرمبه زده نزده تلفنم زنگ میخورد . . .
میگفت الهی قربونت برم نترسیا من اینجام ؛
ببین این فقط صدای برخورد دوتا ابره ؛
یه کم بی اعصابن یه کم دلشون پره ؛
درست میشه ؛
اینا هارت و پورتشون زیاده ؛
هی به همپیله می کنن جیغ همو که در آوردن ؛ دلشون که خنک شد ؛
می پرن توو بغل هم عین من و تو . . .
من می خندیدم به آسمون ریسمونی که ؛
میبافت که حواس منو پرت کنه . . .
وسطا یه رعد و برق شدید که میزد ؛
و من جیغ می کشیم میگفت :
اصلا هول نکنا ببین این آخریش بود ؛
این دقیقا همون شلوغ کاریه قبل بغل کردنه . . .
ببین دیگه صدا نمیاد ؛
توو بغل همن چون ؛
عین من و تو . . . یالا بدو بیا ببینم ؛
ای جووونم چه دختر ترسوی قشنگی دارم من . . .
من غش غش میخندیدم ؛
و واقعا آسمون غرمبه تموم میشد . . .
یه روز بعد از اینکه سه تا کوچه درازو پیاده رفتیم ؛
و کلی بحث کردیم رسیدیم به یه کوچه بن بست . . .
یهو وایستاد جلومو گرفت و گفت :
تو گند زدی به اعصابم ؛ ما حرف زده بودیم ؛
ما یه شرایطی رو تعیین کرده بودیم ؛
تو زدی زیرش ؛
قرار بود کار نکنی ؛
قرار بود دور رفیقای پسرو خط بکشی . . .
بعد صداشو بلند تر کرد با دوتا دستاش ؛
شونه های منو گرفت و گفت :
باتواما یالا جواب بده قرارمون چی بود . . .؟!
من از ترس تمام بدنم می لرزید ؛
زبونم بند اومده بود و زانوهام به قدری سست ؛ شده بود که تاب نیاوردم و نشستم رو پله یه خونه . . .
اونم با اون جثه درشت و قد بلندش وایستاد جلوی من ؛
با عصبانیت داد می کشید . . .
موهای فرش توو هوا پخش شده بود ؛
و دستاش رو هم مدام تکون میداد . . .
باز گفت : جواب بده چرا لال شدی . . .؟!
من با ترس نگاش کردم و آروم گفتم :
آخه می ترسم . . .
گفت : خرس گنده میترسی . . .؟!
خم شد سمت من صورتش رو که از عصبانیت ؛
کبود شده بود آورد جلوی صورتم ؛
با یه دست چونه ام را گرفت و کشید بالا ؛
تا نزدیک صورت خودش ؛
توو تخم چشمام نگاه کرد و گفت : تموم . . .
یه آن خوشحال شدم این شلوغ بازی قبل بغل بود ؛
یه لبخند محو نشست گوشه لبم . . .
توو دلم گفتم از ایندفعه بهش میگم بازی رو ؛
انقدر خشن نکن دلم طاقت نمیاره . . .
با صدای عربده اش به خودم اومدم :
بدون تو گند زدی به این رابطه ؛
اگه حرف گوش میدادی به اینجا نمی کشید . . .
آروم دستش رو از زیر جونم برداشت ؛
کمرش رو صاف کرد اون سمت کوچه رو نگاه کرد ؛
و یه لگد زد به تیکه چوبی که ؛
رو زمین جلو پاش بود و رفت . . .
از صدای کوبیدن پنجره های همون خونه که ؛
رو پله هاش نشسته بودم از جام پریدم . . .
کوچه تاریک بود ؛
میلرزیدم ؛
بغل میخواستم . . .
دوییدم ته کوچه . . .
بن بست بود . . .:)))!🖤'☁️'🔓
-پریسا زابلی پور
🍃🍃🍃🍃🍃
لینک کانال
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
دست راست و چپمو نشناخته بودم که ؛
خونه رو به روییمون چراغاش روشن شد ؛
و اتاقی که پنجرش رو به رویِ پنجره یِ اتاقِ من ؛
باز میشد ؛ شد خونه ی یه پسر جوون . . .
اولین بار که تو کوچه نون به دست دیدمش ؛
دلم لرزید . . .
لپام گل انداخت و نگاهش از کفشاش بالا نیومد . . .
ولی من برای همون نگاه دوخته شده به کفشاش ؛
دلم رفت . . .
کارم شده بود چشم باز نکرده نگاه کردن به پنجره ؛
کی بیدار میشه ؛ کی قامت میبنده برای نماز ؛
شبا کی پلکاش میره رو هم . . .
لاکام پاک شد و روسریم اومد جلو ؛
و هم زمان با قامت بستنش چادر سر کردم ؛
و تو همه دعاهای بعد نمازم ؛
پسر پنجره رو به رویی رو خواستم از خدا . . .
تو خیابون دیدمش و شب با ذوق و نیشِ بسته نشده ؛
خواستم پسرِ پنجره روبه رویی رو هزار باره ازش . . .
ولی انگار فقط خواستن بس نبود . . .
یا اینکه قامت نبسته باهاش قامت ببندم ؛
و به این فکر کنم که یه روزی اون نونی که ؛
تو دستاشه میشه سهم صبحونه ی جفتمون . . .
انگار فکر کردن به اینکه یه روز عوض نگاه کردن به ؛
کفشاش وقتی من رو به روشم زل میزنه تو چشام ؛
و سیر نمیشه از نگاهم بس نبود . . .
یا فکر کردن به اینکه یه روز بالاخره مکالممون ؛
از « سلام بفرمایید »
میرسه به « سلام کی خدمت برسیم برای امرِ خیر »؛
یا لااقل « خانوم مهر شما بد افتاده به دلم . . . »
انگار فکر اینکه یه روز به جای از پنجره دیدنش ؛
صبح چشام تو چشمش باز بشه ؛
کفایت نمیکرد برای داشتنش . . .
ولی من فکر میکردم کافیه ؛
فکر میکردم خونده میشه این آرزو هام از چشام . . .
ولی اون نگاهم نکرده بود تاحالا که بخونه آرزوهامو ؛
که ببینه تو چشام هیچی جز اون نیست ؛
هیچی جز خواستنش . . .
تا من بیام دهن باز کنم و حرفای نگفتمو بگم ؛
تا دهن باز کنم و حرفایی که نخونده بود ؛
از چشامو بگم ؛
صبح که چشم باز کردم ؛
نبود خبر از کسی که اونور پنجره دستاشو ؛
کشیده باشه و خستگی خواب از تنش در کنه . . .
نبود کسی که نون تازه دستش باشه ؛
و باز خیره شه به کفشاش . . .
فقط یه پنجره خالی بود ؛
پنجره ای که قلبمو نمیلرزوند ؛
پنجره ای که جونِ من پشتش نبود . . .
پنجررو خراب کردن ؛ جاش یه دیوار کشیدن . . .
یه دیوار قدِ حرفای نگفته من که اونم نخونده بود . . .
دیوار کشیدن ولی من هنوز منتظرم ؛
دیوار روبه روم بشه خونه . . .
بعد دوباره یه روز چراغش روشن بشه ؛
و باز بشه خونه یه پسر که من دلم هنوز براش میلرزه ؛
پسری که دیگه جوون نیست ؛
ولی هنوزم نون میخره و موقع دیدنم ؛
خیره میشه به کفشاش . . .
من هنوز منتظرم این دیوارو خراب کنن ؛
و جاش پنجره بذارن . . .
اون وقت من به جای قامت بستن و خواستنش بعد نمازم ؛
یه روز که نونِ تو دستشو بهم تعارف میکرد ؛
دستشو که بند نبود میگرفتم ؛
سرشو به زور بالا نگه میداشتم ؛
و میگفتم که دوستش دارم . . .
میگفتم که آرزومه این نون بیاد سر سفره مشترکمون . . .
و آرزومه که یه بار نگاهشو ؛
دریغ نکنه از این نگاهِ تبدارم . . .:)))!🖤'🩹'🔓
-فاطمه جوادی
🍃🍃🍃🍃🍃
لینک کانال
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
و بالاخره آن روز برایت از راه میرسد . . .
روزی که تمام کافه های شهر برایت میشوند ؛
شکل ایضاً روزهایی که امتحان املا داشتی . . .
روزی که غذای هر رستورانی نهایت نهایتش ؛
تا گلویت پایین میرود ؛
و همان جا می ماند و تبدیل می شود به بغض . . .
روزی که همه ی آدم هایی که ؛
یک زمانی حاضر بودی هفته ها نه روزه ؛
حساب شود به جای هفت روز تا وقت بیشتری ؛
با آن ها سر کنی دانه به دانه شان ؛
از کنارت میروند . . .
روزی که از اول هفته ماتم شب پنجشنبه را داری ؛
که به کدام قسمت زندگی پناه ببری ؛
تا درد کمتر شود و کمتر . . .
روزی که طول عمرِ هر دقیقه به اندازه یکسال ؛
میشود و تو مات و مبهوت تماشا میکنی ؛
این شوخی بدون خنده ی دنیا را . . .
روزی که سفر تا قله های کلیمانجارو هم ؛
نمیتواند برایت چیز شگفت انگیزی باشد . . .
روزی که دیگر نه خواب صبح اش مزه میدهد ؛
و نه بیداری های شبانه اش ؛
و هردوی اینها برایت یک مرتبه ؛
از لذت تبدیل میشوند به عذاب . . .
آن روز که از راه برسد ؛
به حرف هایم فکر خواهی کرد . . .
آن روز که از راه برسد دیگر کسی را نداری که ؛
وسط خیابان ماشین را پارک کند ؛
و دور تو و ماشین ات بگردد . . .
و از فرط ذوق فراوان تنها جمله ای که میگویی ؛
این باشد :
دیوانه ای دیوانه !. . .
دیگر کسی را نداری که هدیه های عجیب و غریب ؛
و بی مناسبتش ؛
نفس ات را در سینه حبس کند . . .
در آن روز دیگر کسی نیست که ؛
خرید های تازه ی زمستانی ات ؛
همانطور که هنوز مارک شان آویزان است را ؛
به تن کنی ؛
و بعد عکس اش را برایش بفرستی ؛
و قربان صدقه پشت قربان صدقه بشنوی ؛
حتی از پس کیلومتر ها فاصله ی کذایی . . .
دیگر کسی نیست که در تمام لحظاتی که نشسته ای ؛
روبروی متصدی بانک و داری کارَت را ؛
انجام میدهی بالای سرت سرپا بایستد ؛
و به قیافه ی خواب آلود و معصومانه ات ؛
یک دل سیر نگاه کند . . .
دیگر کسی نیست که بخاطر تو ؛
سرعت قدم هایش را پایین و پایین بیاورد . . .
کسی که همیشه ی عمرش آنطور قدم بر میداشت ؛
که انگار دارد میرود تا از تمام شدن دنیا ؛
جلوگیری کند . . .
آن روز نمیدانم کجا هستی ؛
و در چه حالی ؛
اما مرا به یاد می آوری . . .
حرف هایم را ؛
همه آن چیزهایی که در چشمانت دیده بودم را ؛
و بعد به همه یشان فکر میکنی . . .
فکر هایی که مثل تخته چوبی در امواج دریا ؛
تو را به این سو آن سو میبرند . . .
بی هدف ؛ بی سرانجام . . .
فکر کردن و تحمل همه این ها در آن روز ؛
برایت سخت و نفس گیر خواهد بود . . .
اما بدترین قسمتش آنجایی است که ؛
آن روز برای هر چیزی که فکرش را میکنی ؛
دیر شده است . . .
خیلی دیر . . .
و تو تازه در آن روز میفهمی که « خیلی دیر » ؛
معنی کدام قسمت از این زندگی عریض و طویل ؛
بوده است . . .
همین . . .:))))!🖤'💭'🔓
-پویان اوحدی
🍃🍃🍃🍃🍃
لینک کانالhttps://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃🍃🍃
یجوری محو آسمون بود ؛
که حتی صدای قدمامم نشنیده بود . . .
پتوی توی دستمو که انداختم رو شونه هاش ؛
انگار از یه دنیای دیگه کشیدمش بیرون ؛
و پرتش کردم گوشه ی همون تراس سردِ کوچیک ؛
سر برگردوند و مات نگاهم کرد . . .
اخم کشیدم توو هم . . .
- پاشو بریم توو ! سرده هوا ؛
باز سینه پهلو میکنیا !
انگار که نشنیده باشه صدامو ؛
دست کشید به چشماش . . .
+ میبینی ستاره ها رو ؟!
رفتم جلوتر و سر بالا گرفتم :
- اوهوم !
نگاهشو گردوند سمت خیابونو دستاشو گرفت ؛
به میله ها و آروم آروم خودشو تاب داد . . .
+ خیلیاشون خیلی وقت پیش مُردن و رفتن ؛
و تموم شدن اما هنوزم وقتی نگاهشون میکنیم ؛
انگار سرِ جاشونن ؛ انگار هستن ؛
انگار تموم نشدن هنوز . . .
جالبه نه ؟!
سر تکون دادم و توی تاریکی سعی کردم ؛
سر دربیارم از برقِ چشماش . . .
از اشک بود یا از سرما ؟!
بینیشو با سر و صدا بالا کشید . . .
+ آدمام همیننا ! بی سر و صدا و بی خبر میرن ؛
و تموم میشن و تمومت میکنن ؛
و یهو که به خودت میای میبینی نیستن . . .
میبینی خیلی وقته رفتن و تو هنوز خیال میکنی ؛
هستن ؛ سر همون جای همیشگیشون ؛
توی آسمونِ زندگیت ؛ اما نیستن . . .
جالبه نه ؟!
سر تکون دادم دوباره . . . برق چشمش ؛
چکید رو گونه ش . . .
دست کشیدم به خیسیِ زیر چشمم . . .
- ولی آدما ستاره نیستن ؛ برمیگردن یه روزی !
صدای پوزخندش گوشمو پر کرد . . .
پتو رو از روی شونه هاش کشید ؛
و چپوندش بین دستامو راه افتاد سمت خونه . . .
صداش گرفته تر شده بود انگار . . .
+ آره برمیگردن ؛ ولی وقتی که دیگه دیر شده . . .
خیلی دیر !((((:🖤'💭'🔓
-طاهره اباذری هریس
🍃🍃🍃🍃🍃
لینک کانال
https://eitaa.com/eshgholane
🍃🕊🍃🍃🍃🍃