eitaa logo
ایستاده در جنگ
17 دنبال‌کننده
3 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت و خاطرات روزانتون در جنگ اینجا بفرستید 🇮🇷 https://abzarek.ir/service-p/msg/2761246 آیدی جهت ارتباط دربله ‎@estadeehdargang
مشاهده در ایتا
دانلود
حقیقتا از وقتی این اتفاقات شروع شد خیلی ناامید، بی حوصله، گیج و پر از اضطراب بودم. این شبها بواسطه سختگیری و نگرانی خانواده امکان حضور تو تجمعاتم نداشتم، حتی بیرون از خونه هم نمیرفتم... نمیدونم شاید کمی عادی شد شرایط ولی خب با خودم فکر کردم بالاخره زندگیه، حتی اگه چند ساعت مونده باشه به آخر زندگی باید تمام تلاشمو بکنم یکم روحیه بدم به خودم و خانواده سعی کردم حداقل کاری کنم یکم حال و هوای خانواده عوض بشه یکم کمتر اخبار منفی ببینم حداقل اینجوری کنار هم حالمون بهتره و اینکه بچه هارو دریابیم، اونا هیچ درکی ندارن از شرایط و با دیدن این حالو احوال بشدت میترسن و ممکنه از نظر روحی و شخصیتی در آینده‌شون تاثیر بگذاریم. ✌️🇮🇷
امشب غرفه جای سوزن انداختن نیست. آدمایی از هر قشر و سن، ایستادن پای میز محصولات حامی رژیم صهیونیستی و با چشم‌های باز و متعجب به کالاهایی نگاه می‌کنن که تا دیروز گوشه سبد خریدشون بود. انگار یک پرده از روی چشم‌ها برداشته شده. سوال می‌کنن، عکس می‌گیرن تا به بقیه هم نشون بدن و دنبال جایگزین‌های سالم و ایرانی می‌گردن. این حجم از دغدغه برای اینکه پول‌مون خرج گلوله نشه واقعا بی‌نظیر و ستودنیه. این استقبال بی‌نظیر به ما انگیزه می‌ده تا کار رو با قدرت بیشتری ادامه بدیم. یادمون نره که این لیست هنوز باز و ما روز به روز پرده از نام‌های جدیدی برمی‌داریم. الان که دارم این متن رو براتون می‌نویسم، دیگه واقعااا صدام درنمی‌آد. از بعد از اذون مغرب، یه موج عجیبی از جمعیت به سمت غرفه سرازیر شد. اصلا فکرش رو نمی‌کردیم با چنین استقبالی روبرو بشیم. آنقدر تو این چند ساعت با مردم حرف زدیم، محصولات رو دونه‌دونه بهشون نشون دادیم و درباره پشت‌پرده این برندهای حامی رژیم صهیونیستی براشون توضیح دادیم که الان تارهای صوتی‌مون رسما اعتصاب کردن... این گرفتگی صدا فدای سر یک وجدان بیدار که امشب تصمیم گرفت دیگه حامی ظلم نباشه. فدای سر اون مادری که وقتی فهمید مارک شیرخشک بچه‌ش تو لیست حامیان رژیم صهیونیستیه، بغض کرد و گفت: دیگه محاله پولی که برای بزرگ‌کردن بچه‌ام می‌دم، خرج یتیم کردن و کشتن یه بچه دیگه بشه. ✌️🇮🇷
‌ملت ایران با "خدا" معامله کرده پس از "کدخدا" ترسی ندارد [این تصویر را همه دنیا باید ببیند] » ملایی «
🇮🇷✌️
🇮🇷دوستان اصفهانی می‌توانید روایات خود از حماسه امروز مردم اصفهان در میدان نقش جهان را در قالب دل‌نوشته، عکس، ولاگ و ... به لینک و نشانی ما در زیر ارسال بفرمایید: 🔹https://abzarek.ir/service-p/msg/2761246 🔹‌@estadeehdargan ♦️https://eitaa.com/estadehdargang
🇮🇷✌️
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر در کتاب‌های تاریخ از شجاعت خوندن بودیم، امروز در ۵۰۰ متری کانون حادثه اونو به چشم دیدیم. حضور باشکوه مردم اصفهان، درست دقایقی پس از انفجار، نشون داد اینجا مردمانی از جنس کاشی‌های فیروزه‌ای و اراده‌های پولادین زندگی می‌کنن که ترس در قاموس‌شون معنایی نداره. ‌ 🇮🇷✌️
صدای پدافندهای جنگ دوازده‌روزه را برای پسرم به نورافشانی و ترقه بازی ترجمه کرده بودم. اوایل، وقتی صداها شروع می‌شد، با جیغ شادی می‌گفت: «آخ جون! ترقه‌بازی!» کم‌کم که صداها به نیمه‌های شب رسید، اعتراضش بلند شد: «چرا وسط شب ترقه می‌زنند؟ من خوابم نمی‌بره!» اما پرت کردن حواسش و کم‌جلوه دادن صداها کار سختی نبود. این بار اما کمی فرق می‌کرد. صداها بلندتر بود. شیشه‌ها می‌لرزید. آویزهای لوستر تکان می‌خوردند. ترفند قبلی دیگر جواب نمی‌داد. اولین باری که گفتم ترقه‌هایشان صدایش بلندتر شده، با نگاهی عاقل‌اندرسفیه نگاهم کرد و گفت: «مامان! این صدای ترقه بود آخه؟» قاه‌قاه خندیدم. حرفی بزرگ تر از سن چهار ساله اش زده بود. جنگ‌انگار‌‌بزرگش کرده بود . گفتم: «پس صدای چی بود؟» گفت: «صداش بووووومب بود… این یعنی بمب.» خلع سلاح شدم. برای اینکه آرامش کنم گفتم: آدم‌بدها صداهای بلند درمی‌آورند تا ما بترسیم. ما هم شب‌ها می‌رویم بیرون، شعار می‌دهیم و پرچم‌هایمان را تکان می‌دهیم تا آن‌ها از ما بترسند و از کشورمان بروند. ظرف غیرت پسرانه‌اش خوب پر شده بود. از صبح منتظر بود شب شود تا برویم بیرون، شعار بدهد و پرچم تکان دهد. تا پریروز... خواب بودیم. صدای جنگنده‌ها بلند و واضح بهمان نزدیک شد و بعد بمب‌های پشت سر هم فرود می آمدند. خانه بدجور لرزید. خودمان‌هم لرزیدیم پسرم از خواب بیدار شد و می‌لرزید. از ترسش داد می‌زد: «خیلی بی‌ادبن آدم‌بدها… بی‌ادباااا!» هرچه می‌خواستم آرامش کنم نمی‌شد. می‌گفت: «می‌خوام داد بزنم تا اون‌ها هم بترسن!» خوب که دادهایش را زد و ترسش را خالی کرد، آرام شد. در تمام روزهای جنگ دوازده‌روزه و‌ جنگ جدید ، مدام یاد بچه‌های غزه می‌افتادم؛ اینکه سال‌هاست با همین صداها، همین استرس‌ها زندگی می‌کنند... از آن روز به بعد، پسرکم با کوچک‌ترین صدایی می‌ترسید و به سمتم می‌دوید. صدای پدافند، جنگنده و بمب، بدنش را به لرزه می‌انداخت. تا دیروز... یاد کلیپی افتادم از یک پدر فلسطینی که به دخترش گفته بود: هر وقت صدای جنگنده شنیدیم، باید بلند بخندیم. همان ترفند را اجرا کردم، با کمی قلقلک چاشنی‌اش. اوضاع بهتر شد. هر وقت صدایی می‌شنیدیم، همدیگر را بغل می‌کردیم و می‌خندیدیم. هرکس بلندتر می‌خندید، او برنده بود. امروز ظهر، برای بیعت با امام جدیدمان راهی میدان شدیم. تازه وارد میدان شده بودیم که صدای مهیب انفجار و دود غلیظش، در چند ثانیه همه را لرزاند. صدا را که شنیدم، پسرم را بغل کردم و روی زمین نشستیم . صدای تپش قلبم آن‌قدر بلند بود که خودم می‌شنیدم. ترسیده بودم. و‌ پسرم‌ ترسم‌را حس میکرد . از شدت صدا دست هایش میلرزید. اما همه‌ی این‌ها شاید فقط سی ثانیه طول کشید. نگاهش کردم ، ناگهان هر دو با هم بلند خندیدیم. می‌لرزید، اما بلند می‌خندید. در همان لحظه صدای شعارها بلند شد: الله‌اکبر… الله‌اکبر مرگ بر آمریکا هنوز روی زمین نشسته بودم که پسرم هم همراه جمعیت فریاد زد: «مرگ مرگ آمریکا!» داشتم نگاهش می‌کردم که گفت: «مامان تو هم بلند بگو… دشمن باید بترسه بره.» و دوباره همراه جمعیت مشت‌های کوچکش را بالا می‌برد و می‌گفت: «الله‌اکبر.» گریه‌ام شدت گرفت. دور تا دورم را که نگاه کردم، پر بود از دهه‌نودی‌ها و هزاروچهارصدی‌هایی که با مشت‌های کوچک اما اراده‌ای بزرگ شعار می‌دادند. آن لحظه فهمیدم این انفجارِ ناخوانده نه‌تنها ترس نیاورد، بلکه بیعت ما را محکم‌تر کرد. انگار همین نسل‌های کوچک، با دل‌های بزرگشان آمده بودند تا بگویند این راه ادامه دارد و فصل تازه‌ای از ایستادگی این سرزمین نوشته خواهد شد. ✌️🇮🇷
💢این ملت را از چه می‌ترسانید؟ امشب باران می‌بارید و باد سردی هم می‌وزید! مسجد محمد (ص) چهارصددستگاه تصمیم گرفت پیاده‌روی تا میدان شهدا را کنسل کند. وقتی بین دو نماز این تصمیم اعلام شد، از میان زنان مسجد صدایی بلند شد که:«ما زیر موشک می‌رفتیم برای تجمع، از باد و باران نمی‌ترسیم.» ♨از میان آقایان هم یک نفر گفت هر کسی پایه پیاده‌روی هست صلوات بفرستد و با اقبال همگان مواجه شد. 📍خلاصه اینکه زن و مرد، بچه و جوان و پیر و حتی کودک شیرخوار، زیر باد و باران، پیاده راه افتادند به سمت میدان شهدا! ▫این ملت را از چه می‌ترسانید؟ @motafavetbekhoon
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این زن عجب صحنه‌ای را ثبت کرد! ‌ زن ایرانی در حال توضیح معنای «الله اکبر» به زبان انگلیسی برای مخاطب بین‌المللی است که در همان زمان پرتابه‌های دشمن متجاوز، همانجا پشت سر او در محل راهپیمایی روز قدس برخورد می‌کند و سپس او و سایر مردم بلند فریاد می‌زنند «الله اکبر» بی‌آنکه پناه بگیرند یا فرار کنند؛ این صحنۀ عجیب صدق گفتار و عمق اعتقاد مردم ایران و بطن معنای الله اکبر را در جان آن‌ها نشان می‌دهد. @Politicalhistory
تهران همان خرمشهر است _ جدی نمی‌خواین از تهران بیرون بیاین؟ آب خنک را در گلدان شیشه‌ای سرریز می‌کنم و گلبرگ‌های زردِ لیلیومِ مائده را نوازش. خواسته من مراقبشان باشم. عطر شیرینِ تند و تیرشان توی بینی‌ام می‌رود. سریع سرم را عقب می‌کشم. نمی‌دانم چندمین نفری‌ست که زنگ می‌زند یا پیام می‌دهد که چرا در تهران مانده‌اید. تا میایم جوابش را بدهم می‌گوید: البته با مردم که کاری ندارن. مسکونیا رو نمی‌زنن. ولی خب... احتیاطه. لبخند می‌زنم. گلدان را سر جایش می‌گذارم و می‌گذرم از اینکه به زبان بیاورم: برای همین همان روز اول تخته گازش را گرفتید رفتید مازندران؟ با مردم و مسکونی‌ها که کاری ندارند. _ فعلا که هستیم. از پشت موبایل آه بلندش توی گوشم می‌پیچد. _ موندین واسه چی؟ جنگ اعصابه به خدا. نمی‌ترسی؟ می‌آیم بگویم از نُه اسفند تا همین الان که با تو حرف می‌زنم، شیشه‌های گلاب و زعفرانِ مامان که برای حلوا و شله زردِ افطار گرفته بود، دست نخورده توی یخچال مانده و دیگر رمضان ته کشیده. به زحمت چای و خرما و نان و پنیر می‌خوریم. کسی در خانه حال و هوس غذا پختن و خوردن ندارد. می‌آیم بگویم چند شب‌ قبل شدت انفجار به قدری بود که نوشتن وصیت نامه‌ام را شروع کردم. جدی جدی و با زیر و بم دارم می‌نویسمش. از شنبه‌ی دو هفته قبل، بیشترین کاری که می‌کنم یک گوشه نشستن است. زانو در بغل، خیره به موبایل و کانال‌های خبری. اگر از لرز دیوار و پنجر‌ه‌ها تپش قلب نگیرم، کتاب ورق می‌زنم. البته نه به سرعت قبل. چند دقیقه به هر صفحه خیره می‌مانم یا جمله گم می‌کنم و برمی‌گردم به پاراگراف‌های قبلی. می‌آیم بگویم دیشب در حمام طاقت نیاوردم‌. قول سه ساله‌ام را شکستم. سرم داشت منفجر می‌شد و مسکن نمی‌توانست کاری کند‌. همانطورکه در تقلا بودم قبل از اینکه جنگنده یا صدای انفجار بیاید، ده پانزده‌ دقیقه‌ای دوش بگیرم، دستم را توی حلقم کردم. چند باری به معده‌ام چنگ زدم تا یک لیوان چای و دو خرما و لقمه‌ی کوچک پنیر و سبزیِ مامان را پس بدهد. به زور برشان گرداند و با هر عق از معده تا حلقم آتش گرفت. سه سال و دو ماه پیش، به دکتر مرتضوی قول دادم کافئین را کم کنم. برای هر اضطراب و احساسِ سردردی دست توی حلقم نکنم و به زور بالا نیاورم. سه سال و دو ماه سر قولم بودم تا دیشب. دیشب که هر چه زور زدم یک قطره اشک از چشمم نیامد. شانزده روز است هر کاری می‌کنم، اشکم نمی‌آید که نمی‌آید. آبِ چشم قلوه سنگ می‌شود در گلویم و نفسم را می‌بُرد. بدتر از این‌ها بال بال زدن تا برگشتن بابا از کارخانه است. قدم رو رفتن در خانه تا مامان از فروشگاه برگردد. مدام شماره‌ی مائده را گرفتن که وقت دکترت را ول کن. بیمارستان نمان. برگرد خانه. می‌آیم بگویم اولین مرز از وطن، شهرِ آدم است. تهران اولین مرزِ ایران برای من است. آن که باید از این شهر برود من نیستم. اف ۳۵ و بی ۲ و هرمس باید بروند. خلبان‌هایی که انگلیسی و عبری حرف می‌زنند باید بروند. نه من. نه ما. نه مردم شهرم. می‌آیم بگویم هر روز خیابان‌های انقلاب و بساط دست فروش‌هایش را تصور می‌کنم. سردرِ خسته‌ی دانشگاه تهران، تئاترشهر، پل کالج، پارک ملت، امامزاده صالح و بازار تجریش. هر وجب از این شهر به چشمم می‌آید و دلتنگ می‌شوم. می‌خواهم بال دربیاورم و از بالای سر جنوب تا شمالش رد بشوم. هر دودی که از زمین در آسمانِ شهر می‌پیچد، مستقیم به قلبم می‌نشیند و یک سوراخ بزرگ می‌تراشد. می‌آیم بگویم... اما نمی‌گویم. از پشت پنجره به آسمانِ خاکستری و رد پای جنگنده‌یِ چند دقیقه قبل خیره می‌شوم. و نمی‌دانم چرا به خرمشهر فکر می‌کنم. به اینکه مردمش حاضر نبودند ترکش کنند. تهران همان خرمشهر است که نباید تنها بماند. لیلی سلطانی صبحِ ۲۵ اسفند ۱۴۰۴| جنگ‌ نگار @leilysoltaniii 🦢