eitaa logo
زوربای یونانی.
401 دنبال‌کننده
2 عکس
10 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
«اردیبهشت، ماه "هشتن" است؛ ماه رها کردن. در زادروز خویش، تمامِ آنچه روحم را از زلالی به غفلت می‌کشید، به دست باد می‌سپارم. آنچه را که باید می‌گذاشتم تا نماند، رها می‌کنم؛ تا در پی این رهایی، انسانیت و پاکی، آغاز شود. زاده شدن و هشتن من، در این اردیبهشتِ جان، مبارک.»
«اگر روزی از گذرگاهِ ایام، نوری شدم که تاریکیِ پاره‌ای از هستی را زدود، یا زخمی را التیام بخشیدم و بر گُرده‌ی تاریخ، اندکی از بارِ رنج کاستم، پس از مرگم نامم را در غبارِ فراموشی مدفون کنید. بگذارید “اثر”، بی‌پدر و بی‌نام، در حافظه‌ی جهان جاری بماند؛ که حقیقت، چون به کمال رسد، از گوینده‌اش بی‌نیاز است. اما اگر در لجن‌زارِ تباهی، نامی از من به جا ماند و سایه‌ای شوم بر زمین افکندم، نامم را بر سینهِ تاریخ حک کنید؛ بگذارید هر رهگذری با دشنامی، تازیانه‌ای بر گورم زند، باشد که سنگینیِ آن نفرین‌ها، اندکی از بارِ گناهانم بکاهد و خاکِ وجودم را، پیش از آنکه در ابدیت تحلیل رود، تطهیر کند.»
آنچه می‌خواستم، نداشتم؛ و آنچه داشتم، نخواستم. با این‌همه، رنج‌های جهان چنان بود که مجال ناشکری نداشتیم. آرامش خواستیم، لرزه بر جانِ هستی‌مان افتاد. قطره‌ای خواستیم، سیل آمد و خانمان برانداخت. دنیا را شوخی گرفتیم، حیرت بر ما تاخت. عمق را ندیدیم، و زندگی تهی شد. گذشت و گذشت تا آن‌همه غوغا در ما نشست. آن‌گاه دریافتم که درد و حیرت، راه رسیدن به عمق‌اند. گویی زندگی حقیقی زاده‌ٔ همین آشوب است؛ که هیچ آغاز پرباری، بی‌دریغ از درد و حیرت، قد نمی‌کشد. چون به عمق رسی، آن‌جا که درد و حیرت در هم می‌آمیزند،"بودن" آغاز می‌شود. «و همیشه زیبایی در درد و حیرت بود»
امروز هوا انگار یک وزن اضافه دارد. انگار جاذبه، کمی بیشتر از همیشه روی شانه فشار می‌آورد. می‌گویند مراسم وداع است. و من حس می‌کنم نه با یک شخص، که با بخشی از خودم خداحافظی می‌کنم. آن کتابی که روی میز است، فقط کاغذ و جوهر نیست. تکه‌ای از حضور اوست که در میان دست‌های من مانده. وقتی صفحاتش را ورق می‌زنم، انگار دارم رد پای کسی را دنبال می‌کنم که یاد داده بود چطور در میانه‌ٔ طوفان، با آرامش ایستاد. او فقط یک رهبر نبود. او آن آرامش پنهان پشت لرزش صداها بود؛ همان که با نگاهی نافذ به ناامیدی‌های ما، معنای ایستادگی می‌بخشید. وداع همیشه سخت است، اما "خدانگهدار" گفتن به کسی که برایت نماد بوده، دشوارتر از هر توصیفی است. حالا که سایه‌اش کمرنگ می‌شود، باید یاد گرفت که آن نور را در خودمان پیدا کنیم. نه در عزای رفتن، که در وفاداری به آنچه او در جانمان کاشت. امروز قلب‌ها سنگین‌اند، اما این سنگینی، از جنس غم محض نیست. از جنس مسئولیتی است که از او به ارث برده‌ایم. دلم برای شما می‌سوزد امام خامنه‌ای، نمی‌توانم رفتن‌تان را باور کنم. داغ شما را کی می‌توانم ز یاد ببرم؟