امروز هوا انگار یک وزن اضافه دارد. انگار جاذبه، کمی بیشتر از همیشه روی شانه فشار میآورد. میگویند مراسم وداع است. و من حس میکنم نه با یک شخص، که با بخشی از خودم خداحافظی میکنم. آن کتابی که روی میز است، فقط کاغذ و جوهر نیست. تکهای از حضور اوست که در میان دستهای من مانده. وقتی صفحاتش را ورق میزنم، انگار دارم رد پای کسی را دنبال میکنم که یاد داده بود چطور در میانهٔ طوفان، با آرامش ایستاد. او فقط یک رهبر نبود. او آن آرامش پنهان پشت لرزش صداها بود؛ همان که با نگاهی نافذ به ناامیدیهای ما، معنای ایستادگی میبخشید. وداع همیشه سخت است، اما "خدانگهدار" گفتن به کسی که برایت نماد بوده، دشوارتر از هر توصیفی است. حالا که سایهاش کمرنگ میشود، باید یاد گرفت که آن نور را در خودمان پیدا کنیم. نه در عزای رفتن، که در وفاداری به آنچه او در جانمان کاشت. امروز قلبها سنگیناند، اما این سنگینی، از جنس غم محض نیست. از جنس مسئولیتی است که از او به ارث بردهایم. دلم برای شما میسوزد امام خامنهای، نمیتوانم رفتنتان را باور کنم. داغ شما را کی میتوانم ز یاد ببرم؟