eitaa logo
زوربای یونانی.
400 دنبال‌کننده
7 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
انسان موجودی است که بیش از آنکه در اکنون زندگی کند، در بازتاب اکنون در ذهن خویش سکونت دارد. ما لحظه را تجربه نمی‌کنیم؛ ما روایتِ لحظه را در درون خود می‌سازیم و در آن خانه می‌کنیم. خاطره، شکلِ دومِ واقعیت است؛ واقعیتی که از صافیِ احساس عبور کرده و از آنِ ما شده است. شاید به همین دلیل، گذشته گاه از حال ملموس‌تر است؛ زیرا حال هنوز زخمی تازه است، اما گذشته به شعر بدل شده. انسان در خاطره پناه می‌گیرد، نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای معنا دادن به آن. ما آنچه را که بوده، همان‌گونه که بوده به یاد نمی‌آوریم؛ آن‌گونه که توانسته‌ایم تحمل کنیم به یاد می‌آوریم. پس خاطره نه ثبت حقیقت، که بازنویسی آن است. و چه بسا آنچه دلتنگی می‌نامیم، نه اشتیاق به گذشته، که اشتیاق به نسخه‌ای از خویش باشد که در آن زمان زیسته‌ایم. انسان میان اکنونِ گذرا و گذشته‌ی بازساخته سرگردان است؛ واقعیت را می‌بیند، اما در خاطره لمس می‌کند. و شاید همین فاصله است که او را شاعر می‌کند موجودی که می‌داند هیچ لحظه‌ای پایدار نیست، پس آن را در ذهن خود جاودانه می‌سازد. شاید ما نه در جهان، که در تفسیرِ خویش از جهان زندگی می‌کنیم؛ و خاطره، همان جایی است که واقعیت برای نخستین‌بار، به «معنا» تبدیل می‌شود.
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی، ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید.
طبیب عشق، مسیحادم است و مشفق؛ لیک چو درد در تو نبیند چه را دوا بکند؟
«روح متعالی انسان» نیروی لایتناهی روح انسان، او را وادار میکند که هرآنچه می‌بیند و هر آنچه خلق می‌کند را برای رسیدن به متعالی‌ترین حالت خویش، خرج کند. آنچه روح انسان را به تعالی می‌رساند و در ژرفای وجود او نور را نمایان میکند، در دستان تفکر اوست و نه در تأمل دیگری. آنچه واقعیت مشهود به ما میگوید، آن است که روح متعالی، به معنای روحی‌ست که به کمال رسیده و درجات اعلای انسانیت را آنچنان که باید در عمق عرفان ادراک کرده است. این ادراک، تو را به آرامش میرساند. در حقیقت من آرامش را در به حداقل رساندن تاثیر بیرون در درون میبینم و این "به حداقل رساندن" در رسیدن به تعالی خلاصه میشود. پس هرآنچه بی‌نقص خواهد بود و در پندار کمال انسانیت رشد خواهد کرد در اصل در تاثیر رسیدن به روح متعالی خواهد بود.
آن‌جا که ستم، بی‌پرده و بی‌پناه، بر آستانه‌ٔ چشم‌ها می‌ایستد و باز آدمی به عادتِ ترس، لب فرو می‌بندد، دیگر مسئله فقط ظلمِ ظالم نیست؛ مسئله، تولدِ آهسته‌ٔ ظالمان خاموش است. زیرا هر دستی که به جای افشای تازیانه، آن را به رسمِ روزگار بپذیرد، بی‌آن‌که بداند، در معماری همان ویرانه سهمی گرفته است. ظلم، همیشه با فریاد نمی‌آید؛ گاه با سکوت مؤدبانه قد می‌کشد، با مصلحت‌سازی زبان، با توجیه زخم، با آن جمله‌های فرسوده که می‌گویند «بگذار بگذرد.» اما بعضی چیزها اگر بگذرند، چیزی جز حقِ لگدمال‌شده از آن‌ها نمی‌گذرد. آدمی اگر در برابر ستمِ آشکار، به ترس پناه ببرد و در برابر حقیقت، چهره‌ٔ بی‌تفاوتی بگیرد، شاید نامش هنوز روی کاغذ «بی‌طرف» بماند، اما در دفترِ وجدان، مدت‌هاست که از مرزِ بی‌طرفی گذشته است. بی‌تفاوتی، همیشه بی‌گناه نیست؛ گاهی شکل دیگری از مشارکت است. و آنان که به پذیرش ظلم تن می‌دهند، اگرچه خود را از تیغ مستقیم آن دور می‌پندارند، در حقیقت ستون‌های لرزان همان سقفی‌اند که بر سر همه فرو می‌ریزد. پس اگر حقیقت را دوست می‌داریم، باید از آن کسانی که به نام آرامش، به تحقیرِ عدالت رضایت می‌دهند، نترسیم. بگذار هر نامی بر ما بگذارند؛ معاند، دشمن، ناسازگار، هرچه خواستند. نام‌ها می‌آیند و می‌روند، اما آن‌چه می‌ماند، ایستادنِ انسان است در کنار حق؛ و چه سرافراز است انسانی که به جای آشتی با تاریکی، چراغش را تا آخرین نفس روشن نگه می‌دارد.
آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش می‌رسید. روزی که بوی پایان می‌داد، اما کسی نمی‌دانست پایان، این‌قدر ناگهانی و سنگین از راه می‌رسد. من از کلاس پنجم فقط همان خستگی آخر امتحان را به یاد ندارم؛ بیشتر، آن لحظه‌ای در خاطرم مانده که میان هیاهوی بچه‌ها، گوشی‌ام را گرفتم و با دلهره رفتم سراغ خبرها. و بعد، یک جمله؛ کوتاه، سرد، و سهمگین "انا لله و انا الیه راجعون". آدم بعضی وقت‌ها پیش از آن‌که معنای یک خبر را بفهمد، وزنش را روی شانه‌های خودش حس می‌کند. آن لحظه، خبر فقط یک خبر نبود؛ انگار چیزی از جنسِ سکوت ناگهانی یک خانه، یا خاموش شدنِ چراغی در میانه‌ٔ راه بود. رئیسی برای خیلی‌ها فقط یک نام نبود. برای خیلی‌ها، نشانی بود از مردی که از سر سادگی گذشت، از تشریفات خسته‌کننده‌ٔ قدرت دور شد، و خودش را در راه مردم جا گذاشت. مردی که هرچه داشت، در رفت‌وآمد میان دردهای مردم خرج کرد؛ در خاک روستاها، در غبارِ جاده‌ها، در نگاهِ کسانی که شاید سال‌ها کسی به یادشان نبود. و من همان‌جا، در همان روزِ آخرِ مدرسه، فهمیدم بعضی آدم‌ها با مرگشان تمام نمی‌شوند؛ فقط از جلوی چشم کنار می‌روند تا در حافظه‌ٔ جمعیِ یک ملت، پررنگ‌تر بمانند.
زوربای یونانی.
آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش می‌رسید. روزی که بوی پایان می‌داد، اما کسی نمی‌دانست پایان، این‌قدر
رئیسی از آن آدم‌ها بود، با چهره‌ای آرام، با رفتاری که به جای نمایش، بیشتر به حضور شبیه بود؛ حضوری که می‌خواست بگوید هنوز می‌شود خادم بود، هنوز می‌شود بی‌ادعا ماند، هنوز می‌شود به جای نشستن بر صندلی قدرت، کنار مردم ایستاد. و چه تلخ بود آن‌همه شادیِ بی‌جا در برابر آن‌همه غم واقعی. من آن روز، بیشتر از خبر پرواز او، غربتِ خودم را حس کردم؛ غربت کسی که داغش را جدی گرفته، و می‌بیند دیگران از کنار آن بی‌اعتنا می‌گذرند. اما بعضی داغ‌ها، هرچند در میان هیاهو تنها بمانند، در دل آدم می‌مانند؛ عمیق، خاموش، و ماندگار.
آدم‌ها انسانن، آدم‌ها نفس می‌کشن.