💢تیم تخصصی استخدام 100💢
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀 🥀🔥🥀🔥🥀🔥 🔥🥀🔥 🥀 ♡﷽♡ رمان #شُعله🔥 #part95 جمیله مثل مرغ سر کنده توی خونه راه میرفت و با
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥
🥀
♡﷽♡
رمان #شُعله🔥
#part96
حاج غفار دستپاچه ماشین رو توی کوچه پارک کرد و پیاده شد
حتی به قدر داخل حیاط بردن ماشین هم تحمل نداشت
با چیزهایی که الهه گفته بود دلشوره به دلش افتاده بود و هزار فکر از ذهنش گذشته بود
در رو که باز کرد با جمیله خانوم که درحال راه رفتن و اشک ریختن بود مواجه شد
جمیله که انتظار خونه اومدن حاجی این ساعت از روز رو نداشت دستپاچه به شوهرش خیره موند
اول غفار به حرف اومد:
جمیله جان چی شده بگو...
الهه زنگ زد
جمیله نگاه خشمگینش رو به الهه مظلوم دوخت و بعد با بغض گفت: هیچی چیزی نیست الکی نگرانت کرده
_تو رو خدا بگو قلبم داره میاد تو دهنم
الیاس و لعیا طوری شون شده؟
نکنه خدای نکرده توی جاده شمال... تصادف کردن؟!
بغض جمیله باز به اشک تبدیل شد:
نه حاجی... اصلا شمال نرفته بودن
_چی؟
_شما بیا بشین برات توضیح میدم
فقط آروم باش...
حاج غفار نشست و جمیله رو به الهه تشر زد: برو تو اتاقت
الهه غرولند کنان به اتاقش برگشت:
همه باید بدونن فقط من غریبه و نامحرمم...
نمیگن آدم نگران میشه!
با رفتن الهه جمیله خانوم سیر تا پیاز حرفهای ناهید را برای شوهرش بازگو کرد و در آخر نظر خودش رو هم گفت:
بخدا اینا اشتباه میکنن بچه من چنین آدمی نیست. من بزرگش کردم خدا میدونه چقدر پاکه...
صدای عصبی و بلند حاج غفار به گوشش رسید:
پس چرا سوراخ موش گرفته چرا جواب تلفنا رو نمیده؟
پسره بی فکر فکر نمیکنه بقیه نگران میشن؟
_از خجالتش
به حاج محسن گفته قضیه علت و داستان داره ولی نذاشتن حرف بزنه
بغض کرد: بچمو از خونه بیرونش کردن!
معلوم نیست الان چه حالی داره
مادرش بمیره الهی...
حاج غفار با کف دست به پیشانی زد:
آخه چه حرفی برای گفتن داره!
چه علتی میخواد داشته باشه جز خریت...
پسره بی فکر آبرویی که ذره ذره جمع شده بود رو یه شبه به باد داد
دیگه با چه رویی تو چشم حاج محسن نگاه کنم!
خدایا این تقاص کدوم گناهمه
جمیله_ حاجی تو رو روح مادرت آروم باش رنگت شده عین لبو
بخدا من بیشتر از تو خجالت کشیدم
هیچی نتونستم به ناهید خانوم بگم...
حاج غفار بی معطلی گوشی تلفن رو برداشت و شماره الیاس رو گرفت
اینبار بعد از چند بوق روی پیغام گیر رفت و حاجی بی توجه به بال بال زدن های زنش برای آروم بودن با فریاد برای الیاس پیغام گذاشت:
"الو... پسره بی فکر... هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
چرا جواب تلفن من و مادرتو نمیدی؟
اگه تا دو ساعت دیگه خونه بودی بودی....
اگر نبودی انگار کن دیگه پدر و مادری نداری
فهمیدی؟!"
پرش به قسمت اول رمان👇🏻♥️🍂
https://eitaa.com/non_valghalam/28941
❌کپی به هر نحو حرام و موجب پیگرد قانونی ست❌
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
🥀
🔥🥀🔥
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
••
رمضان
غنیمتیست
برایزدودنغبار
ازآینهیدلِبندگان
| #مناجاتشبانه |
༺✾➣♡➣✾༺
https://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
💢تیم تخصصی استخدام 100💢
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀 🥀🔥🥀🔥🥀🔥 🔥🥀🔥 🥀 ♡﷽♡ رمان #شُعله🔥 #part96 حاج غفار دستپاچه ماشین رو توی کوچه پارک کرد و
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥
🥀
♡﷽♡
رمان #شُعله🔥
#part97
الیاس با شنیدن این پیام به وخامت اوضاع پی برد و فوری به سمت خونه دور زد
اگرچه خیلی سختش بود و میدونست چه چیزی درانتظارشه اما چاره دیگه ای نبود...
با دیدن ماشین پارک شده پدرش توی کوچه تعجب کرد و کلید انداخت
به محض وارد شدن به حیاط الهه بیرون دوید و از پله ها پایین اومد:
داداش تو خوبی؟
لعیا حالش خوبه؟
چی شده اینا به من هیچی نمیگن چه خبر شده؟!
الیاس اشاره کرد: شما فعلا برو داخل بعدا برات توضیح میدم
الهه ناامید و کلافه باز به اتاقش پناه برد
انگار اتفاق خیلی عجیب و غریبی افتاده بود که هیچ کس نمیخواست درموردش توضیح بده...
الیاس ذکری زیر لب زمزمه کرد و با دلهره وارد خونه شد
همین که چشم حاج غفار بهش افتاد عصبی بلند شد و داد زد:
من به تو چی بگم پسره ی بی عقل؟
آخه تو چطور روت شده...
الیاس سرش رو پایین انداخت و صدای التماس گونه جمیله خانوم حاج غفار رو متوقف کرد:
تو رو خدا حاجی همه اهل محل خبر شدن
آبروریزی نکن
الیاس مادر چی میگه ناهید خانوم؟
_سلام!
اجازه بدید براتون توضیح میدم
حاج غفار نشست اما هنوز عصبانی بود:
چه توضیحی چه آشی چه کشکی؟
غلطیه که کردی رفع و رجوع هم نمیشه
آبروی ریخته که دیگه جمع نمیشه!
_آقاجون مگه منو صدا نکردید که توضیح بدم
خب بذارید من بدبختم حرف بزنم
چند روزه همتون منو گذاشتید گوشه رینگ چپ و راست میزنید هیچکس هم بهم اجازه دفاع نمیده!
غفار نفس عمیقی کشید تا سرخی و التهاب صورتش رو مهار کنه و جمیله خانوم طبق معمول میانجیگری کرد:
خیلی خب حالا ما گوش میکنیم مادر
بگو فقط زود بگو که قلبم داره میاد تو دهنم!
بهتونه مگه نه؟!
_نه مادر...
من... واقعا یکی دیگه رو جز لعیا عقد کردم...
حاج غفار از کوره در رفت: چه غلطی کردی؟!
اینبار جمیله خانوم عصبی تر فریاد زد:
بذار حرف بزنه ببینم چکار کرده!
و الیاس ادامه داد:
من یکی رو عقد کردم اونم بعد عقدم با لعیا... ولی مجبور شدم از سر هوس که اینکارو نکردم
جمیله_یعنی چی که مجبور شدی؟!
کی مجبورت کرده؟
_همون دختر
ماجراش مفصله مامان
_هرچقدرم مفصل باشه باید بگی و من بشنوم
تا فردا صبح هم که شده پای حرفت میشینم ولی به خدای احد و واحد اگر دلیل نداشته باشی عاقت میکنم
آبروی من و پدرت از تو جوب پیدا نشده که با یه ندونم کآری از دست بره
دختر مردم مسخره تو نیست که بازیش بدی
خودت میدونی چقدر برام عزیزی ولی اگر پاتو کج گذاشته باشی بامن طرفی
زودباش حرف بزن ببینم چه خاکی به سرمون کردی؟!
پرش به قسمت اول رمان👇🏻♥️🍂
https://eitaa.com/non_valghalam/28941
❌کپی به هر نحو حرام و موجب پیگرد قانونی ست❌
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
🥀
🔥🥀🔥
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
💢تیم تخصصی استخدام 100💢
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀 🥀🔥🥀🔥🥀🔥 🔥🥀🔥 🥀 ♡﷽♡ رمان #شُعله🔥 #part97 الیاس با شنیدن این پیام به وخامت اوضاع پی برد
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥
🥀
♡﷽♡
رمان #شُعله🔥
#part98
_دور از جونت مامان تو رو خدا آروم باشید یه بلایی سرتون میادا
من نمیخواستم اون دخترو عقد کنم اصلا باهاش کاری نداشتم
جمیله_اصلا کیه اون دختر؟
_پرستار مادربزرگ امین بود
من خودم معرفیش کردم اونجا
_تو اصلا از کجا میشناختیش؟
_یه شب که از کارگاه برمیگشتم توی کوچه یه دختری رو دیدم که نفس نفس میزد و میدوئید بهم گفت از دست یه عده مزاحم فرار کرده خواهش کرد تا یه جای شلوغ برسونمش
خب کوچه خلوت بود و دیروقت
منم سوارش کردم که برسونمش
توی راه حرف انداخت فهمیدم بیکار و بی کس و کاره
خواستم خبر مرگم یه کمکی بهش بکنم معرفیش کردم به سیمین خانوم مادر امین که برای مادرش ماه طلعت خانوم دنبال پرستار میگشت
از روزی که این دختره استخدام شد بدبختی منم شروع شد
به بهانه های مختلف دور و برم میپلکید منم ساده اصلا نمیفهمیدم موضوع چیه
یه مدت که گذشت شروع کرد تهمت زدن به امین که مزاحمش شده و میخواد اذیتش کنه...
منم اصلا فکر نمیکردم دختره انقدر آب زیر کاه باشه حرفشو باور کردم به رفیق خودم شک کردم به اون نه
تا اینکه...
چقدر سختش بود چنین ماجرایی رو برای پدر و مادرش توضیح بده اما چاره ای نداشت
سکوتش اینجا به معنای شکست و قبول تهمت هایی که بهش زده میشد قلمداد میشد
_یه شب این خانوم به بهانه قرص های ماه طلعت منو کشوند خونه شون و اونجا حبسم کرد
بعد از اون شب بهم تهمت زد و... مجبورم کرد عقدش کنم
حاج غفار با لااله الاالله غلیظی به حرف اومد:
فکر کردی با دسته کورا طرفی پسر؟
اگر تو غلطی نکرده باشی چطور مجبورت کرده عقدش کنی
لابد یه خبطی کردی که...
جمیله خانوم با دست به صورت کوبید و رو به حاجی ناله کرد:
تو رو خدا حرمت نگه دار حاجی...
این حرفا چیه...
الیاس یه چیزی بگو چرا باید مجبورت کنه عقدش کنی؟!
پرش به قسمت اول رمان👇🏻♥️🍂
https://eitaa.com/non_valghalam/28941
❌کپی به هر نحو حرام و موجب پیگرد قانونی ست❌
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
🥀
🔥🥀🔥
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
#story📱
|دلِ ما زیر سایهبانِ حسیــنِ«؏»♥️|
༺✾➣♡➣✾༺
https://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
💢تیم تخصصی استخدام 100💢
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀 🥀🔥🥀🔥🥀🔥 🔥🥀🔥 🥀 ♡﷽♡ رمان #شُعله🔥 #part98 _دور از جونت مامان تو رو خدا آروم باشید یه بل
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥
🥀
♡﷽♡
رمان #شُعله🔥
#part99
_با صحنه سازی ازم فیلم و عکس گرفته
باور کنید همش فتوشاپ و صحنه سازیه
بااون عکسا تهدیدم کرد
منم ترسیدم آبروم پیش شما و لعیا بره
بدتر از اون اگر عکسا پخش میشد و دختره شکایت می کرد آبروی حاجی میرفت آبروی منم میرفت پروژه مون زمین میخورد اینهمه زحمت بچه ها میرفت رو هوا...
تو دادگاه نمیتونست چیزی رو ثابت کنه ولی آبرو و اعتبار رفته که دیگه برنمیگرده
من با عقل ناقص خودم فکر کردم عقدش کنم و بعد یه مدت طلاقش بدم هزینه ش کمتره
آخه خودش اینو میخواست
میخواست عقدش کنم و براش خونه بگیرم
بهم گفت قبلا صیغه یه بابایی بوده
منم گفتم لابد دنبال یه ازدواج رسمیه تا اونو ماسمالی کنه و بعدا بتونه ازدواج کنه
گفتم عقدش میکنم بعد یه مدت یه پولی بهش میدم طلاقش میدم و خلاص
جمیله خانوم با صورت خیس سر تکون داد:
این چه بی عقلی بوده که تو کردی پسر من...
آبرو دست خداست
ببین چطور خودتو انداختی توی باتلاق!!
حاج غفار اما به اندازه جمیله دل رحم نبود که به این زودی قانع بشه:
خود تو این قصه مسخره رو باور میکنی که ما باور کنیم؟
تازه گیرم باور کنیم! با چه رویی برای خانواده لعیا تعریفش کنیم؟
هرکی هرجور از هر ور به این ماجرا نگاه کنه میگه جنابعالی یه گندی بالا آوردی و خواستی لاپوشونی کنی که عرضه همونم نداشتی
آبروی من همینجوریش سر چوب شده
با این بهانه های احمقانه بیشتر از این خودمو مفتضح نمیکنم
میرم با خفت غلط کردم میگم به حاج محسن اما این چرندیات رو تحویلش نمیدم که غیضش بیشتر بشه
شاید با عذرخواهی از سر تقصیرم بگذره
هرچند بعید میدونم حلالم کنه
با تو ام دیگه کاری ندارم
برو جلوی چشمم نباش!
_اینجوری نگید آقاجون
من چوب سادگی و بی عقلی خودمو دارم میخورم میدونم
ولی شما دیگه پسم نزنید
لااقل شما باورم کنید
_من آقاجون تو نیستم... پسری هم ندارم
جمیله با هق هق آستین شوهرش رو کشید تا ادامه نده
اما اون با این جمله کار رو تموم کرد:
برو که کمرمو شکستی...
دیگه نمیخوام ببینمت...
پ.ن: دوستان این دو تا رمان هم معرفی نویسنده ست از دست ندید👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
#گناه_اول_و_آخر💕
https://eitaa.com/joinchat/2735013943Cbf991e5e57
#سراب🧚♂
پرش به قسمت اول رمان👇🏻♥️🍂
https://eitaa.com/non_valghalam/28941
❌کپی به هر نحو حرام و موجب پیگرد قانونی ست❌
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
http://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
○•○•••○•○•••○•○•••○•○
🥀
🔥🥀🔥
🥀🔥🥀🔥🥀🔥
🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀🔥🥀
🌙🍃
دعای روز هفدهم.....
#ماه_مبارک_رمضان
༺✾➣♡➣✾༺
https://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7
○🦋○
¤شوق حیات میدهد
مژدهٔ مَقدم شما
عرش و زمین و غیره در
سایهٔ پرچم شما¤
#یااباصالح♥️
༺✾➣♡➣✾༺
https://eitaa.com/joinchat/3450667030Ca49fc47ed7