⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت71
از زبان زهرا:
وقتی گفتن باید درباره همتیمیهامون ارزیابی بنویسیم، فکر میکردم سادهترین بخش مسابقه باشه.
اشتباه میکردم.
سختترین بخشش این بود که باید درباره آدمهایی مینوشتی که هر روز میدیدیشون… بدون اینکه واقعاً بشه کامل شناختشون.
برگه رو جلوی خودم گذاشته بودم.
اسمها مشخص بود:
ترنم موسوی
امیرحسین رادمنش
نفس عمیقی کشیدم.
ترنم خیلی سریع و دقیق شروع کرده بود به نوشتن.
بدون مکث.
مثل همیشه.
من اما گیر کرده بودم.
ترنم…
بله؟
تو واقعاً چی نوشتی؟
ترنم بدون اینکه نگاهش رو از برگه برداره گفت:
چیزی که دیدم.
همین؟
همین کافیه.
این جوابش همیشگی بود.
ساده، کوتاه، بدون اضافهکاری.
نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم داشت مینوشت.
آروم.
دقیق.
انگار هر کلمه رو وزن میکرد.
من دوباره به برگه خودم نگاه کردم.
«توانایی بالا در تحلیل شرایط تحت فشار…»
مکث کردم.
دستم ایست کرد.
فقط یک جمله توی ذهنم میچرخید:
اگه اشتباه بنویسم چی؟
نه از نظر علمی…
از نظر انسانی.
چند ثانیه بعد زیر لب گفتم:
این کار خیلی مسخرهست…
ترنم بدون مکث گفت:
نه. لازم بود.
چرا؟
چون واقعیت آدمها رو تو فشار نشون میده.
سکوت کردم.
حق داشت.
اما خوشم نمیاومد.
چون اینجا دیگه فقط پرونده نبود.
آدم بود.
برگه رو دوباره نگاه کردم.
این بار ادامه دادم:
«دقیق، سریع، و قابل اعتماد در شرایط بحرانی»
مکث کردم.
بعد ناخودآگاه نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم دقیقاً همون لحظه سرش رو کمی بالا آورد.
چشم توی چشم شدیم.
کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما عجیب سنگین.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
نه به خاطر ترس…
به خاطر اینکه نمیخواستم اون لحظه بیشتر از چند ثانیه طول بکشه.
ترنم آروم گفت:
تمومش کردی؟
آره.
خوب بود.
تو همیشه اینو میگی.
چون معمولاً درسته.
نفس عمیقی کشیدم.
برگهها جمع شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا کمی خنکتر شده بود.
راهرو شلوغ نبود.
فقط ما سه نفر بودیم.
امیرحسین جلوتر راه میرفت.
ترنم کنارم.
من آهسته گفتم:
عجیبه…
ترنم گفت:
چی؟
اینکه باید درباره کسی بنویسی که هر روز باهاش کار میکنی… ولی هنوز کامل نمیشناسیش.
ترنم چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
شاید اصلاً قرار نیست کامل بشناسیم.
پس چی؟
فقط باید درست تصمیم بگیریم.
چیزی نگفتم.
اما ذهنم رفت سمت امیرحسین.
به اون نگاه کوتاه.
به اون سکوت عجیب.
و فهمیدم شاید ترنم درست بگه…
شاید اینجا شناخت مهم نیست.
تصمیم گرفتنه که مهمه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت72
از زبان زهرا:
بعد از اون روز، فضا عوض شده بود.
نه به شکل واضح…
به شکل خطرناک.
یعنی چیزهایی تغییر کرده بودن که دیده نمیشدن، ولی حس میشدن.
مثل نگاهها.
مثل سکوتها.
مثل فاصلهها.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش از قبل اونجا بود.
برخلاف همیشه، هیچکدوم زودتر از بقیه حرف نزدیم.
نازنین با بیحوصلگی گفت:
من دیگه مغزم جواب نمیده…
هنوز خیلی مونده تا جواب نده.
ترنم خیلی آروم گفت:
عادت کن.
نازنین فقط سرش رو تکون داد.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون پرونده.
بدون برگه.
فقط یه نگاه جدی.
امروز ارزیابی ترکیبی داریم.
سکوت کامل.
هم فردی، هم گروهی، هم زماندار.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
اینا دارن ما رو له میکنن دیگه…
استاد ادامه داد:
شما باید یک کیس واقعی رو در شرایط محدود حل کنید.
بعد اضافه کرد:
اما یک نکته مهم.
مکث.
در طول کار، دو بار شرایط تغییر میکنه.
سکوت سنگین شد.
یعنی وسط کار قوانین عوض میشه؟
ترنم خیلی کوتاه گفت:
دقیقاً.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این دیگه شبیه مسابقه نیست.
استاد راد گفت:
این شبیه واقعیه.
بعد پروندهها رو پخش کرد.
شروع کردیم.
اول همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما فقط چند دقیقه گذشت.
تا اینکه ناگهان یکی از دادهها تغییر کرد.
امیرحسین سریع گفت:
صبر کنین… این عدد عوض شد.
من سریع نگاه کردم.
یعنی اشتباه نیست… تغییر داده شده.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یعنی باید تصمیم رو اصلاح کنیم.
سکوت کوتاه.
بعد من گفتم:
اگر دوباره تغییر کنه چی؟
امیرحسین جواب داد:
دوباره تصمیم میگیریم.
ساده گفت.
اما سنگین.
چند دقیقه بعد، تغییر دوم اتفاق افتاد.
این بار حتی سریعتر.
نازنین از دور گفت:
این اصلاً عادلانه نیست!
قرار نیست عادلانه باشه.
ترنم گفت:
قرار هست واقعی باشه.
کار سختتر شد.
نه به خاطر اطلاعات.
به خاطر عدم ثبات.
زمان کم میشد.
فشار زیاد.
و ذهنهایی که باید مدام خودشون رو آپدیت میکردن.
آخرش، من پرونده رو جمع کردم.
همینو ثبت میکنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی بهترین گزینهست.
سکوت شد.
بعد ثبت کردیم.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
نازنین گفت:
من حس میکنم دارم بازی میکنم نه یاد میگیرم…
ترنم جواب داد:
دقیقاً داری یاد میگیری.
امیرحسین آهسته گفت:
توی شرایط واقعی هم همینطوره.
من به جلو نگاه کردم.
و فهمیدم این مسابقه دیگه حتی شبیه آموزش هم نیست.
شبیه زندگیه.
جایی که هیچ چیزی ثابت نمیمونه…
و تو باید وسط تغییرها، تصمیم درست بگیری.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت73
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی، سکوت بینمون عوض شده بود.
دیگه فقط خستگی نبود…
یه جور درگیری ذهنی بود که هیچکس راحت دربارهاش حرف نمیزد.
حتی نازنین هم این بار شوخی نکرد.
من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو ایستاده بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم دورتر، به صفحه گوشی نگاه میکرد ولی واضح بود حواسش جای دیگهست.
حس میکنی این تغییرات تمومی دارن؟
ترنم بدون مکث گفت:
نه.
چرا اینقدر مطمئنی؟
چون هدفشون همینه.
سکوت شد.
من آهسته گفتم:
یعنی چی؟
ترنم نگاهش رو از پنجره برداشت.
یعنی میخوان ببینن تا کجا میتونی بدون ثبات تصمیم بگیری.
این جمله سنگین بود.
قبل از اینکه جواب بدم، استاد راد وارد سالن شد.
این بار همراهش دو نفر از داورهای قبلی نبودن.
افراد جدید بودن.
همه بلند شدن.
استاد گفت:
امروز مرحله جدید شروع میشه.
سکوت کامل.
از اینجا به بعد، شما دیگه فقط تحلیل نمیکنید.
مکث.
شما پیشبینی میکنید.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
پیشبینی؟ یعنی چی دیگه؟
استاد ادامه داد:
به شما داده ناقص داده میشه…
و باید آینده رو تخمین بزنید.
این دیگه پزشکی نیست…
امیرحسین خیلی آروم گفت:
این تصمیمگیری در تاریکیه.
استاد برگهها رو پخش کرد.
این بار حتی کمتر از قبل.
فقط چند نشانه پراکنده.
شروع کردیم.
اولش همه چیز شبیه قبل بود.
اما خیلی زود فهمیدیم فرق داره.
چون این بار جواب وجود نداشت…
فقط احتمال بود.
من گفتم:
اگر این روند ادامه پیدا کنه…
ترنم گفت:
باید محتملترین سناریو رو انتخاب کنیم.
امیرحسین اضافه کرد:
نه بهترین رو.
واقعبینانهترین رو.
سکوت شد.
این فرق مهمی بود.
چند دقیقه بعد، زمان داشت تموم میشد.
من سریع نوشتم:
همینو ثبت کنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
هیچکس مطمئن نیست.
ترنم گفت:
ولی باید انتخاب کنیم.
و انتخاب کردیم.
وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط گفت:
قابل قبوله.
نه بیشتر.
نه کمتر.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر شده بود.
نازنین گفت:
من دیگه مغزم پر شده…
ترنم گفت:
تازه خالی هم نشده بود.
حتی من هم خندم گرفت.
امیرحسین اما ساکت بود.
بعد از چند لحظه گفت:
از اینجا به بعد، اشتباه مهم نیست.
من نگاهش کردم.
پس چی مهمه؟
اینکه با اطلاعات ناقص، کمتر اشتباه کنی.
سکوت شد.
و من فهمیدم از اینجا به بعد…
دیگه هیچ جواب قطعیای وجود نداره.
فقط انتخابهای سختتر.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت74
از زبان زهرا:
از وقتی گفتن «پیشبینی»، همه چیز دیگه شکل قبل رو نداشت.
انگار مسابقه به آخر خط رسیده بود…
یا شاید هم تازه داشت وارد بخش نهایی میشد.
صبح که وارد سالن شدیم، فضا عجیب آروم بود.
نه از اون آرامشهای خوب…
از اونهایی که قبل طوفان میاد.
من و ترنم موسوی کنار هم نشستیم.
امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه کمی فاصله داشت، اما این فاصله دیگه عادت شده بود، نه بیتوجهی.
نازنین زیر لب گفت:
من دیگه واقعاً خسته شدم…
همه خستهان.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
فقط بعضیا ادامه میدن.
نازنین نگاهمون کرد ولی چیزی نگفت.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون هیچ مقدمهای.
امروز آخرین ارزیابی ترکیبیه.
سکوت کامل شد.
چند نفر همزمان نفسشون رو حبس کردن.
استاد ادامه داد:
بعد از این جلسه، تیم نهایی مشخص میشه.
این جمله سنگینتر از همه چیز بود.
بالاخره.
آخر خط نزدیک بود.
پروندهها پخش شد.
این بار کاملتر از همیشه نبود…
برعکس.
ناقصتر بود.
من آهسته گفتم:
یعنی عمداً دارن سختترش میکنن.
ترنم جواب داد:
نه.
دارن سادهترش میکنن… برای دیدن سختترین تصمیمها.
امیرحسین نگاه کوتاهی کرد.
اینجا دیگه دانش مهم نیست.
شخصیت مهمه.
سکوت شد.
شروع کردیم.
این بار کمتر بحث کردیم.
بیشتر نگاه کردیم.
بیشتر فکر کردیم.
زمان سریع میگذشت.
خیلی سریع.
تا اینکه آخرش رسید.
من برگه رو جمع کردم.
همینو میفرستیم.
امیرحسین گفت:
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی وقت تمومه.
و ثبت شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هیچکس حرف نمیزد.
راهروها هم انگار ساکتتر شده بودن.
نازنین آه کشید:
یعنی تموم شد؟
ترنم گفت:
تقریباً.
امیرحسین نگاهش رو به جلو دوخت.
الان فقط نتیجه مونده.
من نفس عمیقی کشیدم.
و فهمیدم همه این روزها…
همه فشارها…
همه تغییرها…
داشت به یک لحظه ختم میشد.
لحظهای که معلوم میکرد کی میمونه…
و کی فقط تجربه میشه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
پارت بعدی رمان ؟! آمار ۱۳۰ !😉 https://eitaa.com/etrena! ☺️
باه باه !
بریم ۴ تا پارت توپ بخونیم 😉☺️
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت75
از زبان زهرا:
امروز بیمارستان بیشتر شبیه یک اتاق انتظار بزرگ بود.
همه میدونستن قراره یه چیزی مشخص بشه…
فقط نمیدونستن چی دقیقاً قراره از دست بره یا به دست بیاد.
من و ترنم موسوی خیلی زود رسیدیم.
امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه بعد از ما اومد.
ولی این بار حتی سلامها هم کوتاهتر از قبل بود.
نازنین با استرس گفت:
من دیگه نمیکشم این سکوتو…
لازم نیست بکشی، تموم میشه.
ترنم خیلی آروم گفت:
یا ما تموم میشیم.
نازنین نگاش کرد:
تو چرا اینطوری حرف میزنی؟
چون واقعیه.
سکوت افتاد.
چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون هیچ پروندهای.
فقط یه برگه.
همین برگه از هر پوشهای سنگینتر بود.
سالن کاملاً ساکت شد.
استاد گفت:
نتایج نهایی آماده است.
نفسم توی سینه گیر کرد.
از بین تیمها، فقط یک تیم برای مرحله نهایی انتخاب میشه.
سکوت سنگینتر شد.
نگاه من ناخودآگاه رفت سمت ترنم.
بعد امیرحسین.
همه چیز توی اون چند ثانیه کند شده بود.
استاد شروع کرد به خوندن اسمها.
چند تیم رد شدن…
چند نفر حذف شدن…
هر اسم مثل یه ضربه کوتاه بود.
تا اینکه رسید به آخرین بخش.
تیم منتخب نهایی:
مکث.
سکوت مطلق.
زهرا نیکفر…
قلبم ایستاد.
ترنم موسوی…
نفسم برگشت.
امیرحسین رادمنش.
برای چند ثانیه هیچ صدایی نبود.
هیچ حرکتی نبود.
بعد سالن منفجر شد از زمزمهها.
نازنین با دهان باز گفت:
شماها قبول شدین؟!
فکر کنم…
ترنم فقط یه نفس آروم کشید.
تموم شد.
اما استاد راد دستش رو بالا آورد.
سکوت دوباره برگشت.
هنوز یک مرحله باقی مونده.
سکوت سنگینتر از قبل.
مرحله نهایی، رقابت واقعی با تیمهای بینالمللی است.
این جمله مثل آب سرد بود.
یعنی تازه آخر راه نبود…
فقط دروازه آخر راه بود.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر از همیشه بود.
نازنین گفت:
من به شما افتخار میکنم ولی من دیگه نمیخوام زنده بمونم تو این سیستم…
ترنم خیلی جدی گفت:
زنده میمونی، فقط عادت میکنی.
امیرحسین نگاهش به آسمون بود.
حالا دیگه همه چی واقعی شد.
من آهسته گفتم:
یعنی این تازه فیناله؟
هیچکس جواب نداد.
چون لازم نبود.
همه فهمیده بودیم…
از اینجا به بعد، دیگه تمرین نبود.
بازی واقعی شروع شده بود.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت76
از زبان زهرا:
بعد از اعلام نتیجه، بیمارستان دیگه شبیه قبل نبود.
انگار یه خط نامرئی بین “قبل” و “بعد” کشیده بودن.
و ما دقیقاً روی همون خط ایستاده بودیم.
من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم اونطرفتر با چند نفر از تیمهای دیگه کوتاه حرف میزد، ولی واضح بود تمرکزش جای دیگهست.
نازنین با هیجان و استرس همزمان گفت:
شماها دیگه رسماً رفتین فینال!
رسماً هنوز نه.
ترنم خیلی آروم گفت:
ولی عملاً بله.
نازنین نفسش رو فوت کرد:
من جاتون بودم سکته میکردم.
ما هنوز زندهایم.
این رو گفتم ولی خودم هم مطمئن نبودم چقدر جدی گفتم.
چند دقیقه بعد، استاد راد وارد شد.
این بار همراهش چند نفر جدید بودن.
غریبهتر از همیشه.
استاد گفت:
از فردا، شما وارد کمپ نهایی میشین.
سکوت.
محل جدید. شرایط جدید. قوانین جدید.
زمزمهها شروع شد.
ترنم گفت:
یعنی اینجا تموم شد.
امیرحسین نزدیکتر اومد.
اینجا فقط شروعش بود.
استاد ادامه داد:
شما دیگه دانشجو یا کارآموز نیستین.
شما شرکتکننده نهایی هستین.
این جمله سنگین بود.
خیلی سنگین.
بعد اضافه کرد:
تیمهای بینالمللی آمادهان.
سکوت مطلق.
من آهسته گفتم:
یعنی از اینجا به بعد، فقط ما نیستیم.
امیرحسین جواب داد:
دقیقاً.
ترنم گفت:
این یعنی مقایسه واقعی.
هیچکس چیزی نگفت.
چون همه فهمیده بودیم.
از اینجا به بعد، حتی اشتباهات هم داخلی نبودن.
قابل دیدن بودن.
قابل شکست خوردن بودن.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا خیلی سردتر از قبل بود.
انگار شهر هم فهمیده بود یه مرحله تموم شده.
نازنین گفت:
شماها هنوز همونید؟
نمیدونم.
ترنم خیلی ساده گفت:
باید بشیم.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
اگه نشیم، حذف میشیم.
سکوت افتاد.
و من فهمیدم اینجا دیگه جای “تقریباً خوب بودن” نیست.
یا بهترینی…
یا بیرون.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت77
از زبان زهرا:
روز حرکت به کمپ نهایی، هیچکس مثل قبل حرف نمیزد.
حتی شوخیهای نازنین هم نصفهنیمه شده بود.
انگار همه داشتیم چیزی رو با خودمون حمل میکردیم که اسمش “نتیجه” نبود…
اسمش “فشار” بود.
سوار ماشینهای مخصوص شدنمون که شدیم، من کنار ترنم موسوی نشستم.
امیرحسین رادمنش کمی جلوتر بود.
نازنین هم با تیم دیگه جدا شده بود.
راه طولانی بود.
و سکوت طولانیتر.
ترنم آروم گفت:
از اینجا به بعد، دیگه کسی برنمیگرده همون آدم قبلی.
چرا مطمئنی؟
چون شرایط اجازه نمیده.
من به بیرون پنجره نگاه کردم.
اگه کسی مقاومت کنه چی؟
ترنم مکث کرد.
یا قویتر میشه…
یا حذف.
این کلمه ساده گفته شد.
ولی سنگین نشست.
چند دقیقه بعد ماشین ایستاد.
دروازه بزرگی باز شد.
تابلوی بالاش نوشته بود:
«مرکز ارزیابی نهایی»
امیرحسین از ماشین پیاده شد.
من و ترنم هم پشت سرش.
هوا اینجا سردتر بود.
حتی نفس کشیدن هم سنگینتر به نظر میرسید.
استاد راد و چند نفر از داورها اونجا منتظر بودن.
استاد گفت:
خوش اومدین به مرحله آخر.
سکوت.
اینجا دیگه تمرین نداریم.
اینجا فقط رقابت داریم.
هیچکس جواب نداد.
چون لازم نبود.
ما وارد ساختمون شدیم.
داخل، همه چیز سفید و بیروح بود.
اتاقها مثل هم.
راهروها طولانی.
هیچ نشونهای از راحتی نبود.
فقط نظم.
ترنم زیر لب گفت:
اینجا حتی حس انسانی هم کنترل شدهست.
آره.
امیرحسین که جلوتر راه میرفت گفت:
اینجا جاییه که بهترینها ساخته نمیشن…
فقط باقی میمونن.
سکوت شد.
من به اطراف نگاه کردم.
و فهمیدم از این لحظه به بعد…
دیگه چیزی به اسم “محیط امن” وجود نداره.
فقط میدان رقابته.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت78
از زبان زهرا:
ساختمان کمپ نهایی از نزدیک، سردتر از چیزی بود که از دور به نظر میرسید.
نه فقط از نظر هوا…
از نظر حس.
همه چیز زیادی منظم بود. زیادی بیاحساس.
انگار اینجا برای “آدمها” ساخته نشده بود، برای “نتیجهها” ساخته شده بود.
من کنار ترنم موسوی وارد سالن اصلی شدم.
امیرحسین رادمنش چند قدم جلوتر بود، اما چند لحظه مکث کرد و برگشت.
نگاهش مستقیم روی من افتاد.
این نگاهها این روزها زیاد شده بود…
ولی هیچکدوم شبیه قبلی نبود.
نه طولانی…
نه واضح…
فقط سنگین.
من سریع نگاه رو گرفتم.
اینجا خیلی سرده…
ترنم خیلی آروم گفت:
عادت میکنی.
به چی؟ به این فضا؟
به همه چیز.
قبل از اینکه ادامه بدیم، استاد راد وارد شد.
از امروز، شما در مرحله نهایی هستین.
سکوت.
این مرحله، ترکیب رقابت علمی و تصمیمگیری فردیه.
امیرحسین خیلی کوتاه گفت:
یعنی هم تیمی، هم رقیب.
استاد فقط سر تکون داد.
دقیقاً.
چند نفر زمزمه کردن.
من اما فقط به یک چیز فکر میکردم…
اینکه چرا نگاه امیرحسین هنوز از ذهنم نرفته.
ترنم آروم گفت:
حواست هست؟
به چی؟
به اینکه اینجا حواسپرتی، هزینه داره.
این جمله رو گفت…
ولی لحنش تند نبود.
فقط واقعی بود.
من نفس عمیقی کشیدم.
من حواسم جمعه.
ولی حتی خودم هم مطمئن نبودم.
چند ساعت بعد، اولین ارزیابی در کمپ شروع شد.
این بار اتاقها جدا نبود.
همه چیز در یک فضای باز انجام میشد.
کنار هم…
ولی جدا.
امیرحسین کنار میز روبهرو نشسته بود.
فاصلهمون کم بود.
زیاد هم نبود…
ولی کافی بود که هر نگاه کوچیک، دیده بشه.
وقتی پروندهها رو باز کردن، استاد گفت:
این بار سرعت و دقت همزمان مهمه.
من زیر لب گفتم:
عالی…
ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت:
آمادهای؟
نه.
خوبه.
چرا خوبه؟
چون هیچکس نیست.
این جمله عجیب بود.
ولی درست.
شروع کردیم.
چند دقیقه اول همه چیز عادی بود.
تا اینکه صدای استاد اومد:
زمان کم شد.
همه مکث کردن.
من سریع نگاه کردم.
یعنی چی کم شد؟
امیرحسین بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
یعنی فشار واقعی شروع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره شروع کردیم.
اما این بار…
حس فضا عوض شده بود.
نه فقط رقابت بود.
حضور هم بود.
حضور همدیگه.
من وقتی سرم رو بالا آوردم، نگاه امیرحسین دوباره روی من بود.
این بار کوتاهتر نگاه نکرد.
یه ثانیه بیشتر موند.
و همون یک ثانیه کافی بود که تمرکزم برای لحظهای بپره.
ترنم آروم گفت:
زهرا.
میدونم.
امیرحسین خیلی آهسته گفت:
تمرکز.
و من فهمیدم اینجا…
حتی نگاهها هم بخشی از آزمون بودن.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱