eitaa logo
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
206 دنبال‌کننده
9 عکس
5 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ به قلم:بانو آهو کپی؟مجاز نیست و فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی رمان ؟! آمار ۱۳۰ !😉 https://eitaa.com/etrena! ☺️
هدایت شده از خاك ‌.
میشه منو با کربلا نرفتن امتحان نکنی عزیز ِدلم ‌؟ ‌..
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز بیمارستان بیشتر شبیه یک اتاق انتظار بزرگ بود. همه می‌دونستن قراره یه چیزی مشخص بشه… فقط نمی‌دونستن چی دقیقاً قراره از دست بره یا به دست بیاد. من و ترنم موسوی خیلی زود رسیدیم. امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه بعد از ما اومد. ولی این بار حتی سلام‌ها هم کوتاه‌تر از قبل بود. نازنین با استرس گفت: من دیگه نمی‌کشم این سکوتو… لازم نیست بکشی، تموم میشه. ترنم خیلی آروم گفت: یا ما تموم میشیم. نازنین نگاش کرد: تو چرا اینطوری حرف می‌زنی؟ چون واقعیه. سکوت افتاد. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد. این بار بدون هیچ پرونده‌ای. فقط یه برگه. همین برگه از هر پوشه‌ای سنگین‌تر بود. سالن کاملاً ساکت شد. استاد گفت: نتایج نهایی آماده است. نفسم توی سینه گیر کرد. از بین تیم‌ها، فقط یک تیم برای مرحله نهایی انتخاب میشه. سکوت سنگین‌تر شد. نگاه من ناخودآگاه رفت سمت ترنم. بعد امیرحسین. همه چیز توی اون چند ثانیه کند شده بود. استاد شروع کرد به خوندن اسم‌ها. چند تیم رد شدن… چند نفر حذف شدن… هر اسم مثل یه ضربه کوتاه بود. تا اینکه رسید به آخرین بخش. تیم منتخب نهایی: مکث. سکوت مطلق. زهرا نیک‌فر… قلبم ایستاد. ترنم موسوی… نفسم برگشت. امیرحسین رادمنش. برای چند ثانیه هیچ صدایی نبود. هیچ حرکتی نبود. بعد سالن منفجر شد از زمزمه‌ها. نازنین با دهان باز گفت: شماها قبول شدین؟! فکر کنم… ترنم فقط یه نفس آروم کشید. تموم شد. اما استاد راد دستش رو بالا آورد. سکوت دوباره برگشت. هنوز یک مرحله باقی مونده. سکوت سنگین‌تر از قبل. مرحله نهایی، رقابت واقعی با تیم‌های بین‌المللی است. این جمله مثل آب سرد بود. یعنی تازه آخر راه نبود… فقط دروازه آخر راه بود. وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر از همیشه بود. نازنین گفت: من به شما افتخار می‌کنم ولی من دیگه نمی‌خوام زنده بمونم تو این سیستم… ترنم خیلی جدی گفت: زنده می‌مونی، فقط عادت می‌کنی. امیرحسین نگاهش به آسمون بود. حالا دیگه همه چی واقعی شد. من آهسته گفتم: یعنی این تازه فیناله؟ هیچ‌کس جواب نداد. چون لازم نبود. همه فهمیده بودیم… از اینجا به بعد، دیگه تمرین نبود. بازی واقعی شروع شده بود. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: بعد از اعلام نتیجه، بیمارستان دیگه شبیه قبل نبود. انگار یه خط نامرئی بین “قبل” و “بعد” کشیده بودن. و ما دقیقاً روی همون خط ایستاده بودیم. من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو بودیم. امیرحسین رادمنش چند قدم اون‌طرف‌تر با چند نفر از تیم‌های دیگه کوتاه حرف می‌زد، ولی واضح بود تمرکزش جای دیگه‌ست. نازنین با هیجان و استرس همزمان گفت: شماها دیگه رسماً رفتین فینال! رسماً هنوز نه. ترنم خیلی آروم گفت: ولی عملاً بله. نازنین نفسش رو فوت کرد: من جاتون بودم سکته می‌کردم. ما هنوز زنده‌ایم. این رو گفتم ولی خودم هم مطمئن نبودم چقدر جدی گفتم. چند دقیقه بعد، استاد راد وارد شد. این بار همراهش چند نفر جدید بودن. غریبه‌تر از همیشه. استاد گفت: از فردا، شما وارد کمپ نهایی می‌شین. سکوت. محل جدید. شرایط جدید. قوانین جدید. زمزمه‌ها شروع شد. ترنم گفت: یعنی اینجا تموم شد. امیرحسین نزدیک‌تر اومد. اینجا فقط شروعش بود. استاد ادامه داد: شما دیگه دانشجو یا کارآموز نیستین. شما شرکت‌کننده نهایی هستین. این جمله سنگین بود. خیلی سنگین. بعد اضافه کرد: تیم‌های بین‌المللی آماده‌ان. سکوت مطلق. من آهسته گفتم: یعنی از اینجا به بعد، فقط ما نیستیم. امیرحسین جواب داد: دقیقاً. ترنم گفت: این یعنی مقایسه واقعی. هیچ‌کس چیزی نگفت. چون همه فهمیده بودیم. از اینجا به بعد، حتی اشتباهات هم داخلی نبودن. قابل دیدن بودن. قابل شکست خوردن بودن. وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا خیلی سردتر از قبل بود. انگار شهر هم فهمیده بود یه مرحله تموم شده. نازنین گفت: شماها هنوز همونید؟ نمی‌دونم. ترنم خیلی ساده گفت: باید بشیم. امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت. اگه نشیم، حذف می‌شیم. سکوت افتاد. و من فهمیدم اینجا دیگه جای “تقریباً خوب بودن” نیست. یا بهترینی… یا بیرون. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: روز حرکت به کمپ نهایی، هیچ‌کس مثل قبل حرف نمی‌زد. حتی شوخی‌های نازنین هم نصفه‌نیمه شده بود. انگار همه داشتیم چیزی رو با خودمون حمل می‌کردیم که اسمش “نتیجه” نبود… اسمش “فشار” بود. سوار ماشین‌های مخصوص شدنمون که شدیم، من کنار ترنم موسوی نشستم. امیرحسین رادمنش کمی جلوتر بود. نازنین هم با تیم دیگه جدا شده بود. راه طولانی بود. و سکوت طولانی‌تر. ترنم آروم گفت: از اینجا به بعد، دیگه کسی برنمی‌گرده همون آدم قبلی. چرا مطمئنی؟ چون شرایط اجازه نمی‌ده. من به بیرون پنجره نگاه کردم. اگه کسی مقاومت کنه چی؟ ترنم مکث کرد. یا قوی‌تر میشه… یا حذف. این کلمه ساده گفته شد. ولی سنگین نشست. چند دقیقه بعد ماشین ایستاد. دروازه بزرگی باز شد. تابلوی بالاش نوشته بود: «مرکز ارزیابی نهایی» امیرحسین از ماشین پیاده شد. من و ترنم هم پشت سرش. هوا اینجا سردتر بود. حتی نفس کشیدن هم سنگین‌تر به نظر می‌رسید. استاد راد و چند نفر از داورها اونجا منتظر بودن. استاد گفت: خوش اومدین به مرحله آخر. سکوت. اینجا دیگه تمرین نداریم. اینجا فقط رقابت داریم. هیچ‌کس جواب نداد. چون لازم نبود. ما وارد ساختمون شدیم. داخل، همه چیز سفید و بی‌روح بود. اتاق‌ها مثل هم. راهروها طولانی. هیچ نشونه‌ای از راحتی نبود. فقط نظم. ترنم زیر لب گفت: اینجا حتی حس انسانی هم کنترل شده‌ست. آره. امیرحسین که جلوتر راه می‌رفت گفت: اینجا جاییه که بهترین‌ها ساخته نمی‌شن… فقط باقی می‌مونن. سکوت شد. من به اطراف نگاه کردم. و فهمیدم از این لحظه به بعد… دیگه چیزی به اسم “محیط امن” وجود نداره. فقط میدان رقابته. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: ساختمان کمپ نهایی از نزدیک، سردتر از چیزی بود که از دور به نظر می‌رسید. نه فقط از نظر هوا… از نظر حس. همه چیز زیادی منظم بود. زیادی بی‌احساس. انگار اینجا برای “آدم‌ها” ساخته نشده بود، برای “نتیجه‌ها” ساخته شده بود. من کنار ترنم موسوی وارد سالن اصلی شدم. امیرحسین رادمنش چند قدم جلوتر بود، اما چند لحظه مکث کرد و برگشت. نگاهش مستقیم روی من افتاد. این نگاه‌ها این روزها زیاد شده بود… ولی هیچ‌کدوم شبیه قبلی نبود. نه طولانی… نه واضح… فقط سنگین. من سریع نگاه رو گرفتم. اینجا خیلی سرده… ترنم خیلی آروم گفت: عادت می‌کنی. به چی؟ به این فضا؟ به همه چیز. قبل از اینکه ادامه بدیم، استاد راد وارد شد. از امروز، شما در مرحله نهایی هستین. سکوت. این مرحله، ترکیب رقابت علمی و تصمیم‌گیری فردیه. امیرحسین خیلی کوتاه گفت: یعنی هم تیمی، هم رقیب. استاد فقط سر تکون داد. دقیقاً. چند نفر زمزمه کردن. من اما فقط به یک چیز فکر می‌کردم… اینکه چرا نگاه امیرحسین هنوز از ذهنم نرفته. ترنم آروم گفت: حواست هست؟ به چی؟ به اینکه اینجا حواس‌پرتی، هزینه داره. این جمله رو گفت… ولی لحنش تند نبود. فقط واقعی بود. من نفس عمیقی کشیدم. من حواسم جمعه. ولی حتی خودم هم مطمئن نبودم. چند ساعت بعد، اولین ارزیابی در کمپ شروع شد. این بار اتاق‌ها جدا نبود. همه چیز در یک فضای باز انجام می‌شد. کنار هم… ولی جدا. امیرحسین کنار میز روبه‌رو نشسته بود. فاصله‌مون کم بود. زیاد هم نبود… ولی کافی بود که هر نگاه کوچیک، دیده بشه. وقتی پرونده‌ها رو باز کردن، استاد گفت: این بار سرعت و دقت همزمان مهمه. من زیر لب گفتم: عالی… ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت: آماده‌ای؟ نه. خوبه. چرا خوبه؟ چون هیچ‌کس نیست. این جمله عجیب بود. ولی درست. شروع کردیم. چند دقیقه اول همه چیز عادی بود. تا اینکه صدای استاد اومد: زمان کم شد. همه مکث کردن. من سریع نگاه کردم. یعنی چی کم شد؟ امیرحسین بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: یعنی فشار واقعی شروع شد. چند ثانیه سکوت. بعد دوباره شروع کردیم. اما این بار… حس فضا عوض شده بود. نه فقط رقابت بود. حضور هم بود. حضور همدیگه. من وقتی سرم رو بالا آوردم، نگاه امیرحسین دوباره روی من بود. این بار کوتاه‌تر نگاه نکرد. یه ثانیه بیشتر موند. و همون یک ثانیه کافی بود که تمرکزم برای لحظه‌ای بپره. ترنم آروم گفت: زهرا. می‌دونم. امیرحسین خیلی آهسته گفت: تمرکز. و من فهمیدم اینجا… حتی نگاه‌ها هم بخشی از آزمون بودن. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
تقدیم نگاهتون 🥹🫂
بماند به یادگاری از ۱۵۰ تایی مون✨🌱
اعضای جدید خوش اومدید ! ✨🫀✨🫀
امیدوارم پیشمون بمونید ✨🙃
کیا فن آرت میخوان ؟؟؟؟؟🧐🧐 از رمان خوشگلمون ؟!🎀🌷