و او کسی بود که حتی تصور آغوشش ، صدایش ، چشمهایش ، خندههایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد قبل از این خود بزرگترین غم و درد من باشد .
احساس غریبی داشت . انگار روحش پژمرده و تاریک شده بود ، چیزی فراتر از غمگین بودن .
به کسی نمیتوانم بفهمانم چه در من میگذرد ، من حتی نمیتوانم آن را برای خودم توضیح دهم .
همیشه گمشده ام . تو خودم ، تو روابطم ، تو زندگیم ، تو مشکلاتم ؛ هروقت که فکر میکنم میبینم فقط داشتم تو یه گودال تاریک و سیاه دنبال خودم میگشتم .