صدای قطرات بارون با سوختن سیگار همخونی نداشت.
کت چرمی که تنش بود صدای قطره هارو بیشتر کرده بود.
اینجا تنها جایی بود که میتونست احساساتشو تخلیه کنه، نه کسی گریه هاشو میدید، نه کسی بخاطر صدای فریادش اعتراض میکرد.
کم کم جوی های کنار خیابون داشت پر میشد، نمیدونست باید خوشحال باشه آسمون امشب اینقدر باریده یا نه.
تعداد پوکه های نیمه سوخته روی اسفالت خیس هر دقیقه بیشتر میشد.
فکر ها امونش رو بریده بود. چرا اینجا بود. زندگیش چرا اینجوری شده بود. عشقی که داشت کمرشو خم میکرد از کجا شروع شد.
همیشه داستان ادمایی که عشقشون ناتموم مونده بود رو میخوند ولی خودشم مثل اونا بود؟
به خودش که اومد دید بارون قطع شده، سیگارشم تموم شده بود.
دیگه باید میرفت باید برمیگشت به دنیای که آدما از عشقی که داشت تو وجودش رشد میکرد بویی نبرده بودند.
-تو ک هنوز اماده نشدی، پاشو دیر شد.
همینجوری که رو تخت دراز کشیده بود و دستاش روی چشماش بود جواب داد
+من ک گفتم نمیام مامان حوصله ندارم.
-خاله زهرا زنگ زد گفت مائده اومده ایران.
یهو قلبش فرو ریخت.
حتی شنیدن اسم مائده هم باعث میشد قلبش درد بگیره.
+خب چکار کنم؟
-خاله زهرا گفت بهت نگم ک اذیت نشی ولی چون مادرتم و دلسوزتم میگم بهت بعدا نگی جزا نگفتید. مائده طلاق گرفته که برگشته.
سریع نشت رو تخت و با بهت به حرفی که شنیده بود فکر میکرد.
یهو تموم خاطراتش با مائده از جلو چشماش رد شد.
خنده هاش
حرفاش
نگاهش
چال رو چونش
خال بالای لبش
+چی میگی مامان؟ یعنی چی مائده طلاق گرفته؟
-بخاطر همین اصلا برگشت ایرا....
+پاشو پاشو بریم خونه خاله