از یک جوانه گندم ضعیفتر شدهام و ادای صنوبر ۷۰ ساله رو در میارم. فقط برای اینکه به خودم اثبات کنم بعد از آن طوفان سهمگین، هنوز هم میتوانم راه برم، قدم بعد را بردارم،لباس سفید بپوشم، پرنده آسیب دیده بیاورم و از آن مراقبت کنم، در ایستگاه اتوبوس به مردم لبخند بزنم و اگر کسی گریه کرد او را بغل بگیرم. همه این کارها را انجام بدهم فقط برای اینکه به نجاتدهنده اثبات کنم: من نشکستم! اما این حقیقت نداشت. من شکستم. فراتر؛ من روی آسفالت دراز کشیدم و غلتک ماشین صاف کننده آسفالت از روی من رد شد. فراتر؛ من خوابیدم و کسی با ناخنگیر گوشت های بدنم رو با حوصله کند. فراتر؛ من گوشهای نشستم و خیره شدم. به زندگی خرابی که فقط میخواستم هیچوقت وجود نداشته باشه. من بلند شدم، درز پنجره رو پوشوندم، پرده رو کشیدم، چراغ رو خاموش کردم،شیر گاز رو باز گذاشتم،خوابیدم. من حقیقت نداشتم. همه چیز رویا بود. یک رویا بودم.
تو منو خیلی نا امید کردی، از خودم، از خودت.
یه شیشه عطر تموم شده برداشتم و بو کردم و پرتاب شدم به روزهای پیچوندن دانشگاه و بوستان جوان و گل یا پوچ بازی کردن و فریزبی علوی و کافه مسعود و گریه گریه گریه.
طی الارض فقط بو کردن شیشه عطرهای تموم شده.
با هر کدومشون پرتاب میشی به یه نقطه از کره زمین و یه خاطره خاک گرفته قدیمی.
https://eitaa.com/ezafegoo/1356 چیکار به خاله ام دارییی🤣
-
خالهات اگه به پسرش یاد داده بود کجا دستشویی کنه، تو زندگی من کارخرابی نمیکرد😒