هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
✨(بسم رب الشهداء و الصدیقین)
خیلی به نگهبان اصرار کردیم تا موافقت کرد نوبتی رجب را ببینیم
باورم نمی شد رجب روی تخت خوابیده باشد. انگار هیچ چیزی زیر پتو نبود.
واقعا جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود
باید خودتو برای حرف مردم آماده کنی. مطمئن باش یه عده تشویقت می کنن، یه عده هم سرکوفتت می زنن.
نه از حرف اینا خوشحال باش، نه از نگاه اونا ناراحت. طوبی گاهی یه حرف مردم سال ها توی ذهنت می مونه و آزارت می ده...
طوبی جان، یادت باشه حرفِ دل جاش توی دله.
اگه اومد روی زبون دیگه می شه حرف مردم
چند هفته ای می شد که تپش قلب داشتم...در مورد بیماری جدیدم به کسی حرفی نزدم
از وقتی خبر مجروحیت رجب را شنیده بودم؛ تقریبا هر روز سردرد داشتم
دستانم را دو طرف سرم گرفتم و فشار دادم. هق هق گریه ام که بلند شد، مادر دستش را دور گردنم حلقه کرد و سرم را توی بغلش کشاند. خیلی از توکل به خدا برایم حرف زد، ولی مثل اینکه حرف هایش را نمی شنیدم.
ببین طوبی خانم شما هنوز جوونی قدر خودتو بدون اگر یه خواستگار خوبی باشه بهتره به فکر خودت باشی با هر کس ازدواج کنی بچه میاری
با دهان نیمه باز اطرافم را نگاه کردم همه حواسشان به صحبتهای روضه خوان بود بهت زده گفتم خواستگار برای من؟ یعنی چی؟
من شوهر دارم
دختر جان تو هنوز داغی نمیفهمی همینطور که مرد دنبال زن خوش قیافه هست زن هم باید مردش
قلبم تند تند میزد و سرم به شدت سنگین شده بود دیگر تحمل شنیدن حرفهایش را نداشتم نفسم گرفته بود.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#بابارجب
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
توی حیاط بابا، فرش را سرشانهاش انداخته بود و سعی داشت از پلههای نردبان بالا برود؛ به طرفش دویدم و کمکش کردم...
کارمان که تمام شد، مادر با صدای لرزان گفت: همه مادرها و پدرها نگران پسرهاشون هستن؛ ولی الان بحث تکلیفه.
مجید باید بره،شما هم اگه بخوای بری،من حرفی ندارم.
بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: آخه اگه من برم کی میخواد خرج شما رو بده...
مادر چند قدمی جلو رفت و روبروی بابا ایستاد. گریه میکرد و حرف میزد.
- مجید دو هفته زندان بود، هزار جور نذر کردم که برگرده. هر شب تا صبح اشک میریختم. اونجا میدونستم توی همین شهر نفس میکشه ولی هزار بار مُردم و زنده شدم تا برگشت. الانم میدونم دارم میفرستمش توی شکم گرگ. بابای عباس ،اگه مجید و بقیه جوونهای مملکت الان نَرَن، پسفردا باید اینجا و توی شهر خودشون با خفت و خواری دست ناموسشونو از دست دشمن بکشن بیرون...
به چشمان بابا نگاه کردم،نتوانستم بفهمم آن لحظه به چه چیزی فکر میکند؛ فقط با صدای گرفتهای گفت: خدا پشت و پناهت.🥲
📘#الف_طا
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
هیچ کس یادش نیست،"سکینه نماینده" کی به فکرش رسید آن فرغون را بردارد و بیاوردش توی دم و دستگاه جبهه؛ یا اصلا چطور مرتبه اول، آن چند پاره آهن سنگین را تا وسط حیاط کشانده و چند آب شسته که آن طور برق بیفتد و برای هفت سال بعدی هم عصای دستش بشود.
فقط می دانند که صدای فرغون او پس از آن روز هم شنیده شد؛
سکینه نماینده یک شب از اخبار می شنود که رزمنده ها در بعضی از مناطق جنگی،قوت و غذا ندارند.
خیلی ها با یک تکه نان کپک زده سر می کنند و به بسیاری شان همان اندک هم نمی رسد؛
" فردایی که از رادیو این ها را شنید، راه اُفتید توی قَله و آبادی های اطراف.
فرغونش هم از پیش خدش مِرفت.
راه مِرفت و درِ همه حولی ها رِ مُکُفت و برای جبهه کمک جمع مِکرد.فرغونش که پور مِشُد،مُبُرد مسجدِ آبادی ،خالی مِکَرد و دوبارَه وَر مِگشت از نو."
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
#سالهای_کبوتر
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
حضرت حسـین بن علی (ع) در شـب عاشـورا به یک صورت سخن گفت و در روز عاشـورا به گونه ای دیگر. شـب عاشـورا، سـخن از «نمی خواهم، احتیاج ندارم، بروید، بيعتم را برداشـتم» می گوید، ولی روز عاشـورا می فرماید: «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُني؟» (آیا یاوری هسـت که مرا یاری کند؟). شـب آن طـور گفـت تـا مبـادا خبیثـی در بيـن طیّب هـا باشـد و روز آن گونـه درخواسـت یـاری کـرد تـا مبـادا طیّبـی در بيـن خبیث هـاشـب آن طـور گفـت تـا مبـادا خبیثـی در بيـن طیّب هـا باشـد و روز آن گونـه درخواسـت یـاری کـرد تـا مبـادا طیّبـی در بيـن خبیث هـا مانـده باشـد. شـب، غربـال می کنـد تـا فقـط صالحان بماننـد و روز غربال می کند تا فقط اشـقیا در مقابـل او ایسـتاده باشـند. شـب بـرای پـس زدن نااهل ها بـود و روز برای جذب ایسـتاده بودنـد؛ اندرونی هایـی کـه به ظاهـر بيرونـی بودند.
📘#آئینه_تمام_نما
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
بدانید از نظر من ترسناکترین فنتهها بر شما، فتنهی بنیامیه است.
فتنهای کور، ظلمانی و گلآلود. فتنهاش فراگیر و عمومی است، و بلا و گرفتاریاش مختص عدهای است.
هرکس در این فتنه بنگرد، دچارش میشود و هرکس از آن چشم بپوشد، در امان میماند.
در این فتنه اصحاب باطل بر اهل حق پیروز میشوند، تا زمانی که زمین پر از دشمنی و ظلم و بدعت شود.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#ترجمه_الغارات
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
ای مردم جهاد دری است از درهای بهشت، که خداوند آن را به روی اولیای خاصّ خودش گشوده است، جهاد لباس تقوا و زره محکم الهی و سپر مطمئن اوست.
هرکس جهاد در راه خدا را ترک کند، خداوند لباس خواری و ذلت بر او میپوشاند، و غرق در بلا مینماید، و به قلبش شک و شبهه میآید و حقیر و ذلیل میشود، و به سبب ضایع کردن جهاد حق او گرفته میشود، و محکوم به خواری، و محروم از انصاف می گردد.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#ترجمه_الغارات
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
حضرت دست بر شکم خود می گذاشت و می فرمود:« قسم به آنکه دانه را شکافت و جانداران را آفرید، هر چند هیچ چیزی برای خوردن نداشته باشم، هرگز شکم خود را با خیانت پر نمی کنم و گرسنه می مانم.»
***
همانا از (نشانه های) ذلت و خواری مسلمانان و از بین رفتن دین آن است که پسر ابوسفیان، اراذل و اشرار را فرا می خواند و آنها او را اجابت می کنند، و من [حضرت علی علیه السلام] شما را که مردمی با فضیلت و نیک هستید فرا میخوانم و شما خدعه کرده و اجابت نمی کنید. این عمل، عمل اهل تقوا نیست!
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#ترجمه_الغارات
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
زمان ریاست جمهوری بنی صدر او هیچ کمکی به سپاهیان برای مقابله با کوملهها نمی شد هیچ نیروی ارتشی و سلاح برای کمک به مردم پاوه فرستاده نمی شد خیلی از بچه های گروه دستمال سرخ ها در پاوه شهید شدند عده ی خیلی کمی مانده بودند که مقاومت میکردند دکتر چمران هم به پاوه رفته بود امااوهم درمحاصره دشمن قرارگرفت بعدهاعلی تیموری برایم تعریف کردکه اصغر وصالی از محمد رضا خواسته تا با لباس کوردی از پاوه خارج شود و همه چیز را به امام خمینی اطلاع دهد
میدانستند که دولتی ها نمیگذارند اطلاعات درست به گوش امام برسد
وقتی محمد رضا پیش امام رفت و کمک خواست امام فوری پیام تاریخی خودشان را در بیست و هفتم مرداد سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت دادند
مختصر ای از پیام امام را کاملا به یاد دارم
که فرمودند به دولت و ارتش ژاندارمری اخطار می کنم اگر با توپ ها و تانک ها و قوای مجهز تا بیست و چهار ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود من همه را مسئول میدانم من به عنوان ریاست کل قوا به رئیس ستاد ارتش دستور میدهم که فوراً با تجهیز کامل عازم منطقه شوند و به تمام ارتش و ژاندارمری دستور میدهم که بی انتظار دستور دیگر و بدون فوت وقت با تمام تجهیزات به سوی پاوه حرکت کنند و به دولت دستور می دهم وسایل حرکت پاسداران را فوراً فراهم کنند تا دستور ثانوی ، من مسئول این کشتار وحشیانه را قوای انتظامی میدانم و در صورتی که تخلف از این دستور نمایند ، با آنان عمل انقلابی می کنم
با این فرمان امام ، نیروهای مردمی و ارتش بدون فوت وقت به سمت پاوه رهسپار شدند و با حمله همه جانبه ی نیرو های انقلابی دشمن پا به فرار گذاشت
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#حلوایعروسی
#حمیدی
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
از پدرو مادری ساده زیست
ومتکی به خدا و
حساس به مال مردم
ولقمه ی حلال
داشتن پسری همچون ابراهیم
دوراز ذهن نیست افرادی که خانه به دوشن
غم خواب ونان ندارن
سبک بالانی که براحتی پرواز میکنند.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📘#گلستانابراهیم
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
📚✍🏻
♦️تا دیگر هیچ چیز برای ما مهم نباشد.
با این حال یک چیزی دلم را آرام میکند. یک چیز غریب، حس میکنم خدا به جای سید می خواهد یک پیروزی غریبِ عجیب نصیبمان کند.نمی دانم...؛ولی فکر میکنم خدا می خواهد برایمان جبران کند. می خواهد غافلگیرمان کند چیزی که نه توی خیال ما می گنجد و نه خیال شما.راستش فکر میکنم خدا مخصوصاً توی این شرایط سید را از ما گرفت،وسط جنگ ... وسط جنگ با ارزش ترین چیز زندگی مان را گرفت تا دیگر هیچ چیز برایمان مهم نباشد. به جایی رسیده ایم که اگر پدرمان شهید شود می گوییم ما سید را داده ایم این که پدرمان بود. برادر و بچه مان هم شهید شود،همین طور ویرانی خانه و زندگی مان که اصلاً به حساب نمی.آید خدا ته تهش را نشانمان داد تا بتوانیم در شرایط سخت دوام بیاوریم.
📚 | فندق السفیر ، ص ۹۹
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
https://eitaa.com/m_setareha
هدایت شده از مخاطبین ستارهها
🔹اولین چیزی که دیدن تصویر علی بود.
وقتی حرب تموز (جنگ ۳۳ روزه حزب الله)بالا گرفت، شرایط سخت و پیچیده ای داشتیم درست موقعی که نیاز به نیروی تازه نفس بود، عده ای جوان به ما ملحق شدند. برایمان سؤال بود که تا حالا کجا بودند؟
حضورشان شور و حال عجیبی به رزمنده ها می داد. تا لحظات آخر جنگ کنار ما ماندند. وقتی جنگ تمام شد، بچه ها نام و نشان آن رزمنده ها را گرفتند. یکی از آنها اسمش علی بود. مدتی بعد از اینکه غبار جنگ فروکش کرد رزمنده ها با آن شماره تماس گرفتند. پیرزنی پشت خط بود. بچه ها به او گفتند ما دوست های علی هستیم دلمان برایش تنگ شده و می خواهیم بیاییم خانه تان وقتی بچه ها رسیدند به آدرسی که پیرزن داد به محض باز کردن در اولین چیزی که دیدند، تصویر علی بود روی
دیوار پشت سر مادرش که کلمه شهید پیش از اسمش نشسته بود در حالی که تاریخ شهادتش خیلی قبل تر از حزب تموز بود. خدا در این جنگ به روشنی با حضور شهدا ما را حمایت کرد.
#فراخوان_رزمنده_برای_جبهه_مجازی
📚 | فندق السفیر ، ص۱۴۲
📝 | طیبه فرید ، نشر سوره مهر
https://eitaa.com/m_setareha