هدایت شده از خط روایت
هشت. این تعداد فرزندان مادربزرگماست. اربعین پارسال هفت تایشان رفتند پیادهروی اربعین. قرار شد مادر من ایران بماند و مراقب مادربزرگم باشد. خالهها و داییهایم در آن اجتماع عظیم شرکت کرده بودند. گوشی مادربزرگم مدام زنگ میخورد. هر کدام از زائران هر روز تماس میگرفتند. میگفتند فلان عمودیم و قدمبهقدم به یادتان هستیم. سهم من و مادر و مادربزرگم در آن روزها روضههای کوچک خانگی بود که جاماندهها در آن شرکت میکردند.
امسال هم من و مادرم جاماندهایم و هفت خواهر و برادرش راهی کربلا شدهاند؛ اما دیگر کسی به تلفن همراه مادربزرگم زنگ نمیزند. او از اردیبهشت امسال مهمان ارباب شده است.
✍ فاطمه السادات شهروش
📝 روایت ۳۲۵
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#روایت_اربعین
@khatterevayat
هدایت شده از مجله مجازی محفل
«چرخ خیاطی سینگر را ببینید؛ همهٔ قطعات ریز و درشتش مارک مخصوص کارخانه را دارد. میخواهند کوچکترین پیچ هم نشان این کارخانه را داشته باشد. انسان مؤمن هم، همهٔ کارهای بزرگ و کوچکش باید نشان خدا را داشته باشد.»
#رجبعلی_خیاط
@mahfelmag
یادداشتم در ایران جمعه برای معرفی کتاب خیابان گاندی درباره جنایت شاهرخ و سمیه رو اینجا 👇بخونید.
https://irannewspaper.ir/sp-280/19
دانش آموخته گرامی
با سلام و احترام
انجمن فارغالتحصیلان دانشگاه صنعتی شریف در نظر دارد برای حمایت از نویسندگان شریفی کتابهای فارغالتحصیلان شریفیکه در ایران به چاپ رسیده است را طی یک همکاری مشترک از طریق انجمن برای خرید به خانواده بزرگ شریف و سایر علاقمندان معرفی نماید.
در نظر داشته باشید که نویسنده کتاب باید دارای کارت عضویت معتبر انجمن فارغالتحصیلان بوده و همچنین کتاب دارای شناسه شابک و از انتشارات معتبر داخل ایران باشد.
از نویسندگان شریفی درخواست میشود در صورت تمایل، مشخصات و شماره تماس خود را به همراه عکس جلد کتاب و شناسه شابک، به آدرس ایمیل training@alum.sharif.edu ارسال نموده و جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره 66085860-021 داخلی 117 تماس حاصل فرمایند.
یکی از آرزوهامه به آدرس بالا ایمیل بفرستم
https://irannewspaper.ir/sp-282/8
یادداشتم در ایران جمعه برای معرفی کتابهای آقای قیصری
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🗞 انتشار دهمین شماره مجله محفل
📍ویژهنامه پرستار
🔻در معرفی دهمین شماره مجله مجازی محفل آمده است:
«روپوش سفید فقط پارچهای ست که بر اندام پرستارها خوش نشسته اما سفیدی اصلی قلبهایشان است، نگاهشان است و دستهایی که نیمهشب پتو را تا گردن بیمار بالا میکشد. محفل این شماره سفیدپوش شده است. بوی خون و الکل و بتادین میدهد و البته مهربانی!»
🔻دریافت و مطالعه ویژهنامه پرستار محفل از راه نشانی زیر:
🆔https://mabnaschool.ir/product/mahfel10/
#محفل
#محفل_پرستار
| @mabnaschoole |
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
مثلاً معلم باشی و برای امتحان تاریخ این سوال رو طرح کنی که:
«رژیم صهیونیستی اسرائیل در چه سالی و چگونه نابود شد؟»
#هم_رویا
#طوفان_الاقصی
| @mabnaschoole |
هدایت شده از مجله مجازی محفل
🔸«فاطمه سادات شهروش» تو بخش «محفل کتاب» ما رو با چند کتاب کودک با موضوع اون شماره آشنا میکنه.
🔸«من پرستار هستم» یکی از اون کتابهاست که تو محفل «پرستار» معرفی شده. تو این کتاب بچهها با وسایل مورد نیاز پرستاری و کارهایی که یک پرستار انجام میده آشنا میشن.
🔸امروز بهونهٔ خوبیه که به این مطلب سر بزنید و با این کتابها آشنا بشید. شاید بچههاتون از خوندن داستانهایی با شخصیت پرستار خوششون بیاد.
#محفل_کتاب
#محفل_پرستار
@mahfelmag
هدایت شده از تابلو🖌
یادداشتهای یک نویسنده دونپایه
هو
رونیکای نوجوان، قهرمان همسالانش میشود. او که حس میکند حرف نزدن باعث شده بارها آسیب ببیند، تصمیم میگیرد، دهانش را باز کند و این دهان بازکردن جان یک انسان را نجات میدهد.
ماجرا در همین زمانه اتفاق میافتد، البته اگر بتوانیم پنج شش سال پیش را نزدیک امروز فرض کنیم.
به نظرم زبان داستان هنوز جای کار دارد، یعنی انگار جاهایی از نوجوان خارج شده و با یک مادربزرگ سروکار داریم. ممکن است نویسنده به عمد چنین کرده باشد و این بخشی از شخصیتپردازی باشد اما برای من سخت بود قبول کردن بعضی اصطلاحات از دختر داستان.
اما خرده پیرنگهای داستان را دوست داشتم و توی کتاب دنبال باز کردن گرهها میرفتم.
همه جای داستان، صدای فلوت میآمد و گهگاه جیرینگ جیرینگ دف در حالیکه توی شکم رونیکا یک پیانو کار گذاشته بودند.
فکر میکنم بشود این کتاب را برای کلاس پنجم به بعد، هدیه خرید.
#معرفی_کتاب
فاطمه جان با احترام آنفالوت مي كنم
با اينكه خودت برام خيلي محترم هستي و دوستت دارم
اما تصميم گرفتم تمام كساني كه طرف دار اين ها هستند را كنار بگذارم🙏🏻
از نظر من هركسي طرفدار ماندگاري اين ها بلشد طرفدار ظلم است
قبلا مي گفتم هركسي اعتقاد خودش اما الان با كشتار اينا برام معناي ديگه اي داره.
این را دوستم بعد از اینکه ۲۲ بهمن پارسال عکس پرچم ایران را استوری کردم برایم فرستاد و دوستی دهسالهمان با این پیام تمام شد. امروز در رستوران آن هم در شهری دیگر خیلیی اتفاقی دیدمش و از کنارش گذشتم، بدون سلام بدون آغوش. چند ساعت بعد اما رفتم خانه دوستی مجازی که عمر دوستیمان به سه سال هم نمیرسد و برای اولینبار دیدمش. بغض کردم. سفت بغلش کردم و به اندازه تمام دوستیهای دنیا در همان چند ساعتی که مهمانش بودم عشق و محبت نثارم کرد. قلب من امشب آغشته به مهربانی اوست❤️