eitaa logo
فهام
1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
184 ویدیو
36 فایل
💠فهام: فرهنگ. هنر. ادبیات. مذهب💠 ✅محتوای فاخر و عمیق ✅زبان ساده و قابل فهم ❌شعار ❌حرف بی‌سند ⏱شبی 5 دقیقه رضا بیات: استاد دانشگاه، نویسنده، شاعر و منتقد ادبی. @DR_Reza_Bayat
مشاهده در ایتا
دانلود
اسم ما را هیچ مدرسه ای نمی نوشتند. می گفتند باید شناسنامه داشته باشند، ما همه مدارک هویتیمان را در زلزله رودبار از دست داده بودیم. وقتی مامان و نی نی کوچولوی تو شکمش زیر آوار موندن، کمر بابا شکست. بابا من و خواهرکوچولو را برداشت و به تهران آمدیم. زمان برد تا دنیا بعد از پشت کردنش به ما، دوباره سمت ما بازگردد و وضع زندگیمان خوب شود. توی یک زیر پله زندگی می کردیم، بابا که یک زمان صاحب ملک و املاک بود حالا دنیا عرصه را بر او تنگ کرده بود، اما بابا همیشه می گفت: الهی رضاً برضائک، تسلیماً لأمرِک (خدایا به آنچه تو خوشنود هستی منم راضی ام و در برابر امر تو تسلیمم) تابستان بود و گرم، خواهرم دست بچه های همسایه قاچ هندونه دید. بوی خنکای هندونه در بعدازظهر تابستون و یک بچه کوچیک. بابا هنوز نتونسته بود کار ثابتی پیدا کنه و درآمدش کفاف روزمون رو می داد، اما بچه که اینا رو نمی فهمه. خواهرم گفت آبجی منم هندونه می خوام. چه کار باید می کردم؟ گفتم حالا تا چند وقت دیگه بابا برات می‌خره. خواهرکوچولوم بغضش ترکید. آبجی یادته مامان که بود چقدر همه چی زندگیمون خوب بود. اصلا من میخوام برگردم شهرمون. راه رودبار از کدام طرفه؟ اصلا من از همه چی شاکی ام. از نبودن مامان. از دوری از شهرمون. از اینکه بابا همه اش دنبال کار می گرده. بابا بلند شد. گفتم کجا بابا جون؟ بابا که اشک تو چشاش حلقه زده بود، گفت: سکینه جان! میرم دنبال کار. امید به خدا درست میشه، اما باید امروز برای این بچه هندونه بیارم تا دلش خنک بشه، از رحمت خدا مایوس نشین. بابا اون روز با حالت مضطر از خونه بیرون رفت. همون روز دوستش را دید که سالها قبل اومده بودن تهران و بلافاصله بابا رو تو شرکتش قائم مقام خودش گذاشت . . . این هفته قصه خانواده ای است که مادرشون رو مظلوم از دست دادند. قصه بچه های یتیمی که همه فکر می کنند بی شناسنامه اند. قصه صاحبان ملک و املاکی که دنیا باید روزی به سمت آنان بازگردد که امیرالمؤمنین فرمود: «لتعطفنّ الدنیا الینا بعد شموسها عنّا» حتما دنیا بعد آنکه از ما فاصله گرفت روزی باز به سوی ما بازمی گردد. قصه این چهارشنبه، قصه خانواده ای است که زمین بر آنها تنگ شده «و ضاقت الارض» خانواده ای که از همه چیز شکایت دارند: «اللهم انّا نشکو الیک فقد نبینا و غیبة ولینا و قلة عددنا و کثرة عدونا و تظاهر الزمان علینا» خدایا ما از نبود پیامبرمان، از غیبت اماممان از زیادی دشمنانمان از کمی تعدادمان از اینکه دنیا به ما پشت کرده شکایت داریم خداااااا اصلا خنکای میوه تابستانی هم بهانه است، ما دلمان تنگ شده. مثل همان دختر کوچولو. اصلا راه مدینه از کدام طرف است؟ این بار قصه پدر خانواده است که حقش قائم مقامی جهان است. پدری که مضطر شده، پدری که می گوید از رحمت خدا مایوس نشوید، پدر با غیرتی که وقتی ناله ما بچه هایش را ببیند، شب جمعه ای با چشمان پر از اشک این آیه را خواهد خواند: «أمّن یُجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السوء» امّا یا صاحب الزمان! خانواده مان که دوباره صاحب زمین شدند، شمل و جمعیت صلاح و رضا که از هم گسیخته وقتی دوباره توسط شما دور هم به عنوان یک خانواده جمع شدند، یک چیز می ماند: خاطره مادر خانواده . . . وای مادرم، مادرم، مادرم عید میلاد پدر خانواده مبارک ما را در تلگرام دنبال کنید: @hafezanfamily