بچهها وقتی تاریخ رو مینوشتم فهمیدم ۱۲/۱۲ عه، و به این فکر میکردم که قبلا توی این تاریخها عروسی میگرفتن آدمها و سعی میکردن بچههاشون رو این روزها به دنیا بیارن.
ولی الان احتمالا حتی متوجه این رند بودن هم نیستیم دیگه.
Paria's papers.
جنگنده رو شهر بود و من دارم نقاشی میکشم🙏
جنگنده شهر رو زد و من دارم مینویسم.
فکر کن هم جنگ زده باشی هم پی ام اس باشی هم نویسنده باشی
سه تا چیزی که نشون میدن تو واقعا یک دیوونهی حرفهای هستی
نوشته که :
آن شب نخوابیدم. زیر لباسم شیرینیهای بادامی را قایم کردم.
وقتی مادر چراغ اتاقم را خاموش میکرد، گفت : چی تو سرت میگذره؟
پرسیدم : منم میمیرم؟
گفت : یک روزی. اما هنوز نه.
گفتم : درد داره؟
مادر گفت : همه چیز ساکت و آرام میشه. مردن فقط مثل خواب دیدنه، اما بزرگتر از اونه.
- از کتاب فراتر از یک رویا
نوشته که :
ناگهان بیدلیل غمگین شدم. همیشه این حس را داشتم و یک غم کهنهی بدون اشک بود. مثل کاغذ دیواری روی تمام اتاقهای خانهمان بود. این غم در سوپهای مادرم، کارهای پدرم و یا حتی توی کلاهای زمستانی پنهان بود.
- از کتاب فراتر از یک رویا
Paria's papers.
«فراتر از یک رویا» را از طاقچه دریافت کنید
درمورد سوگ از زبون پسربچهای که خواهر بزرگترش رو از دست داده.