Paria's papers.
کتاب معرفی کنید بخونم نظرمو بگم احساس کنم خیلی حالیمه
نمیدونم، مسئله اینه که من خیلی زیاد از دیرباز تا الان بین کتابهای مختلف گشتم و با تعداد خیلی خیلی زیادیشون آشنا شدم، حتی اگه هنوز نخونده باشمشون. واسه همین چیز میزای جدید میخوام.
مثلا نمایشنامه تا حالا فک کنم نخوندم؟ یا اگه بوده مثلا یکی بوده تهش.
تا قبل از این اواخر هم کتابای جدی این مدلی نخونده بودم ( روانشناسی خونده بودم ولی سیاسی و جامعه شناسی نه چندان )
داس مرگ رو نه یعنی شروع کردم ولی بعد ادامه ندادم مودش پرید، نه چون خوب نبودا اتفاقا خوشم هم اومده بود و اصن این جوری نیستم که یه کتابی رو حال نکنم ولش کنم. صرفا مودش پرید و الان کلا مود کتابهای داستانیم خاموش شده. هروقت برگشت حتما میخونم میدونم که خیلی جالبه و خیلی جای فکر کردن داره داستانش.
Paria's papers.
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
اصلااا اشکالی ندارهه منم نصف اینا نظر و فکر خودمه، هرچی دوست داری بگو هر نظری که داری یا هر فکری که میکنی، چه مرتبط با مطالبی که من میذارم چه کلا نامرتبط، راحت باااااش
Paria's papers.
بچهها من زمانی که نت توی دی قطع بود، توی گیم لند خیلی جدی رفتم پول داخل بازی خریدم و بعد با پول باز
والا نمیدونم یه ۱۰۰ و خرده ای تومن شد❤️
Paria's papers.
والا نمیدونم یه ۱۰۰ و خرده ای تومن شد❤️
حالا شاید بگید ۱۰۰ تومن که پولی نیست
ولی برا منی که هزارتا از این ۱۰۰ تومن ها رو خرج تاج و گاو و نمیدونم چرت و پرت میکنم پول زیادیه🙏
Paria's papers.
پلن دارم اساطیر مختلف رو بخونم، یونان رو تا حد زیادی میشناسم ولی میخوام بیشتر و منسجمتر مطالعه کن
امشب به صورت کلی داستان ادیپوس رو خوندم، همون عقدهی ادیپ معروف فروید. میگم حالا اینجا که ادیپوس که بود و چه کرد و با او چه کردند.
Paria's papers.
والا نمیدونم یه ۱۰۰ و خرده ای تومن شد❤️
تازه تو طاقچه با کد تخفیف دو سه تا میشه❤️
ولی خب اون موقع نیاز به گاو و تاج داشتم
Paria's papers.
اگه تعدادی کتاب که قراره باهاشون مخالفت کنی نخونی، نمیتونی به خوبی تشخیص بدی چی اشتباهه، چی درستت
میفهمم که چی میگی ولی آدم در ابتدای ایجاد هر تغییری یا هر روندی، دچار این حس میشه که انگار داره درجا میزنه.
اما کم کم اون روند شاکلهای به خودش میگیره و مشخص میشه چی به چیه.
مثل یه نوع بافت موی سخت که تا وسطش همه چی قاطی پاتیه ولی یهو خوشگل میشه.
و در نهایت تو کل زندگیت رو وقت داری که شخصیتت رو تغییر بدی، بسازی، علایق جدید کشف کنی و روی خودت کار کنی. نه هیچ وقت زمان کم میاری و نه هیچ وقت کارها برای انجام دادن روی خودت تموم میشه.
شاید فک کنی فقط تا یه سن خاصی میشه این چنین کارهایی کرد، ولی حقیقت کاملا برعکسه. انسان پژمرده نمیشه مگر اینکه دست از بهبودی و تغییر و رشد بکشه، پس تا آخر عمر وقت هست واسه همشون. نگران از دست دادن زمان نباش و با آرامش سعی کن از زندگیت لذت ببری و به خودت و دنیات بپردازی.
Paria's papers.
امشب به صورت کلی داستان ادیپوس رو خوندم، همون عقدهی ادیپ معروف فروید. میگم حالا اینجا که ادیپوس که
ادیپوس که بود و چه کرد؟
زئوس خدای خدایان، یه روز اومد و اوروپه، دختر یه شاهی رو از رو زمین دزدید و بهش تجاوز کرد. برادر اوروپه، کادموس، راه افتاد تا خواهرش رو پیدا کنه و در مسیر خواهر پیدا کردنش، به یک اژدها رسید. با اژدها جنگید و اژدها رو کشت، غافل از اینکه این اژدها بچهی آرس، خدای جنگ بوده. خلاصه، چون فرزند یکی از خدایان به دست فرزند انسان کشته شده بود، کل خاندان کادموس تا ابد مورد نفرین خدایان واقع شدن.
حالا میریم جلوتر، جایی که ادیپوس، پسر پسر پسر پط کادموس، به دنیا میاد و چون اینا خانوادگی نفرین شده هستن، در سرنوشت بوده که این پسر پدرش رو بکشه و با مادرش ازدواج کنه. پس مامان باباش که یه پادشاه و ملکه ای هم بودن، بچه رو میبرن توی کوهستان ول میکنن ( اینجاش منو یاد داستان زال انداخت که باباش برد ولش کرد ولی بعد سیمرغ پیداش کرد ) ولی از بخت خوب یا بد بچه، یه چوپان پیداش میکنه و طی اتفاقاتی پای بچه به درباری باز میشه و شاه و ملکه ای اونو به سرپرستی میگیرن. ادیپوس البته فکر میکنه اینا والدین واقعیش هستن، پس وقتی از نفرینش و پیشگویی سرنوشتش مطلع میشه، کاخ رو ترک میکنه تا جلوی وقایع رو بگیره. ولی توی راه میزنه و یه مردی رو میکشه که از قضا این مرده همون بابای واقعیشه، پس تا اینجا بخش اول پیشگویی تحقق پیدا کرد.
در ادامه ادیپوس میرسه به شهر تبس که در جلوی ورودیش، یه ابوالهولی وایساده که از ملت یه معمایی میپرسه، اگه درست جواب بدی اجازهی عبور میده و اگر اشتباه جواب بدی میکشتت. معما چیه؟
" آن کیست که در آغاز چهار پا، سپس دوپا و در پایان سه پا دارد؟ "
ولی خب ادیپوس چون خیلی باهوشه درست جواب میده و میگه جواب انسانها که اولش چهار دست و پا راه میره و بعدش رو دو پا و تو پیری با عصا و سه پا میشه.
خلاصه به واسطهی جواب درستش ابوالهول کشته میشه و مردم شهر واسه اینکه ازش تقدیر و تشکر کنن اون رو پادشاه خودشون میکنن که این یعنی بت ملکه ازدواج میکنه.
حالا ملکه کیه؟ آفرین مامانش.
پس از مدتی همه چی مشخص میشه و مامانه که خودش رو میکشه، ادیپوس هم چشمای خودشو کور میکنه از شدت ناراحتی و این چیزا.
پایان.