اشتباههای کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی بر تن میکند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگهای ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
" او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند. "
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میآیند و میروند و هیچکس نمیماند. هیچکس نمیتواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمیماند.
کاش قلبم خانه بود، خانهای کوچک و کسی میآمد و مقیم میشد. میآمد و میماند و زندگی میکرد. سالهای سال شاید.
" خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر، از دست دادن. "
بهار که بیاید، دیگر رفتهام. بهار، بهانهی رفتن است. حق با هدهد است که میگفت : رفتن زیباتر است، ماندن شکوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگریزههای طلب.
گیرم که ماندم و باز بال زدم، توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟