ابراهيم
نه تو ميتواني غمها را بشكني
تبر بزرگ را بر دوش بزرگترين غم بنشاني
و زير لب با خدايت بخندي
تو تنها ميتواني
رستوران كوچكي در «اُكانول» را جارو بكشي
و گاهي بيگدار به دخترك زيبا، چشمك بزني.
نه من الياسم
كه ميگويند هنوز زنده است
و بر درياهاي بيدر و پيكر فرمانروايي ميكند
من تنها ميتوانم
قرصهاي افسردگيام را از ياد نبرم
و مواظب باشم مستي
به سركهاي* منتهي به شهر سرايت نكند
.. ابراهيم
ما پيامبران بيكتاب و نان و نامهايم
كه صبحها از شانهي گرسنهي شب برميخيزيم
چينهاي پيشانيمان را اتو ميكشيم
و به اسماعيل خوشبخت همسايه لبخند ميزنيم
- آري
گاهي بهتر است دروغ بگوييم.
علوی
" زایشافکار "
قانون چهل "همواره به دنبال نقطه شباهت و اشتراک باشید "
گور بابای نقطه اشتراک
مثلاً من الان دوست داشتم موهای مشکردهام را پشت گوشم میزدم و با **** از ایسمهای خانهخرابکن میگفتم و به اندازهی سه سال سکوت برایش مینوشتم که آقای فلانی، تو رئالیسم ترین آدمی هستی که دیدهام و بحث را میکشیدم به کامنت های 401 و یک کلام مینوشتم از مهرشاد تا ارمان جانم فدای ایران
و بعد موبایلم را خاموش میکردم تا به قرار فوقالعاده مهمم در لمیز با **** برسم. حتماً در ادامهی سلسله بحثهایمان خاطرنشان میکردم که عزیز دلها،***ِ قلم طلا، نقاد سوپر انقلابی های ترمز بریده، صدای دوپسدوپس این مداحهای حکومتی گوش مرا هم کر کرده، تو مستثنی نیستی. برایش اعتراف میکردم که من از ۱۴ سالگی دوست داشتم در بخش ادبی ***
یک کسی برای خودم باشم که نشد. شاید تو دست میانداختی دور گردنم و میگفتی همچین عنِ خاصی هم از دست ندادی، حقیقتا*** دوست ندارد خانمهای مو مشی در روزنامهاش کار کنند." شاید با هم، باز هم از شریعتمداری غیبت؛ تو از مصباحیسم گِله و من به این فکر میکردم که این ایسمها هیچ کجای جهان مرا ول نمیکنند، حتی در لمیز. احتمالاً کراوات را شل میکردی و سیگاری را اتش، ادای احترام، و من "اوف اوف حسین جان، خفه شدم معلوم نیست چی لای این بهمنهای زهرماری میپیچند" و بعد هم بای میگفتم، چون قانون خانه ما 10 شب اینجا باش است. آن موقعها احتمالاً جرئت و جیگر بیشتری پیدا کرده و برای *** بنویسم که هلو مستر موزیک انگلیسی در دست و بال داری؟ و منتظر بمانم تا ساعت ۱۴۹۹۸۵۳ بعد، سین کند. همین حین، نوتیفِ پیامِ e بیاید که نوشته: سلام عسل جانم ، عزیزک مو مِش کردهی من، دختر قرتیای دلِ شازده را قیلیویلی کرده شاید، باید همان سالها که دخترهای مسجد برایش چشمک میزدند، دامادش میکردم. و من سین نمیکردم و " بله باگ دارد الهه جان بهخدا که میخواستم کالابرگم را هم استعلام بگیرم ولی نشد، برای همین دیر دیدم پیامت را." بهانه کنم.