سرم داد کشیدی که چرا بی اطلاع فلان متن را برای فلان ارگان ایمیل کردم نمیدانم از شانش همیشه خوبم بود که جیمیل ان روز ارور میزد یا چی. گفتی اگر فلان ارگان روزی خطا کند و هرزه چاپ کند دامن ما نیز لکه دار میشود با زبان بی زبانی گفتی از قدیانی شدنم میترسی و در مکتب من قدیانی بودن افتخار است البته اگر هتک حرمت به مصباح را فاکتور بگیری. لحنت که آرام شد برایت توضیح دادم که قبول کردند ولی حرف تو عوض نمیشود سیاست کثیف است پنداری اگر اسمم زیر نوشته ها باشد در اداره عزلت میکنند. پنداری با چاپ آن در زندان اوین به رویم باز میشود و تو در به در دنبال سندی برای بال زدن و آزادیمی. در گاو صندوق خیال من خانه فرهنگ شهر شیراز را ساخته اند و سند کت و کلفت تر از این؟
"زایشافکار"
دارم مینویسم برای کیهان نه برای شمیم مینویسم به جبر شاید همین را که نوشتم برای یدالله جوانی هم خ
ان روز نصرت هم شدی گفتم چشم امپراطور اینجا نمیفرستم ولی اگر فلان جا بفرستم و خطا کند آبروی مان لکه دار نمیشود؟ عجیب به نصرت میمانی اخم کردی و گفتی" تعهد بچه بازی که نیست اگر اینجا نشد ان جا بفرستم " انگار که بخواهی بگویی 《ژورنالیسم که نباید مثل زن های هرجایی ان روزنامه به این روزنامه برود و مطلب چاپ کند.》
دلم می خواست
هوای آلوده تهران را
مثل همیشه در اکباتان، فاز یک و کافه های فاز 2
ببلعم.
دلم می خواست اتفاقی از خیابان انقلاب گذر کنم
یاد کاله بیفتم و فحش نثار تک تک شان کنم.
یا اینکه وقت مژه میگرفتم انتهای پاسداران
و خودم را فحش می دادم که در ترافیک لعنتی تهران از ستاری تا پاسداران...
آخر هم یک ارایشگاه کوچک زیرپله ای فاز 2 را بروم مژه ترمیم کنم
و هفته بعد خودم را در آینه هی چک کنم و بگویم میترا کارش حرف ندارد
ترافیک راه می ارزد.
دلم می خواست محل کارم را تا ولیعصر پیاده گز می کردم
آدم ها را می دیدم
مغازه ها را
ماشین های گشت ارشاد را.
دلم تنگ شده
برای شهری که مال من نبود و نخواهد بود.
از وقتی که آمده ام اینجا
مدام فکر می کنم
که من به هیچ جایی تعلق ندارم
و این بدترین حسی بود که داشتم.
فکرش را بکن
آنقدر این زمین بزرگ است که هیچ اهمیتی نداری
ولی خب تو خودت را بزرگ می بینی
بعد می آیی این سر دنیا
می فهمی نباشی هم این همه آدم
جای دیگر وول می خورند.
اما خب
من دلم تنگ است
جوری که بغض کرده ام.
اقامت لعنتی م بیاید
یک دل سیر تهران را قدم بزنم.
پ.ن: آفکورس که نمی شود مثل ابوذر نوشت...
پ.ن2: دلم برای یک محیط کاری خوب تنگ شده، برای دیدن مارکتینگی ها، مذاکرات شرکت ها، قراردادها و هزار کوفت و زهرمار دیگر...
پ.ن3: آهنگ من دلم تنگه تتلو هی پلی شود...
گ ، ثنا بانو
تاریخ دوبار تکرار می شود یک بار به صورت تراژدی و یکبار هم به صورت کمدی
"کارل مارکس"
من ترجیح میدهم با جمهوری اسلامی شکست بخورم ولی با سلطنتطلبها وطنفروشی نکنم. لامروتها به اسم زدن نظام رسماً دارند با ایران جنگ میکنند. تو گویی هموطن ترامپ و نتانیاهو تشریف دارند. من حالا میفهمم بختیار روز شروع جنگ تحمیلی در بغداد چه غلطی کرد. به خدا عین خیال پهلویپرستها نبود که خرمشهر سقوط کرد. مگر الان از تحریم دفاع نمیکنند؟ و مگر دود تحریم جز به چشم مردم میرود؟ از خدای ماه رمضان میخواهم عاقبت مرا سوای عاقبت سلطنتطلبها قرار دهد. ایران لقلقهی زبان جماعت است. به هیچ کجایشان نیست اگر ایران تجزیه شود. همهی هم و غمشان این است که جهانیان توهم بزنند ایران در سیاهی کامل است. لامصبها دوست دارند روی خون جوان ایرانی هر جور دلشان خواست اسکی بروند و اسم این خیمهشببازی را هم عزاداری بگذارند. ما که امید داریم حمایت از جمهوری اسلامی ختم به پیروزی شود لیکن اگر تقدیر خدا هر چیز دیگری بود، باز هم خداوند را شاکریم که با پهلویسم در یک جبهه نیستیم. جبههی ما جبههی حسن باقری است. باقری حواسش بود که حتی برای آزادی خرمشهر اینجور نباشد که با خود بگوییم هر چی هم شهید بدهیم میارزد. این یک مکتب است، یک مکتب هم مکتب سلطنتطلبهاست که حاضرند برای پسگرفتن حکومت، هر چه بیش از پیش خون ریخته شود. من حالا میفهمم زمان شاه در میدان ژاله چه اتفاقی افتاد. پهلویستها به ایران به چشم غنیمت نگاه میکنند و جوری با احترام از ترامپ یاد میکنند کأنه ترامپ صاحبخانهی این وطن است. فقط یک سوم خرداد شصت و یک کافی است که ما از جمهوری اسلامی با صدای بلند و با افتخار حمایت کنیم. فاتحین خرمشهر نه بچههای شاه و فرح که شیربچههای سپاه روحالله بودند و به خمینی امام میگفتند. آری که دفاع از جمهوری اسلامی افتخار دارد. وطن برای حامیان نظام مثل دین میماند و در حکم ناموس است. تو ببین عنصر سلطنتطلب چقدر نامرد است که اگر هم از دست ترامپ دلخور شود، برای این است که چرا ترامپ زودتر به ایران حمله نمیکند. بعد این جماعت عاری از شرف، میرزاکوچک را میزنند و حتی مصدق را. دم مردان و زنانی که بهمن پنجاه و هفت انقلاب کردند گرم. هیچ چیز خطرناکتر از ادامهی حکومت ساواکیها نبود و سلطنتطلبها همه ساواکیند. با همان توحش. با همان دیکتاتوری. دلم میخواهد شعار مرگ بر دیکتاتور به تنظیمات کارخانه برگردد. ما دیکتاتورتر از پهلویپرستها نداریم. هنوز به حکومت نرسیده بخشنامه دادهاند که فلانی را به اسم صدا نزنید. بگویید رضاشاه دوم. خخخ. آقای حضرت آقا! من با افتخار از تو دفاع میکنم.
حسین قدیانی/۲ اسفند ۱۴۰۴
عسل جان، کاش یه روز می تونستم ببینمت و از اون روزی که یاد دارم، برات قصهٔ زندگی مو تعریف کنم، تا به الان.
اصلاً هم نمی خوام از در نصیحت وارد بشم، چون همهٔ این دوران رو گذروندم،و از طرفی میدونم گوشِت باید از نصیحت پر باشه دختر خوبم:).
تمام حرف هایی که نوشتی رو منم به خدا می گفتم، باهاش قهر کردم، نمازهام که بگذریم...
کاش می تونستم یه سر سوزن از گذشته مو نشونت بدم...
بعد تو بگی خدایا شکرت که من جای این زن نبودم.:)
و اگه همون ذره ایمانم به خدا نبود، مطمئن باش خییلی سال پیش خودکشی میکردم یا کارم به مشت مشت قرص اعصاب می رسید.
اگه فقر و نداریه من با بند بند وجودم درکش کردم، اگه مشکلات خانوادگیه، اگه بیماری،اگه تبعیض توی جامعه اس، منم با همشون زندگی کردم، یه وقتایی دلم میخواسته از ناراحتی خون گریه کنم.
خیلی وقت ها دلم می خواسته پدر مادرم می مردند،میخوام بدونی هرچی بگی درکت میکنم عزیز دلم.
بعد از گذشت اون همه سختی، این منم که هنوز سرپام، منم ک کارم به قرص اعصاب نرسید، منم که با وجود تمام سختی های زندگیم بازم روی پاهام وایسادم دخترم و تنها دلیلش هم این بوده با همه قهر و آشتی هام با خدا، با همه کفر گفتن هام، بازم اونی که دستمو گرفت بلند شم راه نشونم داد خدا بود.
الانم وقتی کم میارم بازم بهش غر میزنم ولی در نهایت بهش میگم خودمو سپردم به تو، خودت مراقبم باش.
الهه، گ، خودم