ان روز نصرت هم شدی گفتم چشم امپراطور اینجا نمیفرستم ولی اگر فلان جا بفرستم و خطا کند آبروی مان لکه دار نمیشود؟ عجیب به نصرت میمانی اخم کردی و گفتی" تعهد بچه بازی که نیست اگر اینجا نشد ان جا بفرستم " انگار که بخواهی بگویی 《ژورنالیسم که نباید مثل زن های هرجایی ان روزنامه به این روزنامه برود و مطلب چاپ کند.》
دلم می خواست
هوای آلوده تهران را
مثل همیشه در اکباتان، فاز یک و کافه های فاز 2
ببلعم.
دلم می خواست اتفاقی از خیابان انقلاب گذر کنم
یاد کاله بیفتم و فحش نثار تک تک شان کنم.
یا اینکه وقت مژه میگرفتم انتهای پاسداران
و خودم را فحش می دادم که در ترافیک لعنتی تهران از ستاری تا پاسداران...
آخر هم یک ارایشگاه کوچک زیرپله ای فاز 2 را بروم مژه ترمیم کنم
و هفته بعد خودم را در آینه هی چک کنم و بگویم میترا کارش حرف ندارد
ترافیک راه می ارزد.
دلم می خواست محل کارم را تا ولیعصر پیاده گز می کردم
آدم ها را می دیدم
مغازه ها را
ماشین های گشت ارشاد را.
دلم تنگ شده
برای شهری که مال من نبود و نخواهد بود.
از وقتی که آمده ام اینجا
مدام فکر می کنم
که من به هیچ جایی تعلق ندارم
و این بدترین حسی بود که داشتم.
فکرش را بکن
آنقدر این زمین بزرگ است که هیچ اهمیتی نداری
ولی خب تو خودت را بزرگ می بینی
بعد می آیی این سر دنیا
می فهمی نباشی هم این همه آدم
جای دیگر وول می خورند.
اما خب
من دلم تنگ است
جوری که بغض کرده ام.
اقامت لعنتی م بیاید
یک دل سیر تهران را قدم بزنم.
پ.ن: آفکورس که نمی شود مثل ابوذر نوشت...
پ.ن2: دلم برای یک محیط کاری خوب تنگ شده، برای دیدن مارکتینگی ها، مذاکرات شرکت ها، قراردادها و هزار کوفت و زهرمار دیگر...
پ.ن3: آهنگ من دلم تنگه تتلو هی پلی شود...
گ ، ثنا بانو
تاریخ دوبار تکرار می شود یک بار به صورت تراژدی و یکبار هم به صورت کمدی
"کارل مارکس"
عسل جان، کاش یه روز می تونستم ببینمت و از اون روزی که یاد دارم، برات قصهٔ زندگی مو تعریف کنم، تا به الان.
اصلاً هم نمی خوام از در نصیحت وارد بشم، چون همهٔ این دوران رو گذروندم،و از طرفی میدونم گوشِت باید از نصیحت پر باشه دختر خوبم:).
تمام حرف هایی که نوشتی رو منم به خدا می گفتم، باهاش قهر کردم، نمازهام که بگذریم...
کاش می تونستم یه سر سوزن از گذشته مو نشونت بدم...
بعد تو بگی خدایا شکرت که من جای این زن نبودم.:)
و اگه همون ذره ایمانم به خدا نبود، مطمئن باش خییلی سال پیش خودکشی میکردم یا کارم به مشت مشت قرص اعصاب می رسید.
اگه فقر و نداریه من با بند بند وجودم درکش کردم، اگه مشکلات خانوادگیه، اگه بیماری،اگه تبعیض توی جامعه اس، منم با همشون زندگی کردم، یه وقتایی دلم میخواسته از ناراحتی خون گریه کنم.
خیلی وقت ها دلم می خواسته پدر مادرم می مردند،میخوام بدونی هرچی بگی درکت میکنم عزیز دلم.
بعد از گذشت اون همه سختی، این منم که هنوز سرپام، منم ک کارم به قرص اعصاب نرسید، منم که با وجود تمام سختی های زندگیم بازم روی پاهام وایسادم دخترم و تنها دلیلش هم این بوده با همه قهر و آشتی هام با خدا، با همه کفر گفتن هام، بازم اونی که دستمو گرفت بلند شم راه نشونم داد خدا بود.
الانم وقتی کم میارم بازم بهش غر میزنم ولی در نهایت بهش میگم خودمو سپردم به تو، خودت مراقبم باش.
الهه، گ، خودم