پارت بیست و هفتم. رمان
خودش اومد پایین رفت و دوتا چای ریخت و آورد
نشستن خوردن تا اینکه رویا گفت:من خوابم میاد برم بخوابم؟
حامی:برو عزیزم منم الان میام
حامی ليوان هارو گذاشت تو ظرف شویی و شست
رفت بالا رو تخت دراز کشیدو با گوشیش ور میرفت تا اینکه رو دستش یه چیز سنگینی احساس کرد برگشت نگاه کرد دید رویا رو دستش خوابیده
چشمای قشنگش
مژه هاش
موهاش
مدل خوابیدنش
چه قشنگه خدااااا
حامی خوابش برد
______________
صبح شد
ساعت07:45
حامی زودتر بیدار شد و زود لباس هاشو پوشید و از خونه رفت حتی بدون خوردن صبحانه
رویا ساعت08:30 بیدار شد
دید حامی نیست
رفت پایین صداش زد اما نبود رفت بالا سر دوتا بچه ها خواب بودن
رویا گوشیش و برداشت و به حامی زنگ زد
مکالمه رویا و حامی
+الووو
_سلام عزیزم بیدار شدی
+اره کجایی تو
_من
+اره
_اومدم استودیو برای تمرین
+آهان صبحونه خوردی
_نه عزیزم اصلا وقت نکردم
آرش از اون پشت داد زد:حامیییی بیا دیگه
_رویا من برم آرش صدام زد
+برو حواست به خودت باشه زیاد حرس نخوریا
_چشم خداحافظ
+خداحافظ
___________
ظهر ساعت
13:00
رویا غذاشو پخته بود
نورا هم خوابیده بود
نیلا نقاشی میکرد
چند دفعه صدای موشک اومد اما رویا فکر کرد موتوره
رویا اومد تو حال نشست زد شبکه خبر
زیر نویس
اطلاعیه مهم با رنگ قرمز
تسلیت به والدین مدرسه میناب
رویا:چی
زود به حامی زنگ زد
+ا..الو حامی
_جونم
+م..میناب و زدن
_تازه فهمیدی صدا هارو نشنیدی
+نه فکر کردم موتوره
_ای بابا دارم میام کنسرت کنسله
+اها زود بیا
(.🎀 از مالک این چنل سپاسگزارم که رمان های قشنگی تقدیم ما میکنه و در این روز ها سر ما رو گرم میکنه تا از ترس و اضطراب یه اتفاق برامون نیفته
مالک چنل ازت سپاسگزارم بابت تمام زحماتی که برای این چنل میکشی 🎀.)
بچها من انگار خیلی ایتا ضعیف شده عکس نمیتونم ارسال کنم
ویدیو هم ارسال نمیشه 😢
پارت بیست و هشتم. رمان
مکالمه به پایان رسید
چند دقیقهبعد حامی اومد
کلید انداخت تو در در رو باز کرد
حامی:سلاممم سلامم
رویا:خوش اومدی
حامی:نیلا خانم
نیلا:عه بابا ببین چی کشیدم
حامی:چی کشیدی
نیلا:کنسرت تورو کشیدم
حامی:الهی پس خودم کوشم
نیلا:بلد نبودم
یهو صدای گریه از اتاق نورا اومد
حامی رفت سمت اتاق
نورا رو بغل کرد و تابش میداد
گریه اش بند نمیومد
رویا اومد و گفت:نورا رو بده
حامی نورا رو به رویا داد
رویا:خب خب شما برو از اتاق بیرون لباس هاتو عوض کن آبی به سر رو صورتت بزن
حامی:نمیرم😁
رویاسرش رو برگردوند انگار قهربود
حامی:قهر نکن رفتم بابا
رویا:افرین بابای خوب😂
حامی:😆
_______________
سر سفره ناهار
حامی:به به عزیزم چی پختی
رویا:نوش جونت
حامی:فدات
رویا: خدانکنه
_____________
عصر بود
ساعت 17:10
نیلا از خواب بلند شد و اومد تو بغل حامی
حامی هم داشت ای ستاره رو میخوند
صدای انفجار اومد