پارت سی و پنج. رمان
حامی پرید تو سوپر مارکت
آب گرفت و داد دست رویا
رویا یه جرعه از آن رو خورد
دست حامی رو گرفت و برگشتن خونه
صبحانشونو خوردن که دیدن نیلا بیدار شده و داره با جانا کیک میپزه
حامی فقط به عشقی که نیلا به پختن و دیزاین کردن کیک داشت زل زده بود و صبحانه اش و میخورد
تا اینکه رویا پرید تو بغل حامی
حامی:هیی ترسیدم
رویا:دیگهه دیگهه
حامی بوسه ای روی موهای نرم ک لطیف رویا زد
موبایل رویا زنگ خورد
رویا از بغل حامی جدا شد
حامی رفت تو کنار نیلا
حامی:خب آشپز کوچولو ما چطوره؟
نیلا:من آشپتم
حامی:قربون اون حرفات شم من
نیلا:بابایی گشنگه
حامی:بعله بابا
آشپز خونه پر از خنده های حامی و نیلا و جانا غرق شده بود
رویا اومد بیرون و گفت:حامی نورا چرا آروم نمیشه
مامانلیلا:بزار بیام ببینم
مامانلیلا رفت تو اتاق و گفت مبارک باشه داره دندون در میاره
رویا:اوخیی
مامان لیلا از اتاق بیرون رفت و به حامی گفت:حامی برو ببین رویا چیکارت داره
حامی رفت تو اتاق
حامی:بله عزیزم
رویا:نگاهش کن داره دندون در میاره
حامی:الهیی
رویا:چه با نمکه
حامی:هوم
________________
ظهر تقریبا ساعت15:20
همه ناهار خورده بودن و خواب بودن
جز یک نفر اونم حامی بود
حامی همش تو فکر بود
نمیدونست که چیکار باید بکنه
همه ی فکرش به این بود که واسه خانوادش یه موقع کم و کسری نزاره!!
همش هم با ذوق و مهربانی نورا رو میدید
دست رو موهای طلایی نیلا میکشید
اما کاری با رویا نداشت چون میخواست کامل استراحت کنه
جانا کم کم بیدار شد
به حامی پیام داد
حامی بیداری؟
حامی پیام رو دید و جواب داد
اره اتفاقی افتاده؟؟
جانا گفت
نه خواستم بیای تو اتاقم باهات حرف بزنم
حامی گفت
باشه الان میام
جانا جواب داد
مرسی
حامی ارام به اتاق جانا رفت
حامی:خب اجی قشنگ ما بله
جانا:بیا بشین
حامی نشست رو تخت کنار جانا
جانا:حامی بنظرت منو امین میتونیم عروسی بگیریم
حامی دست به پشت جانا کشید و گفت:آره...چرا که نه ....جانا هیچوقت بد به دلت راه نده!!
جانا:یه حس بدی دارم اما امین و خیلییی دوستش دارم
حامی:چه حسی قربونت بشم
جانا:حامی من خیلی تو رو دوستت دارم ولی شاید تو این حس رو به من نداشته باشی
که حامی حرفشو قطع کرد:جانا تو خواهر منی چرا دوستت نداشته باشم..توهم خون منی باهم بزرگ شدیم من تورو خیلی دوست دارم این فکر های چرت هم نکن
جانا سرش و گزاشت رو پای حامی اما چیزی نگفت
که حامی دست رو موهاش میکشید و میگفت:جانا درسته که من قلبم درد میکنه و شاید روز عروسی ت رو نبینم اما بازم امید دارم
جانا:حامی تو همه ی روز هارو میبینی روز تولد بچه هام رو هم میبینی
حامی:حالا بزار عقد کنی و بعد بچه دار شو😄
جانا:😆
که نیلا اومد تو اتاق ،حامی رفت بغلش کرد و آورد کنار خودشون
حامی:نیلا بابا میخوابیدی
نیلا:خوابم نمیبله
حامی:خوابت نمیبره یا کنار من میخواستی باشی
نیلا انگشت اشاره اش رو به گونه حامی زد وگفت: تو
حامی گزاشتش رو پاهاش و لپ نیلا رو بوس کرد
و مشغول حرف زدن با جانا شد
تا اینکه.........
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
پارت سی و پنج. رمان حامی پرید تو سوپر مارکت آب گرفت و داد دست رویا رویا یه جرعه ا
مثلا نیلا درحال کیک پختن با جانا