پارت سی و شش. رمان
رویا اومد تو اتاق
نیلا:عه مامانیی
رویا:چی میگفتید ..اع حامی خیانت اصلا من گهلم(با لحن شوخی و بچگانه)
حامی:عه گهل نکن
رویا جوابی نداد
نیلا:مامانی قهل نتن
جانا:حامی برو کنار زنت قهر کرده ها
حامی بلند شد رفت کنار رویا
رویا که کاملا به سمت پنجره اتاق برگشته بود و بیرون رو تماشا میکرد
حامی جلوش رفت دستش رو گزاشت دو طرف صورت رویا
یه بوس کرد رو لب های رویا
رویا محو شده بود
حامی:آشتی دیگه😞🥺
رویا:اهوم🥺
جانا که مات نگاه میکرد
حامی رویا رو بغل کرد
رویا خودشو جا داد تو بغل حامی
نیلا که حسودیش شده بود دوید طرف حامی
پای حامی رو بغل کرد چون قدش نمیرسید
حامی ذوق کرد
نیلا رو بلندش کرد و گفت:عروسک من حسودی
نیلا:من حشودم؟
حامی:نه من
نیلا:اله دیگه تو
جامی خندید
چند ساعت بعد
حامی و رویا و جانا رفتند بیرون شام بخرند
شام حاضر شد حامی پولش رو پرداخت کرد
نشست تو ماشین و گفت:بریم چیز دیگه ای نمیخواید
جانا و رویا:نه برو بریم
به سمت خونه راه افتادن یدونه سگ پرید جلوی ماشین حامی اینا
حامی زود ترمز رو گرفت
رویا:هیی حامی (کمی داد)
حامی:یا ابلفض
جانا:به کشتنمون ندی
حامی قلبش و گرفت
رویا:عه حامی چیشد
حامی:هیچی احتمالا بخاطر ترس و استرس بود
جانا:حامی جاتو با رویا عوض کن
رویا:آره بیا
حامی:نه خوبه بریم
راه افتادن
رسیدن خونه
شامشونو خوردن
حامی دراز کشید یه گوشه ی حال
دستش روی قلبش بود
نفسش تند تند میزد
نیلا:بابایی چیشدی
حامی:چیزی نیست بابا😉
باباحمید:حامی آنقدر استرس به خودت نده
حامی سرش رو پایین انداخت
رویا با اینکه داشت کمک میکرد نگاهی هم با حامی می انداخت