eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
127 دنبال‌کننده
768 عکس
218 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت سی و شش. رمان رویا اومد تو اتاق نیلا:عه مامانیی رویا:چی میگفتید ..اع حامی خیانت اصلا من گهلم(با لحن شوخی و بچگانه) حامی:عه گهل نکن رویا جوابی نداد نیلا:مامانی قهل نتن جانا:حامی برو کنار زنت قهر کرده ها حامی بلند شد رفت کنار رویا رویا که کاملا به سمت پنجره اتاق برگشته بود و بیرون رو تماشا می‌کرد حامی جلوش رفت دستش رو گزاشت دو طرف صورت رویا یه بوس کرد رو لب های رویا رویا محو شده بود حامی:آشتی دیگه😞🥺 رویا:اهوم🥺 جانا که مات نگاه می‌کرد حامی رویا رو بغل کرد رویا خودشو جا داد تو بغل حامی نیلا که حسودیش شده بود دوید طرف حامی پای حامی رو بغل کرد چون قدش نمی‌رسید حامی ذوق کرد نیلا رو بلندش کرد و گفت:عروسک من حسودی نیلا:من حشودم‌؟ حامی:نه من نیلا:اله دیگه تو جامی خندید چند ساعت بعد حامی و رویا و جانا رفتند بیرون شام بخرند شام حاضر شد حامی پولش رو پرداخت کرد نشست تو ماشین و گفت:بریم چیز دیگه ای نمیخواید جانا و رویا:نه برو بریم به سمت خونه راه افتادن یدونه سگ پرید جلوی ماشین حامی اینا حامی زود ترمز رو گرفت رویا:هیی حامی (کمی داد) حامی:یا ابلفض جانا:به کشتنمون ندی حامی قلبش و گرفت رویا:عه حامی چیشد حامی:هیچی احتمالا بخاطر ترس و استرس بود جانا:حامی جاتو با رویا عوض کن رویا:آره بیا حامی:نه خوبه بریم راه افتادن رسیدن خونه شامشونو خوردن حامی دراز کشید یه گوشه ی حال دستش روی قلبش بود نفسش تند تند میزد نیلا:بابایی چیشدی حامی:چیزی نیست بابا😉 باباحمید:حامی آنقدر استرس به خودت نده حامی سرش رو پایین انداخت رویا با اینکه داشت کمک می‌کرد نگاهی هم با حامی می انداخت
طبق معمول بینظیرههههه
برم تایپ کنممم
پارت سی و هفت. رمان حامی به رویا چشمکی زد نه از اون چشمک های همیشگی چشمکی که از بی جونی و شکست بود رویا لبخند زد اما بهتر از قبل لبخند امیدواری!! مامان لیلا تو دلش غم حامی بود حامی بلند شد تا اینکه بلند شد دوباره محکم قلبش رو گرفت با سختی رفت طرف اتاق رفت و رخت خوابش رو پهن کرد و دراز کشید نورا شروع به گریه کردن کرد حامی از جاش بلند شد رفت کنار گهواره نورا ، نورا رو از گهواره جدا کرد و در آغوش خود پنهان کرد حامی با تکان دادن نورا نورا آرام تر میشد رویا اومد تو اتاق دید که حامی با این وضعیت ش داره بچه رو آروم می‌کند رویا:حامی بدش به من حامی:نه عزیزم خوبه رویا:آخه قلبت ....حامی فردا برو دکتر تروخدا حامی:باشه عشقم میرم ‌کِی میای بخوابیم؟ رویا:الان میام حامی: نیلا رو بگو بیاد رویا:باشه..و از اتاق رفت بیرون نورا کم کم خوابید حامی گزاشتش توی گهواره اش نیلا اومد تو اتاق نیلا:بله بابایی حامی:بیا کنار من بخواب شیطون نیلا:باسه حامی و نیلا کنار هم خوابیدن صبح شد ساعت ۸ رویا بیدار بود حامی تازه بیدار شده بود
پارت سی‌و‌هشت. رمان صبحانش و خورد لباس پوشید و به رویا گفت:من میخوام برم دکتر رویا:وایسا منم بیام حامی:نه...اگه میخوای زودباش🙂 رویا:صبر کن حامی:زووود جانا:سلام صبح همگی بخیر حامی:بَه عروس خانم بیدار شد جانا:🙄 رویا:سلاممم جانا:صبحت بخیررر رویا:میسی جانا:حامی کجا میخوای بری؟ حامی:دکتر جانا سکوت کرد جانا:سلام مامان...سلام بابا بابا‌حمید:سلام مامان‌لیلا:به بیدار شدی جانا:آره دیگه🥱 حامی:این هنوز خوابه😆 جانا:😑😁 رویا آماده شد اومد بیرون و گفت:من حاضرم حامی:مامان ، بابا، جانا خدافظ همگی خدافظ رویا:خدافه رویا و حامی رفتند تو ماشین دقیقا ساعت 09:00 بود حامی شروع کرد به رانندگی یک ربع بعد رسیدن حامی ماشینو پارک کرد دوتایی پیاده شدند....رویا دستش رو تو دستای حامی گره زد و با نگاهی امیدواری به سمت بیمارستان حرکت کردن حامی:سلام..وقت میخواستم پرستار:سلام مشکلتون حامی:قلب درد پرستار:برین طبقه2 اتاق دکتر آقایی حامی:چشم رویا کنار حامی وایساده بود پرستار:خب شناسنامه یا کارت ملی‌تون حامی:بفرمایید پرستار:جناب حامی صالحی حامی:بله پرستار کارت‌ویزیت رو به حامی داد حامی و رویا دست در دست هم به طبقه بالا رفتن حامی و رویا نشستند روی صندلی تا نوبتشون شه رویا:حامی شماره نوبتمون کِیه؟ حامی:23 رویا:الان چنده؟ حامی:20 رویا با لبخند امیدواری :خوبه سرشو گزاشت رو شونه حامی بلندگو:شماره ی 21 _______________ ساعت09:30 بلندگو:شماره‌ی23 رویا:هعی بلند شدن و رفتند در زدن......تق تق آقای دکتر:بفرمایید حامی:سلام رویا:سلام وقت بخیر دکتر:سلام مشکلتون حامی:از دیشب تا الان قلب درد دارم دکتر:تیر میکشه؟؟قبلا سابقه داشتید؟ حامی:تیر میکشه بله ۱ ماه پیش دکتر:به بیمارستان مراجعه کردید حامی:بله گفتن بخاطر استرس و کم خوابی زیاده دکتر:همینطوره فقط رویا:فقط چی آقای دکتر دکتر:جناب صالحی حواستون بیشتر به خودتون باشه این قلب درد معمولی نیست حامی شوکه شد رویا:پس چیه دکتر:ایشون باید تمام استرس هارو کم کنه اگه که بیشتر شد دیگه کاری از دستمون برنمیاد رویا:یعنی چی آقای دکتر دکتر:منظورم خدایی نکرده از دست دادنشون نبود...آقای صالحی دچار بیماری قلبی می‌شود رویا:چیکار کنیم دکتر:دارو مینویسم بخوره و یک هفته یا حتی ۳ یا۴ روز دیگه بیاید حامی:ب..بله دکتر:دارو هاتون رو بگیرید و بیارید نشون بدید رویا:با اجازه دکتر:به سلامت <<<تو راهرو بیمارستان>>> رویا:حامی فهمیدی چیشد حامی سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت رویا چونشو بالا گرفت:حامی وایسا حامی وایساد رویا:نبینم شرمندگی تو باشع؟؟تو هرچی هم که بشه مایه افتخار ماهستی حامی:ولی اگه..《دیگه ادامه نداد بغضش گلوشو گرفت》 رویا:ولی نداره عشقم امیدوار باش حامی‌بغضش شکست اشکاش می‌ریخت رویا با دست هاش اشکای حامی رو پاک می‌کرد یه بوسه ای نرم و عمیق به گونه حامی و بعدش راه افتادن