✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨
پارت چهل و هفت. رمان حامی نگاهی به رویا کرد و به نگاهی به برگه آن برگه سرنوشت ساز خا
آجی چنده ؟
من آجی میخوام😂
هدایت شده از 𖥨𝐓͟𝖺𝗃︎𝖺𝗅︎𝗂 ꪀ𝘰᪶𝘰r^᪲᪲᪲💙
اتــحاد ســین زنــی فـــندوم حــــــــآمیــم🙏🏽🌚.
ایـــن پیـــام رو فـــور کـــن چـــنلت و اتحـــاد و قــــدرت فــــندومـــتون رو نشـــون بـــده😼💯>>!
اگـــر بیـــشتــرین ســـین نصــــیب فـــندومــتون شــد بــــیا پــــیوی و شـــات بـــرام بفـــرست تـــا چــــنلتــو تبـــلیغ کـــنم😀🙌🏿.
چــــنل بــــرگــذار کــــننده اتحــــاد: @haamim_noor
هدایت شده از 「𝐇𝐚𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐦𝐚𝐡✰」
پارت چهل و هشت. رمان
دخترا سرگرم بازی،با عروسک هایشان شدند
شادی:
نیلا اون عروسک رو میدی؟
نیلا:
بیا اینم مال تو
شادی:
ملسی
نفس:
من خشته شودم👈🏻👉🏻
نورا:
منم خشته ام 😮💨
نیلا:
بریم بیرون؟
نفس:
اهوم
بچه ها یکی یکی از اتاق بیرون رفتند و کنار هم روی کاناپه نشستهاند
حامی:
خسته شدین؟
نورا:
اله ، من تِیک(کیک)موخوام
رویا:
خب بیاید کیک و برای بابایی ببریم😄
نیلا:
اخجون
حامی:
اخجون😁😁
نگار:
شادی بیا اینجا کش مو ت باز شده
شادی رفت کنار نگار تا کش مویش را ببندد
رویا و پریا و کیانا توی آشپزخانه بودند
ایلین هم کنار کیوان نشسته بود
رویا شمع را روی کیک گزاشت و از آشپزخانه بیرون آمد
رفت کنار میز و بادکنک ها
کیک را روی میز جلوی حامی و یه لبخند توانست حامی را به خنده در بیاورد
همه:
تولد،،،تولد،،،تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا صد سال زنده باشی
نورا:
ببایی فوت تون دیگه
حامی:
چشم خانم صالحی😆
رویا:
خب بشماریم
همه:
10..9..8..7..6..5..4..3..2..1
حامی شمع را فوت کرد
همگی دست زدند
گذر زمانی
فردا صبح