فاموتیدین.
تعبیرِ وارونهی یک رویا.
این رو خیلی بچگی گوش میدادم. تیتراژِ سریال بود..
هر مرتبه، دروغ گفتی دیوارِ بینمون ترک خورد.
از اینکه توی مکالمهها دائما سوال پرساننده (؟) من باشم متنفرم. حس میکنم بازجوام. بعدش باید محکم بزنم رو میز و اون لامپ رو تکون بدم و بگم خببب؟
یکی از دوستام هست که خودش اصلا آدم به ظاهر مذهبیای نیست و روسری سرش نمیکنه ولی هروقت روسریم کج میشه یا یکم از موهام مشخص میشه بالای روسریمو درست میکنه. یادم افتاد چقدر حرکتش رو دوست دارم.
فاموتیدین.
یکی از دوستام هست که خودش اصلا آدم به ظاهر مذهبیای نیست و روسری سرش نمیکنه ولی هروقت روسریم کج میش
خیلی پرمعناست. اینطوریه که انگار برای ارزشِ من، ارزشقائله!
حرف توی این دوره و زمونه هیییییییییچ اعتباری نداره. کلمات وجملههای زیبایی که میشنوی و باهاشون لبخند میزنی، فقط در حد خوندن یک رمانِ احساسیان.
فاموتیدین.
یکی از دوستام هست که خودش اصلا آدم به ظاهر مذهبیای نیست و روسری سرش نمیکنه ولی هروقت روسریم کج میش
دوست به ظاهر غیر مذهبی داشتن، خیلی جالبه!
مثلا ما قراره به زودی یه دیت برگزار کنیم، که توش "محمدرسولالله(ص) " ببینیم:))))))
دوست: اون عوضیه.
مامانش: اون عوضیه
مشاور: اون عوضیه
فالگیر: اون عوضیه
خودش: من عوضیم
من: نه شما نمیدونید اون تو بچگی یسری تروما داشته که باعث شده اینطوری بشه کم کم درستش میکنم
تماشا کردنِ ریپست هام خوشحالم میکنه. هر از چندگاهی میرم میبینمشون. اینطوری میشم که جلل خالق چه ادم جالبیام.
*دیگه فکر کن وقتی ریپست های ادممورد علاقتو چک کنی چه حالی داره*