حقیقتش آدم حس میکنه بعد کنکور، وقتی از حوزه امتحانی میاد بیرون، دنیا پرنوره، خوشگله، یه حس دیگه داره و اصلا همه چی فرق داره
ولی نه متاسفانه، دنیا گرمه، ترافیکه، غمناکه و عصاب خوردکنه.
برادر قاری قرآنه.
نمیدونم با چه اعتماد بنفسی بهش میگم میای همخوانی کنیم؟
و اون با صوت شروع میکنه خوندن و من با صدای خروسی.
جالبش اینجاست هر سوره ای رو که تمرین میکنه کل خونه حفظ میکننش
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بیوضو در کوچهی لیلی نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجدهای زد بر لب درگاه او
پُر زِ لیلی شد دل پُر آه او
گفت یاربّ از چه خوارم کردهای
بر صلیب عشق دارم کردهای
جام لیلی را به دستم دادهای
وندر این بازی شکستم دادهای
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلیِ تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلیَت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
~
فاموتیدین.
طلوع خورشید، ماه تو آسمونه، مامان بزرگ قران میخونه، گنجیشکا جیکجیک میکنن، خروس اواز میخونه..