•پارت6•
《خونِ روی کاغذ》
نمیتونم چکه های خونی که صفحه ی سفید زندگیمو قرمز کرده رو نادیده بگیرم نمیتونم فراموش کنمو بگم پاکشون میکنمو یه جدید میسازم...
البته!
شاید بشه اینقد خاطرات خوب ساخت که دیگه پیدا نباشه که یه روزی این کاغذ خونی بوده...
حقیقت ها رو باید قبول کنی اگه نکنی زمان مجبورت میکنه قبول کنی!
این یه حقیقته که اگه میخوای زندگی کنی باید اشتباهاتت رو بپذیری هرچند سخت
اگه یه خونه قشنگ و بزرگ ساختی و خراب شد باید دوباره پاشی از اول درست تر بسازی!
زمان بهت نشون میده گذشته،خاطرات و تموم اینا میتونن باعث درد قلبت بشن ولی هیچ وقت باعث وایسادنش نمیشن...
گاهی اینقدر سردرگمی که از شدت سر درد حتی نمیتونی فککنی خودتو چه جوری از این زندان آزاد کنی.
حتی با بغض توی گلوت نمیتونی کنار بیای...
یا شاید حتی نتونی بغل گرم کسیو بپذیری چون همه چیز برات سرد شده این سرما حقیقته ولی گرمای امید نباید بزاره این سرما تموم زندگیتو منجمد کنه.
گفت کمکم میکنه یخای زندگیمو آب کنیمو یه زندگی گرم بسازیم،اگه دوباره کاغذ سفیدم خونی شد باهم پاکشون میکنیمو نمیزاریم زندگیمونو لکه دار کنن...
راست میگه؟
شاید توی پارت بعد بفهمم راست گفته یا نه🙂
نویسیده:سید✏️
#قلمِمن
#پارت۶
یهتجربه:
وقتیمیدونیهیچکس قرارنیستخوبتکنه،خودتدستبهکارمیشی
اینطوریتحملدردخیلیبراتراحتتره
فانـــوسِدل
عاشقانهترین:))👀✨ --
دیدیبهآسموننگاهمیکنیحالتخوبمیشه..؟
چونخداآسمونوبهنامتو زده:)
فانـــوسِدل
؛ دو ردیف؟🗿💀 .
یهآیههستتوقرآنمیگهکه:
{فاعتبرویاولیالابصار}
ینیفقدکساییکهبصیرت[عقل]دارنمیتونن
ازتاریخو واقیعیتاستفادهکنن😀🗿