فانوس قرن
#روایت_بیستوهفتم 💠 قسمت دوم روایت ▫️ وارد منزل شدیم پدر که سنش به سی سالگی میخورد از ما استقبال
#روایت_بیستوهشتم
💠 قسمت سوم روایت
🔺 عموی بنده(پدرخانم) اهل فعالیت های اجتماعی و کمک به دیگران بود و رابط اجتماعی حزبالله با مردم بود همسر ایشون هم عضو زنان حزبالله بود!
▫️ قرار بود امسال همه مون بریم زیارت اربعین که اونها زودتر رسیدن به کربلا، کل امید و آرزوشون رفتن به حج بود که خداروشکر رفتن و برگشتن و به شهادت رسیدن، دختر بزرگم سرود رهبری ورد زبونش بود و میخوند، قرآن میخوند، هرساله موکب داریم و فاطمه میرفت موکب کمک میکرد.
🔰 هر سه شنبه میرفت خونه مادربزرگ با هم میرفتند مسجد دعای توسل میخوند، اهل دعای کمیل و افتتاح و... میخوند، همیشه به مادرش میگفت من ۹ سالگی نمیخوام حجاب بگیرم دوست دارم زودتر از ۹ سالگی حجاب بگیرم.
🔸 با اینکه در مدرسهٔ مسیحی بود و همه دوستاش مسیحی بودن ولی تاثیری نپذیرفت، قرار بود سال بعد بره مدرسه المهدی که از مدارس خوب لبنانه ولی عمرش کفاف نداد.
💍 یک دستبند پارچهای یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) دست من هست که همیشه دست دخترم بود و وقتی شهید شد از دستش درآوردم و بستم به دست خودم، من خیلی حساسم حتی کسی رو که نمیشناسم میشنوم شهید میشد خیلی گریه میکردم، همیشه برام سوال بود حس و حال خانواده شهید چجوریه!؟
🥀 وقتی خبر شهادت بچهها رو شنیدم دو دقیقه گریه کردم و بعد آروم شدم و الان جزع و فزع نمیکنم.
🌹 همه بچه هایی که شهید شدن فرزند من هستند، خصوصا وقتی همسرم پدر و مادر و خواهر و شوهر خواهر و خواهرزادههای خودش رو از دست داده و صبوری میکنه و میگه شکایتی ندارم از صبر همسرم خجالت میکشم و صبوری میکنم.
🌷 شهیدی که عکسش در لابی بلوک ما بود همسایه بالایی ما هست و چون رفت و آمد داشتیم و به بچههای ما علاقه داشتند همسرش درخواست کرد بچه های ما کنار شهید ایشون دفن بشه که ما هم بچهها رو در روضه الحوراء کنار شهید.... دفن کردیم.
🔹 بعد از شهادت بچهها خواب دیدم تو روستا بودم دوتا دختر دوتا سیب سبز برام آوردن و دلم آروم شد چون در فرهنگ ما سیب سبز باعث خلود و جاودانگی و حیات هست!
#راوی_مقاومت🎙
#لبنان_مقاوم✊
#قرارگاه_نصرالله
🌐 فانوس قرن:
http://eitaa.com/joinchat/81461248Cc536844d89