شرایط جوریه که فقط میتونم با این حرف احمد محمود همذات پنداری کنم که میگه:
سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم
اما نمیدانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند...!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
در دل شبهای تاریک، غم و دلتنگی همراهم شدهاند. تنها ماندهام و حال خوبی ندارم، گویی هر لحظه یاد تو را زنده میکند و قلبم را بیشتر میشکند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
قلبم آنقدر شکسته و روحام آنقدر رنجیده است که دیگر جایی برای غم جدیدی ندارم. هر درد جدید فقط یادآوری میکند که چقدر در این سفر تنها و خستهام.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
من متنفر بودن از آدما رو بلد نیستم؛
فقط یهویی برام بیاهمیت میشن،
دیگه برام مهم نیستن،
دیگه پیگیر کاراشون نیستم،
دیگه نگرانشون نمیشم، همین!
من متنفر شدن رو بلد نیستم ولی بیخیال شدن رو خوب بلدم…
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
عشقی که در دل داشتم، همیشه یکطرفه ماند. هر بار که به چشمانت نگاه میکردم، امیدی در دل میکاشتم، اما هرگز ندانستی که چقدر دوستت داشتم. حالا تنها ماندهام با قلبی پر از عشق و دلی که هرگز پاسخ نگرفت.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉