گفت : از حالت بگو
گفتم :
این روزا حس میکنم دو نفرم
یکیش داره سعی میکنه ظاهر قضیه رو حفظ کنه
میگه میخنده و میخواد هرجور شده سرپا بمونه!
یکیش اما خسته ست
خسته از تلاش، از دویدن و نرسیدن
که دلش میخواد بره دور از آدما تنها باشه و با کسی حرف نزنه!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
عمیق ترین توصیفی که میتونم راجع بهش داشته باشم اینه که :
نبودنش سخته ، اما بودنش هم دیگه به من احساس خوشبختی نمیده.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
من خواستم همه چی رو درست کنم ولی یادم اومد اونی که خراب کرد من نبودم..
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
و آدمها در نهايت تبديل به كابوسهای نيمه شب اجتناب از يک عطر و موسيقى خاص،سكوت هاى ناگهانى وسط مهمانى، و گريههاى بلند در خيابان ميشوند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
او به جایی رسیده که دیگر هیچ چیزی نمیتواند او را آزار دهد؛ زیرا خود، تبدیل به درد شده است و در این سکوت غمانگیز، تنها حس میکند که زندگی، فقط زخمهایش را عمیقتر کرده است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اكنون كه مبناى زيستن بر خيالات است
بگذار خيال كنيم میشود، اتفاق میافتد
حال كه بنا بر زندگى كردن است،
بگذار با اميد زندگی کنیم خدا را چه ديدى شايد شد، توانستيم، شايد معجزهاى رخ داد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
چه لطفى درحقم كردند
آنان كه وجودم را فراموش كردند
كه توانستم خودم را به ياد بياورم
كه بدانم كيستم.
_آريل دورفمن
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اینکه چگونه آن همه غم در قلبم جا شد
مرا شگفت زده نکرد
تنها چیزی که مرا به شگفت واداشت
این بود که مگر دستانت چقدر بزرگ و سیاه بودند
که توانستند آن انبوه را در قلبم بگذارند!
_الهه نوروزی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تلخ ترین حرفی که شنیدم این بود که :
من باید از خودم دفاع میکردم آن هم در مقابل کسی که قرار بود از من مراقبت کند...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉