من برای تو یا هر کس دیگر نمیتوانم توضیح دهم که در درونم چه میگذرد. چطور میتوانم آن را برای دیگری روشن سازم درحالیکه حتی نمیتوانم آن را برای خود روشن کنم. اما مطلب اصلی این نیست. اصل مطلب واضح است: امکان یک زندگی انسانی در پیرامون من وجود ندارد. تو این را میبینی اما نمیخواهی باور کنی.
_کافکا
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
كه من حتى از تكههاى شكستهى گلدانم انتظار رنجيدن داشتم، اما از تو هرگز و تو مرا آزردى به آسانى شكستن گلدانى كه دوستش ندارى.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
همیشه یک نفر
پشت شلوغی های خیالت هست،
که مدام دوستت دارد،
که مدام دلتنگِ توست،
و تو، مدام بیخبری..!
#مخاطب
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
میدانم، میدانم که دیگر هرگز به چیزی یا کسی برخورد نخواهم کرد که احساس تندی را در من به وجود آورد؛ میدانی، شروع به دوست داشتن کسی کردن، اقدام مهمی است؛ باید نیرو، کنجکاوی و کوری داشت؛ حتی لحظهای هست در آغاز، که باید از پرتگاهی پایین پرید؛پرتگاهی که اگر کسی به آن فکر کند، این کار را نخواهد کرد؛ میدانم، میدانم که من دیگر هیچوقت نخواهم پرید!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
یک چيز ديگر هم بود كه عذابم میداد
و آن اين كه هيچكس شبيه من نبود
و من هم شبيه كسى نبودم.
من تنها و آنها باهم.
_داستایفسکی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
کسی که همیشه همرنگجماعت میشود، معمولا فراتر پیش نمیرود.
کسانی که تنها، مسیری را طی میکنند، احتمالا به جاهایی میروند که کسی قبلا در آنجا نبوده است.
_آلبرت انیشتین
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉