من جايى فهميدم فقط خودمو دارم
كه از كسايى آسيب ديدم كه فكر ميكردم قراره
بيشتر از بقيه هوامو داشته باشن.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«حالا فرض کنیم که این غم تمام شد،
شادیِ از یاد رفته را چگونه دوباره به یاد بیاوریم؟»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
او در دلش آرزو دارد جایی را پیدا کند و ماهها بخوابد، شاید در خواب غمهایش را فراموش کند و روزی بیدار شود که دیگر هیچ دردی نداشته باشد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اندوههایی هم هستند که نه حرف میشوند،
نه فریاد و نه گریه؛ برخی اندوهها فقط سکوت میشوند و سکوت.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
فراموشش کن دخترک، بعضی رفتنا دیگه هیچ برگشتی نداره، میدونم بعدش میمیری؛ ولی اگر رفته ینی از اول قرار بوده بره، ولی میدونی من همیشه یه چیز و بیشتر از تو دوست داشتم، اونم این بود که تو رو خیلی دوست داشتم، ولی من تو رو به خودم مدیونم، موندی به دلم، مدیونه دلم شدم، چون یه کسی مونده به دلم، نباید کسی بمونه به دلتون، نزارید دلتون مدیون کسی بشه، مدیون کسی، مدیونِ چیزی!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
شبیه به شهر پیروز شدهی بعد از جنگی؛ گرچه به پیروزی رسیدهای، اما درونت هزاران کشته و زخمی داری.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉