دوستش داشتم.
و شما نمیدانید، آدمیزاد وقتی قلبش را فدایِ منطقش میکند، چقدر میتواند دردناک باشد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است.»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
یه سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه چون از خودش خجالت میکشه، از حماقت زیاد، از خریت بیانتها،از اهمیت دادن به آدمهای بیلیاقت.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«در من چیزی کم بود
و در این زندگانی
هم چیزی کَج بود.
میانِ ما و زندگانی
یک چیزی گُنگ ماند.
ما دیر آمدیم یا زود
هر چه بود به موقع نیامدیم.
گذشت و بهتر که می گذرد..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«انگار دو نفر درونم هستند؛
یکی می خواهد تمام دنیا را ببیند
و دیگری حتی نمی خواهد اتاقش را ترک کند..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«و گریستم
به یاد
تمام رویاهایی که
تا می خواستیم نوازششان کنیم
پژمُردند..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نوشته بود :
بعضى اوقات دوست دارم كلا ساكت بمونم و هيچى نگم،چون هیچ كلمهاى نميتونه چيزى كه تو قلبم و ذهنم ميگذره رو توضيح بده.
عمیقا زندگیش کردیم
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«گاهی با دویدن
به سمت کسی
نفسی برای ماندن در کنار او
نخواهی داشت،
پس با کسی بمان
که نصف راه به سمتت
دویده است..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
00:00
تنها خودت میدانی که چقدر رنجیدهای،
و چقدر آدمها ناامیدت کردهاند.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉