بالاخره حق هممونه جلو یه نفر هم که شده تو این دنیا خودمونو توضیح ندیم و بلدمون باشه.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نه آیندهای برایش مانده بود نه گذشتهای؛
نه شوقی و نه هراسی، معلق بر امواج زمان پیش میرفت و برایش هیچ اهمیتی نداشت به کجا میرود.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
یه فکت هست که میگه:
دخترا با هربار سکوت کردن یک قدم ازت فاصله میگیرن!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آنقدر در برابر نشدنهای مُکرر،
خواستههای قلبش را تغییر داده بود که
دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
از من میشنوید، هیچوقت کسی رو قضاوت نکنید. میخوای اسمشو بزار کارما یا میخوای همون سرنوشتِ خودمون صداش کن، نمیدونم ماهیتش چیه و از کجا پیداش شده ولی یه چیزی رو راجبش خوب میدونم؛ کارما یه شکارچیه صبوره، خیلیم صبوره. با طمانینه کامل تو تموم مسیر زندگیت دنبالت میکنه، تمام مدت مثل سایه کنارت زندگی میکنه و دقیقا جایی که اصلا فکرشو نمیکنی گیرت میندازه. دقیقا جایی که با خودت میگی نه! نه اینجا نه! اینکارو نکن! الان وقتش نیست! مگه چه گناهی کردم! حتی شده خدارو هم شاهد میگیری تا این بلارو سرت نیاره، ولی دقیقا همونجا که به التماس میندازتت دیگه بهت رحم نمیکنه. کارما همون موجودیه که تا تورو توی همون موقعیت مشابه که قضاوتش کردی قرار نده بیخیالت نمیشه.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
اگر دلت هوایم را کرد این را به یاد بیاور
تو بودی که رهایم کردی
نه من.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
معین دهاز یه جا خیلی درست میگه:
"در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتى بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم.
انسان خودش را نمی شناسد، خصوصا قدرتهایش را"
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
و همهی کسانی که گمان میکردم آمدهاند بمانند، رفتند. و باغ بدونِ حضور درختهای همیشگیاش شاید هنوز هم باغ باشد، اما هیچوقت طراوت و شادابی گذشتهاش را ندارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉