اگر دلت هوایم را کرد این را به یاد بیاور
تو بودی که رهایم کردی
نه من.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
معین دهاز یه جا خیلی درست میگه:
"در زندگیم سختیهایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتى بعدها، باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم.
انسان خودش را نمی شناسد، خصوصا قدرتهایش را"
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
و همهی کسانی که گمان میکردم آمدهاند بمانند، رفتند. و باغ بدونِ حضور درختهای همیشگیاش شاید هنوز هم باغ باشد، اما هیچوقت طراوت و شادابی گذشتهاش را ندارد.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
زندگی مانند بازی شطرنج است.
ما نقشهای میریزیم اما اجرای آن مشروط به حرکتهایی است که رقیب به دلخواه میکند.
این رقیب در زندگی ، سرنوشت است.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آدم تصور می کند، خیال می کند، آرزو می کند که گذشت زمان دردها را کم کند و چیزی عوض شود اما واقعیت این است که هیچ چیز فراموش نمی شود. به جاهای دور ذهن رانده می شود اما مثل خاری که پای آدم را بزند، حسش می کنی ...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«برای عمل کردن بدن انسان
باید او را بیهوش کرد
اما برای عمل کردن روح انسان
باید او را بیدار کرد..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
امشب به این نتیجه رسیدم که گم شدن، بدترین اتفاقی است که ممکن است برای کسی بیفتد،حتی از مرگ هم نا امید کنندهتر است یک پایان کاملا باز برای یک ماجرای کاملا بسته.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تراژدى اين نيست كه تنها باشی…
بلکه اين است كه نتوانى تنها باشی
گاهی آمادهام همه چیزم را بدهم، تا هیچ پیوندی با جهان انسانها نداشته باشم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
00:00
«ما بودیم و اندوهی مدام
که گاه در پسِ تبسّمی کوتاه، از یادمان میرفت...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
تو فکر میکنی آدمها بعد از اینکه دلشون میشکنه و غصه خرخرشون رو میجوه فریاد میزنن یا شیشهها رو میشکنن و بد و بیراه میگن، نه اشتباه نکن اونها سکوت میکنن چون کلمهای برای بیان دردشون پیدا نمیکنن، سکوت بالاترین حد از دلشکستگی آدمهاست.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉