eitaa logo
فرهنگ سلیمانی
71 دنبال‌کننده
980 عکس
790 ویدیو
8 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۶۵ خط چشمی که کشیده بود، از زیر پلکش پایین ریخته بود. رد سیاهی از اشک و ته‌مانده‌های خط چشم روی صورتش خودنمایی می‌کرد. رژ لبش ماسیده بود. شاخه‌های نامنظم موهایش در هوا آویزان بود. از دیدن خودش با آن حالت، از خودش منزجر شد. خیلی سریع لوازم آرایشش را بیرون آورد تا اثرات برجامانده از دعوایش با دلسا را سر و سامان دهد. از سرویس بهداشتی خارج شد، در حالی‌که داشت زیپ کیفش را می‌بست، صدای آشنایی به گوشش خورد. -خانم شکیبا؟ تعجب در تمام اجزای صورتش جا گرفت. لحظه‌ای فراموش کرد کجا ایستاده. سرش را بالاتر گرفت. . فرشته خنده‌رو همراه با دختری که بنظرش آشنا می‌رسید اما نمی‌دانست کجا او را دیده، جلویش ایستاده بودند. انگار آثار بغض هنوز در چهره ستاره پیدا بود. -ستاره حالت خوبه؟ اینجا چکار میکنی؟ یادمه گفتی حقوق می‌خونی. عضلات صورتش طوری از دیدن فرشته وا رفته بود که حتی نمی‌توانست درست صحبت کند، انگار با تکان خوردن فکش، اشکش هم در می‌آمد. تلاش کرد چیزی بگوید. -خب! اتفاقی.. فرشته جلوتر آمد، نگران پرسید: « اتفاقی افتاده؟» فکش می‌لرزید. -نه! چیزی نشده! و تلاشش برای پنهان کردن حالش بیهوده بود، چرا که اشک‌های بی‌وقفه‌اش بر طبل رسوایی‌اش می‌کوبید. دوباره تمام زحمتی را که چند دقیقه پیش، جلوی آینه کشیده بود، به هدر رفته دید. آبی به صورتش زد و هرچه را که طرح ریخته بود، پاک کرد. فرشته، ستاره را به طرف نماز خانه هدایت کرد و قول داد که بعد از تمام شدن کلاسش به او سر بزند. ستاره با چهره‌ای پرغم، زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را روی چادرنماز روی پایش، تکیه داد. حدود چهل دقیقه بعد، فرشته کلاسور به دست وارد نمازخانه شد و کنار فرشته نشست. دستش را به آرامی روی بازوهای ستاره کشید. سرش را بالا گرفت و متوجه آمدن فرشته که شد، لبخند محزونی روی لب‌هایش نقش بست. -کی دوست منو به این روز انداخته، خودم برم پدرشو در بیارم؟ هان! بینی‌اش را بالا کشید. -چیز مهمی نیست، با یکی از دوستام بحثم شده. دلمم خیلی گرفته. جمله آخری را با بغض، به زبان آورد و نم اشک دوباره در چشمانش ظاهر شد. تلفنش مدام زنگ می‌خورد و ستاره رد تماس می‌داد؛ مینو بود. فرشته لبخند امیدوارکننده‌ای به لب داشت. - برای دعوات که نمیتونم کاری بکنم، ولی برای دل خوشکلت چرا، همچین دل گرفتتو وا بکنم که دو متر گشاد بشه. ستاره طوری زد زیر خنده که اشک آماده لبه‌ی پلکش، همراه با پخِ خنده‌اش پایین جهید. -بیا! دیدی! دلتم وا شد. -آخه فکر می‌کردم الان میگی، چی شدی عزیزم نگران نباش، حل میشه! درکت می‌کنم، جوابت خیلی دور از انتظارم بود. خوش به حالت چقدر شادی! کاش منم مثل تو بودم. -خب، جدیدا از ما دوری می‌گزینی؟ میای تو سرویس دانشکده ما و در میری، هان؟ دیگه گیرت انداختم، بیا عکس‌های خواهرزاده‌مو نشونت بدم، روحت تازه بشه. نیم ساعتی بود که صدای خنده‌شان کمی بلند شده بود. ستاره حالش عوض شد و دوست داشت مدت بیشتری را کنار فرشته باشد، اما فرشته وقتی با خبر شد که استادش از او خواسته فورا به اتاقش برود، گونه ستاره را بوسید و رفت. با رفتن فرشته، دوباره تمام غم‌های عالم روی دلش آمد. سرش را روی زمین گذاشت و چادر نماز را رویش کشید. چشمانش را بست، اما تصویر دعوایش با دلسا لحظه‌ای از جلو چشمش کنار نمی‌رفت. قطرات اشک از گوشه چشمان بسته‌اش، روی چادر نماز ریخت و در حافظه‌اش ثبت شد. صدای گوشی چنان او را از جا بلند کرد، که قلبش به شدت تیر کشید‌؛ خواست رد تماس بدهد که اسم عمو را روی صفحه گوشی دید. -سلام، ستاره بعد کلاس میایم دنبالت. باید بریم شهرستان. مراسم دارن. صدای گرفته‌ و خش دارش، انگار از ته چاه بیرون می‌آمد. چند سرفه کوتاه کرد، تا صدایش کمی صاف شود. -عمو، شما برین. من درس دارم نمی‌تونم بیام آخه. و چند سرفه کوتاه دیگر. نگرانی در لحن صدای عمو آمیخته شد. -چرا صدات گرفته، عمو؟ گریه کردی؟ -نه عمو! یکم گلوم گرفته، بی‌حالم. اومدم تو نمازخونه دراز کشیدم. احساس کرد سرماخوردگی، بهانه خوبی است تا از شرّ یک مسافرت کسل‌کننده خلاص شود. بهانه‌اش انگار قابل قبول بود؛ عمو توصیه‌هایی را بابت خانه کرد و تلفن را قطع کرد. در دلش خطاب به خدا تشکر کرد. "گرچه روز گندی بود ولی دمت گرم، خوشحال کننده ترین خبری بود که می‌تونستم، بشنوم"
۶۶ 🌙ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 66 ستاره دوباره در دنیای غم خودش فرو رفت. با این تفاوت که امشب و احتمالا چند چشب دیگر نباید نگران اتفاقات خانه و زن‌عمویش باشد. مینو پیام داده بود: «کجایی دختر؟ چت شد یهو؟ کیان داره از دلتنگی دق می‌کنه. می‌خواد بیاد پیشت. بذار آرومت کنه.» با تردید نوشت. -خودم میام. بنویس کجایی. بعد از چند دقیقه که از نظر ستاره طولانی بود، جواب آمد. -بیا پشت ساختمون کلاس، تو چمنا نشستیم. بعد از این‌که آبی به صورتش زد وچشم‌های پف کرده‌اش را ترمیم کرد، رنگ و لعابی هم روی صورتش پاشید. از دور مینو و آرش و کیان را دید که در حال جر و بحث بودند. کمی آن‌طرف‌تر دلسا ایستاده بود. نمی‌دانست آن‌جا چه می‌کند. "یعنی مینو می‌خواست آن‌ها را با هم آشتی دهد." نزدیک‌تر رفت و بدون هیچ سلامی، کنار مینو نشست. کیان کمی خودش را به ستاره نزدیک کرد. -ستاره خوبی؟ همه‌جا دنبالت گشتیم. گوشیتم که جواب نمی‌دادی. -این دختره این‌جا چکار می‌کنه؟ مینو با بالا دادن ابروهایش به دلسا چیزی را فهماند. دلسا جلو آمد. انگشتانش را در هم فرو برده بود، گاه جدایشان می‌کرد و با بند کیفش مشغول می‌شد. چیزی که دلسا سعی در پنهان کردنش داشت، از چشمان ستاره هم مخفی نماند؛ لرزش دستانش. " مگر چه می‌خواهد بگويد که تا این حد مضطرب است؟" دلسا حرفش را این‌طور شروع کرد -خب..خب.. راستش.. یعنی.. می‌تونم برات یه آینه خیلی قشنگ‌تر از اون بخرم. جمله آخر را در حالی گفت که یک ابرویش را بالا داده بود. ستاره در دلش احساس پیروزی کرد، می‌توانست همین را یک عذرخواهی تمام عیار حساب کند، اما انگار طمع کرد. - شایدم، نیاز نباشه خرج کنی. من اصلا دوست ندارم، دوست عزیزم ضرر مالی کنه. می‌تونی به جاش بگی؛ ببخشید و دیگه تکرار نمی‌شه. مینو، بازوی ستاره را فشار داد، به این معنا که؛ تند نرود. ستاره، دست مینو را پس زد. -چی شد؟منتظرم! نگاه دلسا، به مینو بود. انگار منتظر چیزی بود. این نگاه‌ها برای ستاره بی‌مفهوم بود. سرانجام بعد از سکوتی نفس گیر تصمیمش را گرفت. سرش را پایین انداخت، همراه با بغضی آشکار. دلش نمی‌خواست غروری که با هر قطره اشکش پایین می‌ریخت، جلوی ستاره نمایان شود. -باشه.. باشه.. می‌گم.. ببخشید.. دیگه.. تکرار نمی‌شه. بعد خیلی سریع پشتش را به هم‌کلاسی‌هایش کرد و طوری از آن‌ها دور شد، که ستاره آن را به معنای فرار کردن تلقی کرد. ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
۶٧ 🌙ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 67 رفتنِ تحقیر آمیز دلسا را تماشا کرد، رویش را به طرف مینو برگرداند. کمی احساس قدرت می‌کرد. -مینو، ماشین داری؟ می‌تونی من‌رو برسونی؟ مینو نگاهی به کیان انداخت، به معنای این‌که "چیزی بگوید." کیان دستی به موهای ژل زده‌اش کشید. امید داشت حداقل ستاره نگاهی به او بیندازد. -خب.. آره می‌رسونم. ولی گفتم، شاید بخوای.. -ستاره از من دلخوری؟ کیان این را در حالی گفت که گردنش را ملتمسانه کج کرده بود. " یعنی داره معذرت‌خواهی می‌کنه؟" وقتی جوابی نداد، کیان نتیجه‌گیری کرد. -پس حتما دلخوری. آرش میان بحث پرید. -ای بابا هندیش نکنین، حالا. بعدا برین سنگاتونو وا بکنین. -خب من که نمی‌دونستم، من تا حالا با هر دختری بودم... ستاره چپ‌چپ نگاهش کرد. -منظورم اینه که هیچ دختری مثل تو، ندیدم که.. ببین نمی‌دونستم، ناراحت می‌شی. غلط کردم. باشه؟ آرش سری به دو طرف تکان داد. -اوه.. اوه.. کیان بگه غلط کردم، خیلیه‌ها ستاره! حرفی نزد. نمی‌دانست چه بگوید. حالا احساس می‌کرد، خودش مقصر است. انگار جای شاکی و متشاکی عوض شده باشد. باید چه می‌کرد، اگر او را "هو" می‌کردند، اگر او را اُمل خطاب می‌کردند چه؟ از این‌که نتوانسته بود حرفش را درست بزند و شکایتش را بگوید، عصبانی بود. تلاش کرد کلمه‌ای بگوید، اما نتوانست زبانش را حرکت دهد. مینو دستی به شانه‌اش کشید. -حالا اگه دوست دارین ما کمکتون کنیم، بگین چی شده؟ آرش اضافه کرد: -اگرم نه ، برین تو درخت مرختا یه جایی بشینین، حرف بزنین. کیان منتظر به ستاره چشم دوخته بود و در حالی‌که آرش مخاطبش بود گفت: «برو بابا. خودم می‌گم.» ابتدا چند لحظه‌ای سکوت کرد تا واکنش ستاره را ببیند، اما فقط دید که او رویش را به طرف ساختمان ادبیات برگرداند. -خب،من دیشب اشتباه کردم، گفتم یه عکس بدون روسری از خودت برام بگیر. خب دوست داشتم بدونم بدون روسری چه شکلی می‌شی! این فقط اسمش کنجکاویه، باور کن منظوری نداشتم. آرش با تشر رو به کیان کرد. -کیان، تو ستاره رو نشناختی تو این مدت؟ مگه نگفتم ستاره، قوانین خودشو داره، والا تا حالا هم خیلی باهات راه اومده و نرمی کرده. ناخن اشاره‌اش را در هوا بالا برد. -ستاره هر دختری نیست! وقتی داری با یه ملکه رفت و آمد می‌کنی، همین که اجازه رفت و آمد بهت داده خیلیم هنر کرده، ولی حق نداری هر خواسته‌ای ازش داشته باشی. مینو شکلکی برای آرش درآورد، انگار از حرف او خوشش نیامده بود، بعد با لحنی که ظاهرا شوخی باشد، گفت: «کیان! حالا فکر کن! اگه اینو از دلسا می‌خواستی..» ستاره نقطه ضعفش را آشکار کرد -مینو! الان چه وقته شوخیه؟ احساس کرد با همین یک جمله چقدر بهم ریخت دوباره. "اگر دلسا می‌فهمید، برای به دست آوردن کیان مطمئنا چنین کارهایی می‌کرد. شاید هم جای او ادمین کانال می‌شد و قاه قاه به او می‌خندید." -باشه بابا، تو امروز با این اخلاق گندت که از اول صبح با خودت آوردی، همه رو به غلط کردن انداختی. منم مثل کیان غلط کردم. آرش تو هم بگو غلط کردی. -من چرا؟ -همه آتیشا از گور تو بلند شده دیگه. کیانو انداختی به جون ستاره. مینو در عوض کردن بحث، حرف اول را می‌زد. -آقا منم غلط کردم. -اِ.. بس کنین دیگه حالمو به هم زدین. مثلا من عزادارم! -ای وای عزیزم، چی شده. نکنه عموت..؟ ستاره، با مشت ضربه‌ای به بازوی مینو، که دور زانوهایش حلقه شدا بود، زد، مینو کمی تعادلش را از دست داد. -زبونتو گاز بگیر. نه بابا! دایی عفت فوت شده، رفتن شهرستان، مراسم. درخشش چشمان مینو با حرفی که از دهانش خارج شد، در تناقض بود. -آخی، طفلکی، جَوون بوده؟ -آره بنده خدا. مریض بود. -الان، تنها تو خونه نمی‌ترسی؟ -نه بابا حال می‌کنم، بدون مزاحم. -میخوای بیام تنها نباشی؟ ستاره کمی از این پیشنهاد فوری جا خورد، اما خیلی زود بنظرش آمد چه فکر بکری! من‌من کنان گفت: -بیا، خب!.. ولی مامانت حرفی نداره؟ -من ده شبم خونه نیام، کسی نمی‌گه کجا بودی. -خوش‌به حالت. بعد از برطرف شدن ماجرا و وساطت آرش آن هم با بذله‌گویی و طرف‌داری از ستاره، به سمت پارکینگ دانشگاه حرکت کردند. قرار شد مینو، آن شب را در خانه ستاره بگذراند، تا تنها نباشد. نزدیک غروب بود و باز دل ستاره گرفته بود. دلش می‌خواست آزادی مینو را داشت. از اینکه نمی‌توانست هر جا که دلش می‌خواهد، آزادانه برود ناراحت بود. مینو صدای موزیک ماشین را بالا برد. -بشین گوش بده، من برم یه عالمه خوراکی بخرم، تا صبح بترکونیم. راستی لباس‌ مباس هیچی ندارم، اینو دیگه با خودته‌ها! ولی یه عالمه فیلم دارم ازون خفنا.. بشین تا بیام. ‏❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*
۶٨ ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 68 مینو با دو تا پلاستیک پر از خوراکی سوار ماشین شد. قیافه غمگینی به خود گرفته بود. -کاش مایکی‌رو هم بیارم. دلم خیلی براش تنگ شده. ستاره وحشت زده گفت: -وای نه تو رو خدا، همسایه‌ها می‌رن به عفت می‌گن. خیلی وسواسیه. بخاطر تمیز نکردن اتاقم کلی حرفم می‌شه باهاش. مگه پرستار نداره؟ -چرا داره. باشه بیخیال. نمی‌خوام دردسر بشه برات. بعد پایش را چنان روی گاز گذاشت و بین ماشین‌ها ویراژ داد که ستاره هرازگاهی جیغی می‌کشید و با گفتن"وای خدا، الان سکته می‌کنم" خودش را دلداری می‌داد. مینو صدای ضبط ماشین را بلند کرد و قهقهه می‌زد. -های دختره؟ چی زدی؟ مینو شکلکی برای پسری که در پژوی 206 در حال رانندگی بود، در آورد و سبقت گرفت. ستاره دستش را روی قلبش گذاشت. -مینو یه‌کم یواش‌تر. مینو زمانی که وارد خیابان نزدیک خانه ستاره شد، به حرفش گوش کرد و سرعت و صدای ضبط ماشین را پایین آورد. مقنعه‌اش را که باد از سرش کنده بود، با یک دستش بالا کشید. -بفرمایید، اینم آروم و بی‌صدا که به گوش همسایتون، چیز ناجور نرسه. ستاره نفس راحتی کشید و از ماشین پیاده شد. با این‌که می‌دانست کسی در خانه نیست، اما برای باز کردن این در انگار همیشه باید مضطرب می‌بود و این یک قانون نانوشته بود. جلوتر از مینو وارد خانه شد. چند دقیقه‌ای میشد که خورشید غروب کرده بود. فضای خانه با هاله‌ای سیاه عجین شده بود. یاد خواب دیشبش که می‌افتاد، تپش قلب می‌گرفت و نفس کم می‌آورد. چراغ‌ها را یکی‌یکی روشن کرد. پنجره‌ها را باز کرد. با این‌که هوای خنک پاییز تنش را می‌لرزاند، اما در آن لحظه حس کرد، اکسیژن هوای بیرون مهمترین نیازش باشد. -به‌به! چه خوش سلیقه و سنتی. فکر کنم عفت ازون کدبانوهاست. ستاره وسایلش را روی مبل گذاشت. -ازونا که اگر الان بود، اجازه گذاشتن وسایل کثیفی مثل کوله و خوراکی روی مبل رو نداشتم. -اوهو! چه با کلاسن این زن‌عموی شما. من برم تو حیاط؟ خیلی از تابتون خوشم اومد. -برو چراغ تو حیاطو روشن کن. فقط آهنگی چیزی نذاری. این همسایه کناری رفیق جینگ عفته، تو حیاطم گوش وایمیسته. اینقدم آدامس نخور، دندونی برات نمی‌مونه‌ها! -اطاعت مامان بزرگی. ستاره از این‌که مینو را بدون اجازه وارد خانه آورده بود، عذاب وجدان داشت. سعی کرد راهی برای آرام کردن خودش پیدا کند. یک روفرشی بزرگ پایین مبل انداخت و وسایلشان را آن‌جا گذاشت. کمی خیالش راحت شد. ولی باز چیزی در درونش می‌جوشید. وارد اتاق شد و یک دست لباس راحتی برای مینو کنار گذاشت. نگاهش به چادر نمازش روی صندلی افتاد، یادش نبود آخرین بار کی نماز خوانده بود. با خودش فکر کرد، تا مینو سرگرم است نماز مغربش را بخواند. شاید این عذاب وجدان رهایش می‌کرد. وضو گرفت. رکعت آخر نمازش را که خواند، احساس کرد کسی از کنار دراتاق نگاهش می‌کند. بوی بدی به دماغش خورد. سلام نماز را داد. سرش را برگرداند. نگاه مینو عجیب ومرموز بود. شاید به چیزی فراتر از ستاره نگاه می‌کرد.. اما عجیب‌تر سیگاری بود که میان انگشتانش می‌غلتاند. -وای مینو، خونه بوی سیگار می‌گیره. عفت می‌فهمه. مینو از فکر بیرون آمد. -جوش نزن بابا، خودم برات عطرکاریش می‌کنم. نماز می‌خوندی؟ -خب آره، راستش باید یه اعترافی بکنم. مینو کنار ستاره نشست. همچنان به سیگار پک می‌زد. حلقه‌های مارپیچ دود، دورشان را احاطه کرده بود. -می‌شنوم! ستاره، سرش را پایین انداخت و تسبیح را در دستانش چرخاند. -راستش چون دوست خیلی صمیمیم هستی و بهت اعتماد دارم می‌گم. از این‌که از عموم اجازه نگرفتم خیلی ناراحتم. گفتم حداقل نماز بخونم، می‌دونم اینو دوست داره.. مینو خندید. بوی تند سیگارش یک‌باره وارد ریه‌های ستاره شد. به طوری که وقتی دهانش را مزمزه کرد، حس کرد خودش سیگار کشیده. -نه جانم، تو از این دلسای بیشعور ناراحتی که آینه‌اتو شکست. ولی ریختی تو خودت. سرش را پایین انداخت. -اتفاقا خوب شد شکستش. حس خوبی بهش نداشتم. مینو ابرویی بالا انداخت. -وا؟ چرا حس خوبی نداشتی؟ مگه چی‌شده؟ -کلی می‌گم بابا. تو نماز نمی‌خونی؟ مینو پوزخند زد. معلومه که می‌خونم، قبلا مثل الان تو می‌خوندم، اما الان نماز من فرق داره با تو.. ما دولا راست نمی‌شیم.. هرروزم مجبور نیستیم بخونیم، وقتایی که خیلی سرخوشیم و دور همیم می‌خونیم. تازه دختر پسر باهم کنار هم می‌خونیم. کلی با اون حال معنوی، اوج می‌گیریم. می‌فهمی چی میگم؟ ستاره نیم‌تنه‌اش را به طرف مینو چرخاند. -چجور نمازیه؟ منم می‌تونم بخونم؟ -خیلی راحته. شمع داری تو خونه؟ آره چه ربطی داره؟ -برو بیار، یه جا سیگاری هم.. شما که سیگار نمی‌دونین چیه.. یه ظرف هم بیار برای سیگارم. چادرش را روی مهر تربتش رها کرد، از رویش رد شد تا به‌دنبال شمع برود. . ❌
۶٩ ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 69 با یک سینی که داخلش نعلبکی گل‌سرخی و چند شمع بود، وارد اتاق شد. مینو تلنگری با انتهای انگشتش به ته سیگار زد و آن‌را در نعلبکی تکاند. شمع‌ها را یکی‌یکی روشن کردند. زیر هر شمع یک نعلبکی قرار دادند. دورتادورشان شمع بود. و آن‌ها وسط نشسته بودند. ستاره دستانش را در هم گره زد. -چقدر رویاییه! مینو با شیطنت گفت: - بله اگه کیان هم بود، دیگه رمانیک‌تر می‌شد. -خب بعدش چی؟ همین؟ -نه! حالا دستت رو بده به من. خوب تمرکز کن. چشمات‌رو ببند. من ذکر یاعلی می‌گیرم. هروقت انگشتت رو فشار دادم دوتایی باهم می‌گیم. مینو شروع کرد به یاعلی گفتن و زمانی که انگشت ستاره را فشار داد، زمزمه هردو بلند شد. -یاعلی.. یا علی.. شمع‌ها که به نصفه رسیدند، زمزمه‌شان کند و کندتر شد تا اینکه سکوت مطلق برقرار شد. -حالا چشمات‌رو باز کن. چشمانش که باز شد، پخی زد زیر خنده. -چرا می‌خندی مسخره؟ کارمون خیلی جدی بود؟ -به اون که نمی‌خندم. به سایه‌ات رو دیوار می‌خندم. چونه‌ات کش اومده، شده شبیه بینی هوغود. مینو از خنده منفجر شد. بعد درحالی‌که دستش را روی دلش گذاشته بود گفت: «وای ستاره خیلی خوب پیشرفت کردی. آفرین. زدی رو دست من.» ستاره این تعریف مینو را در حد مدرک گرفتن از دانشگاه، می‌دانست. -خب حالا باید چکار کنیم؟ -هیچی دیگه تموم شد. نیازم نیست دیگه هی خم و راست شی. نگرانی دوباره به قلبش هجوم آورد، شاید گاهی نماز نمی‌خواند، اما در دلش هم جرئت اهانت به نماز نداشت. -خب نمی‌شه هردوتا کاررو انجام بدم؟ هم نماز بخونم هم.. -ستاره اَه.. اُمل بازی در نیار دیگه.. بذار یه چند روز این‌کار انجام بده ببین چه اثری داره.. تازه ورد که نمی‌خونی، بابا این همون امام علی خودمونه... -ایشون، نه این.. -وای ستاره مخ من‌رو سوزوندی تو.. بله همون که تو می‌گی.. حالا جمع کن بریم تو هال.. -خب بیا جمع کن. مینو صدایش را از هال بلند کرد. -تو جمع کن فعلا، من انرژیم گرفته شده.. باید تمرکز کنم برگرده.. ستاره به ناچار خودش همه ریخت‌و‌پاش‌ها را جمع کرد. در آن بین، از این‌که قسمتی از چادر نمازش با شمعی سوخته بود، ناراحت شد. -بیا دیگه چقدر شل‌شل کار می‌کنی.. -ستاره اینا چین؟ عموت معلمم هست؟ برگه صحیح می‌کنه؟ تا اسم عمو آمد. چادرنماز‌ش را رها کرد و نزد مینو رفت. -عموم چی‌؟ چی گفتی؟ -هیچی بابا اینارو میگم. ستاره نگاهی به مینو انداخت. خودش را روی مبل رها کرده بود و چند کاغذ در دستش بود. -راستی چون فهمیدم لباس‌ها رو برامن گذاشتی، اجازه نگرفتم دیگه. -وای ستاره چقدر استایلت نایسه از این زاویه. ستاره نگاهی به خودش انداخت. تاپ آستین‌دار آبی آسمانی و شلوار سفید با ستاره‌های آبی رنگ، به تنش داشت. -وای موهات‌رو!! -خوبی؟ تازه من‌رو دیدی؟ مینو با دسته‌ای از برگه‌ها روی مبل نشست. انگار که کتاب بی‌ارزشی را در دستانش نگه‌داشته که هرلحظه امکان دارد از میان انگشتانش پایین بیفتد. -دیوونه نباش. حیف این زیبایی نیست که گذاشتیش تو اون مانتو و مقنعه؟ -خب خودتم که همین‌کار می‌کنی دیوانه. ستاره سعی کرد حالت دفاعی بگیرد و مثل خودش با او صحبت کند. -فرق می‌کنه، من تو مهمونی‌ها باز می‌پوشم. تازه من اگه خوشکلی تو رو داشتم... لحظه‌ای در فکر فرو رفت؛ چهره‌اش غمگین شد. ستاره کنارش نشست. -عزیز دلم، موهای به این خوشکلی داری، خیلی هم نازی، چته مگه تو؟ ببینم قیافت مشکوکه‌ها! چیزی شده نمی‌گی؟ مینو با حالت جدی، جواب داد. -آره کیان ازم خواستگاری کرده. صورت ستاره منقبض شد، احساس کرد عضلات صورتش مخصوصا لبانش فلج شده. -ولی بهم گفته که حیف! ستاره از تو خوشکل‌تر و مامانی‌تره.. مجبورم اون‌رو بگیرم.. بعد هم بلند بلند خندید. برگه‌ها از لابه‌لای انگشتانش سر خوردند و روی روفرشی بنفش ریختند. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
٧٠ ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 70 ستاره رویش را برگرداند. با اینکه دلخور شده بود به خاطر شوخی‌اش، اما خوشحال هم بود که جدی نگفته بود. ستاره نمی‌دانست که گاه، مهم‌ترین حرف‌های جدی، در دل شوخی‌ها پنهان می‌شوند. -باشه حالا قهر نکن.. راستی نگفتی اینا چیه که رو مبل افتاده بود؟ نگاهش را به برگه‌های روی زمین چرخاند و خم شد برای جمع کردنشان. - وای! چرا این‌جا انداختیشون؟ مال عموان. -مگه عموت معلمه که برگه صحیح کنه؟ -معلم چیه بابا؟ قبلا گفتم که، عموم فرمانده پایگاهه. اینم مال کارشه.. -آهان.. یادم نبود. یاد برگه حضور غیاب دانشگاه افتادم. بده ببینم.. یه فامیل جالب توشون دیدم.. برگه‌ها را جمع کرد و به دست مینو داد. -سوزنی‌زاده.. -نه بابا! مگه داریم همچین فامیلی؟ -آره، بیا خودت نگاه کن.. جد و آبادش فکر کنم، آمپول‌زن بودن که این شده سوزنی‌زاده. -ستاره دستش را جلوی دهانش گرفت و خندید. -آمپول زن؟ سوزنی‌زاده؟ -اوه..اوه..برادر بسیجی هم که هست. بیا تصور کنیم برادر سوزنی چه شکلیه! مثلا عین نی‌قلیون باریکه، دوتا سوراخ بینی گشادم داره از توش نخ رد می‌کنن.. ستاره آن‌قدر خندید که اشک از چشمانش جاری شد. - مینو! بسه تو رو خدا مردم از دل درد.. -این لیست حال می‌ده برا بازی.. بذار یکم فکر کنم.. محبوب‌نژاد، معاون گردان.. به‌به چه اسم و فامیلای خنده‌داری.. -مینو! خیلی باحالی.. می‌دونی آخرین باری که تا این حد خندیدم، یادم نیست کی بود.. ای خدا دلم.. مینو لیست‌ها را روی دسته مبل گذاشت. - بله! بایدم با من باشی بهت خوش‌بگذره.. من تمام دوره‌های شکرگزاری رو با استاد گذروندم، بلدم چطوری آدما رو سرحال بیارم... راستی حواست به کانال‌ها باشه.. دوتا ادمین اضافه شدن، یکی مبینا یکی هم سعید. باهاشون همکاری کن و مطالب رو تو تمام گروها پخش کن، هرکس هم خواست همکاری کنه شمارشو بده من، تا مطمئن بشم ازین خرابکارهای دوزاری نیستن. ستاره دستش را به نشانه احترام نظامی بالا برد. -چشم قربان. مینو بادی به غبغبش انداخت، پایش را روی پای دیگرش گذاشت.. -اگه تو ملکه‌ای منم، مغز متفکرم.. ترکیب یه صورت زیبا و یه مغز متفکر پشتش می‌تونه حتی یه دنیا رو تکون بده.. ستاره در صورت مینو نگاه ترسناکی را دید. -ببینم نمی‌خوای رزمی یادبگیری؟ -من؟ مثلا چی؟ -ببین بدنت آماده است، به نظرم به درد کیک‌بوکسینگ می‌خوره. -داری فحش میدی الان؟ -فحش چیه بابا! یه شاخه از بوکسه. می‌خوای کار کنی؟ آشنا دارم. -تو تکواندو رو ادامه می‌دی هنوز؟ -آره، دختر باید رزمی بلد باشه. بعضی وقت‌ها خیلی به درد می‌خوره. -باشه، من حاضرم. فکر نکنم عموم مخالفتی کنه. ستاره بعدها به پیشنهاد مینو، وارد رشته کیک بوکسینگ شد و در مسابقات زیرزمینی که برگزار کننده اصلی آن هوغود بود، چند شرط را برد. -خانم مغز متفکر، اجازه می‌دین برم دسشویی؟ از بس خندیدم دسشوییم گرفت. مینو ،طوری ادا درآورد که انگار روی صحنه تئاتر ایستاده. دستش را به سمت دسشویی گرفت. -بله بله! عروسک زیبارو، بفرمایید. زمانی که ستاره از دسشویی برگشت، مینو روبه پنجره‌ای که به حیاط باز می‌شد، مشغول سیگار کشیدن بود. از پشتِ موهای مشکی‌اش، که تا زیر کمر می‌رسید، دود سیگار ستونی بالا می‌رفت. جلو‌تر رفت. انگار داشت به موضوع عمیقی فکر می‌کرد. خبری از دختر خندان و شاد چند دقیقه پیش نبود، انگار موجود دیگری در وجود مینو همزمان وجود داشت، که گاه به او دستور سکوت مطلق صادر می‌کرد. از پشت‌سر بغلش کرد. -آخه دختر خوب، چرا سیگار می‌کشی؟ مگه این کار، با دوره شکرگزاری جور درمیاد. مینو نگاه یک‌وری به ستاره انداخت. بر تمام اجزای صورتش، نیشخند پنهانی حاکم بود. -وقتی سیگار می‌کشم، بهتر به اوج می‌رسم. می‌دونم که ممکنه حالا ضررم داشته باشه، ولی این دیگه شخصیه.. خودم به این تشخیص رسیدم.. تو این حالت به یه رهایی می‌رسم که در حالت عادی نمی‌رسم. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
٧١ ☆ستاره سهیل( نجات از دایره) قسمت 71 سرش را بالا گرفت و پکی به سیگار زد. هوا را از بینی‌اش بیرون داد؛ حلقه‌های دود را که اوج می‌گرفت تماشا کرد. لبخند مرموزی روی لبش نشست. -نگاه کن.. همه ما مثل این دود سیگار، باید اوج بگیریم و بالا بریم.. به هر قیمتی که شده.. من هر وقت سیگار می‌کشم، انگار خودم بالا می‌رمو در خدا فانی می‌شم.. این همون چیزیه که من بهش معتقدم.. -یعنی همه باید سیگار بکشن؟ مینو در حالی‌که سیگار را بین انگشتانش به بازی گرفته بود، دستش را به علامت منفی تکان داد. -نه، نه، نه! اشتباه نکن،عروسک! گفتم هرکسی باید خودش، تشخیص بده. مثلا تو شاید صدای خوبی داشته باشی، مثلا بتونی با کیان بخونی‌! هوم؟ این می‌شه کمال تو که باید توش فنا بشی. یا مثلا خوب بتونی دف بزنی.. دف زدن تو مراسمات شکرگزاری خیلی مهمه.. بعد اگه پیشرفت کنی میتونی تو این راه به کمال خودت برسی. لزوما باید یه استعدادتو کشف کنی و خرج راه عرفانت کنی. ستاره پشت به پنجره تکیه داد. -حرفات چقدر عجیبن! بعضی وقتا می‌ترسم ازشون، بعضی وقتام خوشحالم می‌کنن. مثلا این دفو دوست داشتم.. -همینه دیگه عروسک! مبارزه گاهی ترسناک می‌شه گاهی هم زیبا! ما در حال مبارزه‌ایم اینو یادت باشه. -راستی راستی، دف می‌زنین؟ -پس چی؟ آرش پیام داد که پنجشنبه همین هفته یه مراسمه. احتمالا میای. ستاره روی مبل نشست. -خیلی دلم می‌خواد بیام. خداکنه بتونم. وای مینو! لیست‌ها کو؟ همین‌جا بودن. -اوه چه قشقرقی راه می‌ندازی.. گذاشتم بالا. می‌خواستم پفک باز کنم، گفتم پفکی نشه. -یه لحظه ترسیدم، حالا پفکت کو؟ -بذار، یه فیلم خفن بذارم، تا صبح میخکوبت می‌کنه. -تو رو خدا رو زمین نریزه. عفت خیلی وسواسیه. -پاشو برو یه سینی چیزی بیار، تا من فلشو بذارم. چجوری تحملش می‌کنی، اَه. چه گنده دماغه. ستاره سینی به دست آمد. -حالا فیلم چی هست؟ -یه چیز فوق‌العاده رمانتیک و هیجان‌انگیز. یادته اون روز تو باغ گفتم گلو بذاری تو موهات. چقدر کیان جذبت شد؟ -اوهوم! - بس که فیلم آمریکایی‌ دیدم، قشنگ بلدم چجوری دل طرفو ببری. -خب بذار ببینم. اسمش چیه؟ -زنده شدن یک خون‌آشام. -وا! این دیگه چه فیلمیه؟ حتما ترسناکه! -ندیدی تا حالا؟ -نه من می‌ترسم. -لوس بازی درنیار. فیلمه همش. ژانر هیجان.. اوووووه.. اولش یکم چندشت می‌شه بعدش راه میفتی، قول میدم. -حالا داستانش چیه؟ جذابه؟ مینو پفک را در سینی ریخت و به طرف ستاره کشاند. -نه ممنون! لواشک می‌خورم. -داستان یه عشقه. دختره خیلی شبیه توئه. اسمش سوزانه. سوزان و ستاره چه شبیهن مگه نه؟ -خب؟ -اتفاقا پدر مادرش فوت شده، تنها زندگی می‌کنه. می‌ره دبیرستان، یه پسر جدید وارد مدرسه می‌شه. از قرار معلوم اون پسره یه خون‌آشامه.. -یعنی چی؟ -یعنی خون می‌خوره.. وای خدا! موقع گفتن این عبارت، دستانش را جلوی صورتش گذاشت. -اَه! چه سوسولی تو! پسره فکر می‌کنه این یارو سوزان، همون نامزد قدیمیشه که با کمک رییس خون آشام‌ها زنده شده و حافظش پاک شده. دیگه میاد پیش دختره و ابراز علاقه می‌کنه. یه برادر هم داشته دنی، اونم عاشق این دختره می‌شه. بعد دیگه بین این دوتا خون‌آشام جنگ می‌شه. -آخه این کجاش جالبه؟ -من بد تعریف کردم. مطمئن باش خوشت میاد. تازه خیلی طولانیه. بیا شروع شد. ستاره، نگران چشم به تلویزیون دوخت. اوایل فیلم جذاب بود. اما گاه از ترس سرش را روی شانه مینو می‌گذاشت و بعد دوباره نگاه می‌کرد. کشش فیلم برایش به حدی بود که با وجود آنکه ترسیده بود، دلش می‌خواست بداند قسمت‌های بعدی چه اتفاقی می‌افتد. گاه از دیدن صحنه‌هایی از خجالت سرخ می‌شد و مینو این مسئله را طنز می‌دانست و گاه با کنایه می‌گفت: «چقدر تو بچه مثبتی، ببین بابا! دلت پاک باشه» . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
٧٢ ☆ستاره سهیل نجات از دایره قسمت 72 دو ساعتی از فیلم دیدنشان گذشته بود. ستاره در حالی‌که گازی به مثلث پیتزا زد گفت: -خب این چرا هم با این یارو استوارته یه‌بار با اونه؟ من نفهمیدم چی شد. -همینه دیگه که جالبه. خودش عاشق دنی شده. -ای بابا! من قاطی کردم، یه ساعت پیش داشت به اون می‌گفت عاشقتم. -آره ولی بعدش فهمید دنی‌ رو بیشتر دوست داره. بخاطر همین یه‌کم عذاب وجدان داره، نخوندی زیرنویسو؟ -خاک بر سر اون وجدانش. فکر کنم یکی دیگه بیاد، احساس کنه اونم یه‌کم بیشتر از دنی دوست داره. مینو خندید و با پا کارتون پیتزا را شوت کرد. -آره بابا. عین خیالشون نیست. کی به کیه. وقتی چشم‌غره ستاره را دید، ببخشید ببخشید گویان، تخمه‌ای در دهانش انداخت. ستاره همان‌طور که ذهن و چشمش درگیر فیلم بود، چشمانش سنگین شد، آن‌قدر سنگین که تصاویری جایگزین فیلم در حال پخش شد؛ کیان به او خیانت کرده بود و برای دلسا شعر عاشقانه می‌خواند. مینو قهقهه می‌زد و می‌گفت، آخر رابطه شما هم مثل خون‌آشام‌ها شد. خواب آشفته‌اش چنان اضطراب را در وجودش رخنه کرده بود که از خواب پرید. همه جا تاریک بود و خبری از مینو نبود. تلویزیون اما روشن بود، از جایش بلند شد تا آبی به صورتش بزند. پچ‌پچ عجیبی از آشپزخانه می‌آمد، صدای ضربان قلب و نبض شقیقه‌اش طوری هماهنگ بالا رفته بود، که انگار دو قلب در بدنش می‌زد. مینو به دیوار آشپزخانه تکیه داده بود. موهایش اطرافش ریخته بود و دهانش را باز و بسته می‌کرد، انگار با کسی که روبه‌رویش بود، حرف می‌زد. گاهی هم ساکت می‌شد و سر تکان می‌داد. کنجکاوتر شد، اما قدم بعدی ستاره، او را هوشیار کرد. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، روبه ستاره گفت: -بیدار شدی؟ من رفتم بخوابم. تو هم بیا. ستاره آب دهانش را به سختی قورت داد. آبی به صورتش زد و خیالات را از سرش بیرون کرد تا بتواند بخوابد. دوباره کابوس بود که مهمان ناخوانده خوابش شده بود. آن‌قدر در رختخواب تکان خورد که وقتی نور کم‌رنگ صبحگاهی، آهسته از پنجره به داخل خانه تابید، به سرعت چشمانش را باز کرد و بی‌حرکت به سقف خیره شد. با صدای تلفن خانه، از جا پرید. از میان پوست پفک و چیپس و کارتون پیتزا به سختی رد شد. وقتی به تلفن رسید، صدای زنگ قطع شد. شماره عمویش افتاده بود. چند ثانیه‌ای نگذشته بود که صدای گوشی‌اش بلند شد. خمیازه طولانی همراه با الو گفتنش، هم‌زمان شد. -سلام ببخشید عمو، خواب بودم، تا بلند شدم تلفن قطع شد. نه یه چیزی می‌خورم، نگران نباشین. از طرف منم تسلیت بگین. باشه، باشه چک می‌کنم. خداحافظ. هوفی کشید. و کنار مبل ولو شد. مینو چشم بسته و خواب‌آلود گفت: -کی بود؟ -تو، توی خوابم می‌شنوی؟ مینو از جایش بلند شد و نشست. -با این ونگ ونگ پشت هم تلفنا، خواب کجا بود دیگه. -عموم بود. با سفارش های همیشگی. -آهااان!من دیگه باید کم‌کم برم، ممکنه برات دردسر بشه. -خب بمون حالا! می‌ری دانشگاه؟ -نه چندجا کار دارم. به کلاس نمی‌رسم. -مینو! من دیشب همه‌اش کابوس می‌دیدم. -چیز خاصی نیست، منم دفعه اول همین‌طور بودم، باید شجاع بشی. اگه لازم نبود اصرار نمی‌کردم. -خوشم میاد برا همه‌چی دلیل داری. مینو خنده زیرکانه‌ای کرد. -حرف حق جواب نداره عروسک..بشین تمیز کن یهو عموت غافلگیرت نکنه. با رفتن مینو شروع به جمع کردن خانه کرد. وقتی صدای زنگ خانه بلند شد، تازه متوجه بوی تند سیگار شد. نگاهی به آیفون انداخت. دوست عفت بود. -کله صبح، اینجا چه کار می‌کنه؟ . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
٧٣ ☆ستاره سهیل (نجات از دایره) قسمت 73 با دستانی لرزان تمام در و پنجره‌ها را باز کرد. در راهرو را به طرف خودش کشید. دم‌پایی را انگار لنگه به لنگه پوشیده بود. نگاهش به در نیمه باز خانه بود، خدا خدا می‌کرد ملوک‌خانم وارد نشود. بوی سیگار به حیاط هم سرایت کرده بود. سکندری خورد، به پله سوم نرسید که پایش پیچ خورد و از روی پله‌های باقی مانده روی زمین پرت شد. با صدای مهیبی که ایجاد شد، ملوک‌خانم وارد حیاط شد. مغزش درست کار نمی‌کرد. درد شدیدی از پایش به کمرش کشیده شد و تمام بدنش را گرفته بود. -خاک بر سرم، مادر! چی شدی؟ بوی دود سیگار در مغزش هم پیچید، با نزدیک شدن قدم‌های زن همسایه، احساس کرد تمام لباس‌هایش بوی سیگار گرفته و چیزی تا لو رفتنش نمانده. درد مانند ماری، به تنش پیچیده بود. ملوک خانم چادرش را روی بند انداخت و سراغ ستاره رفت. رنگش مثل گچ سفید شده بود. -خوبی مادر؟ -نمی‌تونم.. تکون بخورم. خیلی.. درد می‌کنه. شانه‌هایش از درد می‌لرزید. لبش را گاز گرفت. اشک‌هایش یکی پس از دیگری روی گونه‌اش می‌ریخت. مزه شور اشک با دردی که می‌کشید، حسابی کامش را تلخ کرده بود. ترسی که به خاطر بوی تند سیگار و حضور هم‌زمان ملوک‌خانم، در او ایجاد شده بود، فشارش را آن‌قدر پایین کشید که با وجود به‌هوش بودنش، صداها و تصاویر برایش مات و مبهم شدند، تا جایی‌که که کم‌کم چشمانش سیاهی رفت. چشمانش که باز شد، برخلاف آخرین تصویر سیاهی که دیده بود، همه چیز سفید بود. بوی تند الکل، هوشیارترش کرد. صورتش را به سمت چپ چرخاند، ملوک خانم، با چشمانی پر از اشک کنارش ایستاده بود. -ستاره بهوش اومدی؟ الحمدلله. هزار و صد مرتبه خدا رو شکر. ستاره پرسید: -چی شده؟ صدایی از سمت راستش شنید. -چیزی نشده عزیزم، ترسیدی. وگرنه یه مو بردن ساده‌ی پا که غش کردن نداره. سرمت که تموم شد، مرخص می‌شی. ولی چند روز خونه نشین می‌شی تا موقع پایین اومدن از پله بیشتر حواست‌رو جمع کنی. سرم را تنظیم کرد و به ملوک‌خانم توصیه کرد که حواسش باشد قبل از تمام شدن سرم آن را بندد. بعد لبخند دل‌نشینی زد و دستی به گونه‌ ستاره کشید. بغضش گرفته بود. تازه همه چیز مانند فیلم از جلویش رد شد. دلش می‌خواست به خانم پرستار بگوید همان‌جا بماند. چندبار دیگر صورتش را نوازش کند. چقدر حس خوش‌آیندی بود، اما حیف که نصفه بود. حس اسیر گرسنه‌ای را داشت که از بالای سرش یک سیب آویزان کرده باشند و او فقط توانست، آن سیب را بو کند و حسرت سیر شدن به دلش بماند. چشمانش خانم پرستار را دنبال کرد. آن‌قدر که در بین سفیدپوشان بیمارستان گمش کرد. ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
٧۴ ☆ستاره سهیل (نجات از دایره) قسمت 74 ملوک خانم چینی به پیشانی‌اش انداخته بود و مدام تسبیح را در دستش می‌چرخاند. با اینکه در حال ذکر گفتن بود اما هیچ نشانی از آن در صورتش نمایان نبود. با چشم‌هایش داشت صورت ستاره را می‌کاوید، انگار که دنبال اثر جرم بود. ستاره نمی‌دانست زن همسایه دقیقا چه فکری می‌کرد، اما حالت چشمانش کاملا سرزنش‌بار بود، مخصوصا گاهی که به نشانه تأسف، سری هم تکان می‌داد. چشمانش را بست. حوصله نگاه‌های سرزنش‌آمیز هیچ‌کس را نداشت. دلش می‌خواست مینو کنارش بود. - بیداری دخترم؟ من زنگ زدم عموت.. چشمانش را با صدای ملوک خانم نیمه‌باز کرد. -گفت فردا راه میفته. نگفتم چه اتفاقی افتاده، گفتم یه‌کم فشارش افتاده من پیششم. بنده خدا هول می‌کنه، تو جاده خطرناکه. کسیو داری بگم بیاد پیشت بمونه مادر؟ بغض کرده جواب داد: -نمی‌دونم.. کسی.. میاد.. یا.. دوست نداشت عمو وقتی می‌آمد مینو را ببیند، کس دیگری را هم نمی‌شناخت؛ "چرا باید به این روز می‌افتاد؟ چه کسی حاضر بود از او مراقبت کند؟ مگر کسی هم بود؟" ناگهان یاد فرشته افتاد. "معلوم نیست وقتشو داشته باشه، اونم بخاطر دختری مثل من." ولی ارزشش امتحانش را داشت. چشمانش را بازتر کرد. -گوشیم هست؟ - وقتی اورژانس اومد، رفتم با گوشی خودت به عموت زنگ زدم. گفتم شاید نیاز بشه، آوردمش. ملوک خانم گوشی را از زیر چادرش بیرون آورد و به دستش داد. چند لحظه‌ای با تعجب به زن همسایه خیره شد و بعد گوشی را با دستی که سرم به آن وصل نبود، گرفت. صفحه گوشی را باز کرد، از طرفی خدا را شکر کرد که پیام یا تماسی از کیان نداشته از طرفی صفحه خالی از پیام گوشی، دردش را بیشتر کرد . شماره فرشته را گرفت. آن‌قدر بوق خورد که قطع شد. جرأت دوباره گرفتن شماره را نداشت. -جواب نداد مادر؟ دلش می‌خواست بگوید، "من دختر شما نیستم، هی مادر مادر می‌کنی.." ولی آن‌قدر، قدرشناس بود که این جملات را به زبان نیاورد. فقط سرش را به علامت منفی تکان داد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد. حتی دیدن نامش، از روی گوشی هم، آرامش بخش بود. - سلام، فرشته جون. ببخشید حتما مزاحمت شدم.. آروم حرف می‌زنم.. آره.. من.. راستش.. یه مشکلی پیش اومده.. ملوک خانم اشاره کرد تا خودش حرف بزند، گوشی را گرفت. خودش را معرفی کرد و گفت که چه اتفاقی افتاده، حتی بیش از آنچه اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. در نهایت فرشته قول داد تا یک ساعت دیگر آن‌جا باشد. متوجه نگاه‌های عجیب ملوک خانم شد. اما خودش را به ندیدن زد. چشمانش را دوباره بست و وقتی که صدای آشنای فرشته به گوشش رسید دوباره آن‌ها را باز کرد. فرشته با چهره‌ای که تعجب و نگرانی در آن ظاهر بود، گفت: -الهی بمیرم! چی شدی دختر؟ حتما خیلی درد داری! لبخند رضایت‌مندانه‌ای زد. از اینکه با شخصیتی مثل فرشته دوست بود، جلوی ملوک خانم، به خودش می‌بالید. حتی در دلش گفت: -اون کجا، فرشته کجا؟ زن‌همسایه هم، با دقت نگاه‌ها و حرف‌های آن‌ها را دنبال می‌کرد تا مبادا چیزی از نگاهش مخفی بماند. گاهی هم بین حرف‌های آن دو می‌پرید و کلمه‌ای را اضافه می‌کرد تا یادآوری کند که او هم آن‌جا حضور دارد. وقتی که ستاره از فرشته پرسید که می‌تواند یکی دو روز مراقبش باشد تا عمویش برگردد، مایه‌هایی از تردید در لبخندش دید. -خب.. راستش.. باید از خانواده‌ام اجازه بگیرم و ببینم کسی می‌تونه جای من مراقب عزیزجونم باشه.. یا نه! ولی یه کاریش می‌کنم، نمیذارم تنها باشی. بعد پیشانی ستاره را بوسید و با نوک انگشتانش چند ثانیه‌ای گونه‌اش را نوازش کرد. -ان شاءالله زود خوب می‌شی. ملوک خانم با آن نگاه‌هایی که از بالا به افراد می‌انداخت، فرشته را حسابی زیر نظر گرفته بود و می‌پایید؛ لبخند معناداری را گوشه صورتش پنهان کرده بود. ستاره هم با آمدن فرشته، انگار مرهمی روی قلب زخم‌خورده‌اش نشسته باشد، مدام لبخند می‌زد؛ حتی احساس کرد، به آن سیبی که احتیاج داشت، چند گاز کوچک زده است. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani @tooba_banoo
📖تفسیر آیه ٨۵ سوره بقره📖 روی سخن خداوند در این عبارات قرآنی به قوم یهود یا بنی‌اسرائیله... اما می‌تونه به صورت کلی، برای همه انسان‌ها، صادق باشه🔰🔰 خداوند در این آیه می‌فرماید:📖 از شما پیمان گرفتیم که خون یکدیگر رو نریزین.. یکدیگر رو از خونه و کاشانه‌های خودشون بیرون نکنین. 📌در حالی که شما، با وجود پیمان بستن با خدا، این کار رو انجام دادین. بعد در ادامه می‌فرماید: وَ اَن یاتوکم اُساری تُفادوهم... و زمانی که شما میثاقتان را با خداوند زیر پا گذاشتین.. (یعنی جنگ و اخراج دیگران از خونه‌هاشون) بعد، اسیرانی می‌گیرین و با گرفتن فدیه از اسرا، اونهارو را آزاد می‌کنین؟ خدا بهشون میگه اصلا از اول، کارتون حرام❌ بوده که به حرف خدا گوش ندادین. حالا میاین قسمت فدیه، که به نفع خودتون هست رو اجرا می‌کنین ولی با اصل دستور خدا مخالفت می‌کنین؟ بعد ازشون سوال می‌پرسه: آیا به بعضی از دستورات خدا ایمان میارین و نسبت به بعضی کافر میشین⁉️ حالا جزای این آدما چیه🤔 جزای چنین کسی که تبعیض قائل میشه در احکام الهی، جز رسوایی در این دنیا نیست. برگرفته از تفسیر نمونه 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 👌آدم با خوندن این تفاسیر، یاد این روزهای جامعه می‌افته.. خانم‌هایی که از اسلام، مهریه و نفقه و طلاق و عقد و... همه رو می‌خوان، ولی موقع بحث حجاب⁉️ اَفَتُؤمنون ببعضِ الکتابِ وَ تَکفُرونَ بِبَعض؟ ⚠️و یادمون نره که خداوند جزای چنین عملی رو در همین دنیا چه چیز معرفی کرده! https://eitaa.com/farhang_soleimani
تعصب‌های نژادی یهود! ✔️تفسیر آیه ٩١ سوره بقره: وَ اِذا قیل لَهم آمِنوا بما اُنزَلَ الله قالوا نُؤمنُ بما اُنزِلَ عَلَینا وَیَکفُرونَ بما ورائَه یهود چون، آخرین پیامبر از نسل بنی‌اسرائیل نبود و اینکه منافع شخصی آن‌ها با آمدن پیامبر خاتم، به خطر می‌افتاد، از اطاعت و ایمان به او سرباز زدند. 🔻هنگامی که به آنان گفته شد: و به آنچه خداوند نازل فرموده، ایمان بیاورید؛ می‌گویند ما به چیزی ایمان می‌آوریم که بر خود ما نازل شده باشد،( نه بر اقوام دیگر) و به غیر آن کافر می شوند. ♨️آنها نه به انجیل ایمان آوردند نه به قرآن! بلکه تنها جنبه های نژادی✡ و منافع خود را در نظر می گرفتند، در حالی که قرآن حق است✅ و منطبق بر نشانه ها و علامت‌هایی که در کتاب خودشان خوانده بودند. اگر به راستی آنها به تورات ایمان داشتند... 🔰🔰 توراتی که قتل نفس را گناه بزرگ می‌شمرد، نمی‌بایست پیامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند. https://eitaa.com/farhang_soleimani 🦋به فرهنگ سلیمانی خوش آمدید.🦋