eitaa logo
فرهنگ سلیمانی
71 دنبال‌کننده
980 عکس
790 ویدیو
8 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۵۵ 🌙ستاره سهیل (نجات از دایره) قسمت55 کلاس که تمام شد، استاد به همراه تعدادی از دانشجویان، از کلاس خارج شد. با خلوت شدن کلاس، یکی از پسرها از جایش بلند شد و روی دسته صندلی نشست. با صدای بلندی آرش را خطاب قرار داد. -آرش خسته شدیم دیگه، هی امروز فردا کردی. پس چی شد این پارتیت؟ آرش انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت. -هیس! چرا جو می‌دی تو؟ میخوای همین روز اول، حراست یقه‌مون‌رو بگیره؟ پارتی چیه، یه مهمونی ساده‌ است. وقتی که جمله آخرش را می‌گفت، نگاهش را بین همه هم‌کلاسی‌هایش تقسیم کرد، تا کسی سواستفاده نکند. پسر که موهای لخت بوری داشت، دستش را به حالت مسخره‌ای تکان داد. -باشه بابا هرچی تو می‌گی، مهمونی ساده‌تون کیه؟ اگه خبری نیست، با بروبچ برنامه اردویی چیزی بذاریم. کیان خودش را کنار آرش رساند. دستش را روی شانه‌اش رفیقش گذاشت. -من خودم به فکر جا هستم، ولی فعلا صلاح نیست، مهمونی برگزار بشه. دنبال جاییم، پیدا شد، خبر می‌دم. -برو بابا! رفتی قاطی بچه‌های حقوق شدی. دفاعم می‌کنی! آرش کم‌کم باید استعفا بدی، اصلا برنامه‌ریزیت خوب نیست. مینو که حسابی کفری شده بود، جزوه‌اش را محکم روی دسته صندلی کوبید. -هوی مو طلایی، خفه‌شو. داری می‌ری رو اعصابم. وقتی می‌گه جا نیست، یعنی نیست. اگه پدرت باغ و ملک داره، بریز رو دایره! نداره، زیپ مبارکت‌رو بکش. شیر‌فهم شد؟ لحن و صدای مینو آن‌چنان لات‌منشا‌نه بود که رنگ صورت پسر، هم‌رنگ موهایش زرد شد. از روی صندلی بلند شد. به نشانه اعتراض لگد محکمی به پایه صندلی زد و همراه دوستانش از کلاس خارج شد. با رفتن آن‌ها، دلسا هم جزوه و کیفش را جمع کرد. نزدیک در کلاس که رسید، دستش را به بند کیفش، که روی شانه‌اش آویزان بود، گرفت و با حالت تمسخری رو به کیان و آرش گفت: «لیاقتتون همین دختره‌ی بی‌پدر‌ومادره..» با خارج شدن دلسا از کلاس، بغضی را که همه این مدت در خود پنهان کرده بود، یک‌باره سر برآورد. کیان و آرش با دلسوزی نگاهی به هم انداختند. انگار که از چیزی حسابی شرمنده بودند. مینو دستانش را دور بازوهای ستاره، حلقه کرد. -چی‌شدی تو؟ ستاره؟ بابا این دختره‌ی نفهم یه چیزی گفت. بیخیال، چقدر جدیش می‌گیری. اما این حرف‌ها نه تنها وضع را بهتر نکرد، بلکه اشک‌های ستاره با سرعت بیشتری روی صورتش جاری شد. با وجود این‌که از پدرش دلگیر بود، اما هرگز دوست نداشت کسی از او بدگویی کند. از این‌که دوستانش بدانند، پدرش شهید شده، به شدت وحشت داشت؛ چرا که دستاویز جدیدی برای مسخره کردن می‌شد. همه این‌ها در کنار دلتنگی شدیش برای پدر و مادرش، باعث شد به راحتی اشکش قطع نشود. کیان از داخل کوله‌اش بطری آب معدنی را بیرون آورد و به دستش داد. -ستاره تو رو خدا گریه نکن. من خودم دهن این یارو رو سرویس می‌کنم. آرش لبخند کم‌رنگی زد. -راست می‌گه ستاره، کمربندمشکی کاراته داره‌ها، فقط کافیه اراده کنی، می‌پکوندش. در میان اشک‌ریزان چشم‌هایش، از حرف‌های آرش خنده‌اش گرفت. چشم‌های خیسش به رنگ لبان سرخش در‌آمده بود. کیان که خنده ستاره را دید، لبخند شیطنت‌آمیزی زد. -می‌گم، خودمونیم‌ها، گریه می‌کنی چقدر نازتر می‌شی. عین این عروسک‌های لپ‌قرمزی. ستاره باز هم خندید. مینو اما ساکت بود. نگاهی به ستاره می‌انداخت و بعد دوباره به کیان و آرش خیره می‌شد. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
۵۶ 🌙ستاره سهیل (نجات از دایره) قسمت56 بعد از این‌که حسابی ستاره را خنداندند، از دانشکده خارج شدند. کیان، از بوفه دانشگاه ساندویچ خرید و در فضای سبز روبه‌روی دانشکده نشستند و مشغول خوردن شدند. ستاره اولین گاز را که به ساندویچ زد، یاد روزی افتاد که با مینو همان‌جا نشسته بودند. درحال جویدن لقمه‌اش، لبخندی روی لبش نشست. -به چی می‌خندی ستاره؟ کیان به آخر ساندویچ دو نانش رسیده بود، که این را پرسید. -یاد یه چیزی افتادم. یه‌بار با مینو همین‌جا نشستیم. یه گربه هم اومد، داشتیم با هم چیپس می‌خوردیم.. راستی مینو مایکی‌رو کجا گذاشتی؟ -تو خونه است. براش پرستار گرفتم، می‌بره می‌گردونش. آرش داشت می‌گفت، بابا، با کلاس! که ستاره با انگشت اشاره به پشت مینو اشاره کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: «اون‌جارو خودشه! چه حلال‌زاده است.» گربه طلایی نزدیک‌تر شد. بوی غذا را حس کرده بود. ستاره مقداری از سوسیس را جدا کرد و برایش پرت کرد. مینو با اخم گفت: «ننداز بابا، حیفه سوسیسه. به این گشنه چیزی نده.» -مینو! الان داشتی از سگت حرف می‌زدی، واقعا که! -اون فرق داره! یه‌دفعه دیگه هم بهت گفتم. ستاره لبی برچید و آهسته زمزمه کرد، "بی‌رحم". بعد دوباره مشغول خوردن ساندویچش شد. کیان رو به آرش گفت: «این‌دفعه رو بی‌خیال مهمونی بشین. تا خودم یه‌جا پیدا کنم.» آرش نصفه ساندویج را داخل پلاستیک گذاشت و سرش را تکان داد. -اگه این موطلایی بیشعور بذاره. -ای بابا، میگم با من. جوش نزن، رو سفیدت می‌کنم. -ببینم چه‌کار می‌کنی. هوا خنک‌تر شده بود و سایه درختان، روی زمین پهن‌تر شده بود. سه نفری در حال عبور از مسیر درختکاری شده، به طرف خروجی دانشگاه بودند. کیان دستش را روی کوله ستاره گذاشت. -می‌شه من برسونمت خونه؟ نگاه چپ‌چپ ستاره به دست کیان؛ باعث شد دستش را بردارد. بنظرش آمد کیان دلخور شده. با لحن صمیمانه‌تری گفت: «آخه می‌ترسم مزاحمتون بشم.» -نه بابا، چه حرفیه! ستاره‌ معذب‌تر از همیشه، نمی‌دانست چه باید بکند، اگر عمو او را می‌دید چه؟ اما، بخاطر رودربایستی که برایش ایجاد شد، چند دقیقه بعد خودش را روی صندلی جلو ماشین دید. باورش نمی‌شد به همین راحتی، پیشنهاد کیان را قبول کرده باشد. حال بدی سراغش آمد. احساس می‌کرد گناه‌نابخشودنی را مرتکب شده. چیزی در درونش در غلیان بود. با صدای کیان به خودش آمد. -چیزی شده عزیزم؟ حالت خوبه؟ کلمه عزیزم، حالش را بدتر کرد. پنجره را پایین کشید تا بهتر نفس بکشد. انگار آدم‌ها، همه اکسیژن موجود در هوا را بلعیده بودند و سهمی برای ستاره نمانده بود. کمی آب روی صورتش پاشید وبطری آب را یک نفس بالا کشید. کیان ماشین را روشن کرد و راه افتاد. ستاره داشت سریع فکر می‌کرد، آیا دادن آدرس خانه‌اش به او کار درستی بود یا نه؟ اگر ناراحت می‌شد چه؟ اگر در دلش او را اُمل خطاب می‌کرد چه؟ پس خط قرمزهایش چه؟ از ذهنش گذشت:"خدایا چه‌کار کنم؟" -دوست داری اینو؟ از آشفتگی افکارش در آمد. -کدوم؟ چی‌رو می‌گی؟ -آهنگ‌رو می‌گم.دوست داری یا عوضش کنم؟ -نه.. خوبه. دوستش دارم. ممنون. -خب! حالا کجا بریم‌؟ می‌خوای یه‌کم بریم دور دور؟ -نه باید برم خونه. باشه یه‌بار دیگه. سعی کرد جمله آخر را با لبخند صمیمانه‌ای بگوید. -چشم. چشم خانم. الان کجا برم؟ -بپیچ چپ. صدای لرزش گوشی‌، تمام بدنش را لرزاند. با خودش فکر کرد، حتما عمو می‌خواهد دنبالش بیاید. سراسیمه گوشی را بیرون آورد. با دیدن پیام، نفس عمیقی کشید. یادش آمد جواب پیام قبلی فرشته را هم نداده. خواست جواب بدهد که فکری به ذهنش رسید. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان https://eitaa.com/farhang_soleimani
۵٧ 🌙ستاره سهیل( نجات از دایره) قسمت 57 بی‌مقدمه گفت: «کیان!» کیان قهقهه بلندی سر داد. -وای! باورم نمی‌شه بالاخره صدام زدی . جان کیان؟ -می‌گم، من.. دوتا خیابون بالا‌تر پیاده می‌شم. -باشه، جانم! خونتون دو تا خیابون بالاتره؟ -نه راستش الان یادم اومد، جایی باید برم. آه بلندی کشید. -حیف شد. دوست داشتم بیشتر باهم باشیم. لحنش را کمی صمیمی‌تر کرد. -اوه، هنوز کلی وقت داریم، باهم آشنا بشیم. نگاه معناداری را بین خودش و ستاره تقسیم کرد. گردنی کج کرد و دوباره به مستقیم خیره شد. پشت چراغ قرمز ایستاده بودند. نگاهش به پراید کناری بود. دختر بچه‌ای حدودا پنج‌ساله، سرش را به شیشه ماشین چسبانده بود و برای ستاره زبان در می‌آورد. ستاره چشمکی تحویلش داد. مادرش انگار در حال تعریف کردن چیز خنده‌داری، برای پدرش بود. دلش حسرت داشتن یک خانواده را داشت. -کیان؟ -شد دوبار، جان کیان؟ خنده‌اش گرفت. -شما چند نفرین؟ -خواهر، برادری منظورته؟ سرش را به شیشه تکیه داد. -اوهوم. -مامانم فوت کرده. بابام زن گرفت، منم جدا شدم ازشون. یه دختر کوچک داره از زنش، خیلی دوستش دارم،ملیسا. کاری به زندگی‌شون ندارم، ازون بنگاه ماشین کلی درمیاره. خنده تلخی کرد. -خرجیمو می‌ریزه تو کارتم، فکر کنم حق السکوته، که کاری بهشون نداشته باشم. البته خب، یه‌چیزایی هم ازش می‌دونم که بهتره ندونم. -ببخشید، ناراحتت کردم. -نه بابا، هرجا گفتی واستم، البته برخلاف میلم. جمله آخرش را وقتی به چشمان قهوه‌ای ستاره نگاه کرد، بر زبان آورد. از ماشین که پیاده شد. نفس راحتی کشید. دلش می‌خواست خیلی زود فرشته را ببیند. با این‌که خیلی او را نمی‌شناخت. اما حس می‌کرد در آن شرایط به وجود شخصی مثل او نیاز دارد. شماره‌اش را گرفت. بعد از چند بوق کوتاه، صدای آرامش را شنید. -سلام عزیزدلم، چقدر نگرانت بودم. چندبار پیام دادم، خوبی؟ دلش گرم شد. -ممنون عزیزم. مسجدی؟ می‌خواستم بیام ببینمت. -ای‌وای! ببخشید تو روخدا. کاش زودتر گفته بودی. ولی اگر ده دقیقه صبر کنی خودم‌رو می‌رسونم. خونه مادربزرگمم. نزدیکه به مسجد. -نمی‌خواستم مزاحمت بشم. اگه سختته.. -ناراحت می‌شم‌ها! بمون بیام. اتفاقا خودمم دلم گرفته. نری‌ها، وضو می‌گیرم میام. نزدیک مسجد قدم‌‌زنان منتظر فرشته ماند، تا این‌که از انتهای کوچه، خانم چادری را دید که روسری سوسنی رنگی پوشیده بود. نزدیک‌تر که شد، با لبخند به استقبالش رفت. -سلام! سلام. ببخشید عزیزم دیر شد. بیا بریم بالا. هنوز تا اذان سه ساعتی وقته. و بازهم ستاره، همراه با پیچک‌های روی نرده‌ها، بالا رفت و وارد کتابخانه شد. با این‌که محیط بسیار ساده‌ای بود، اما حال خوبی را به ستاره منتقل می‌کرد. فرشته دستش را گرفت و او را به اتاق خودش برد. -خب ستاره‌جونم، چه خبرا؟ چی می‌خوری برات بیارم. -ممنون، طعم اون چایی اون‌دفعه حسابی زیر زبونمه. -بذار، الان برات دم می‌کنم. میام پیشت کلی باهم اختلاط می‌کنیم. وای صدام چقدر بلنده الان میان در می‌زنن،اعتراض می‌کنن. ستاره کوله‌اش را زیر سرش گذاشت و روی تخت دراز کشید. همان‌طور که منتظر فرشته بود، چشمانش گرم شد و خوابش برد. با زنگ گوشی از خواب پرید. -الو! سلام عموجون شمایی؟ من؟ کجام؟ نگاهی به اطرافش انداخت، چند لحظه‌ای طول کشید تا متوجه شد، کجاست. -ببخشید عمو من پیش دوستمم، تو کتابخونه مسجد. نه خودم میام خونه. باشه. باشه. خداحافظ. گردنش را کمی ماساژ داد. -آخ چقدر درد می‌کنه گردنم. ای وای! چرا پایین نشستی، فرشته‌جون؟ ببخشید خوابم برد. فرشته پایین تخت روی زمین، مشغول مطالعه بود. دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و لبخند ملیحی به لب داشت. این‌قدر ناز خوابیده بودی که فقط داشتم نگات می‌کردم. چایی آماده است بیارم؟ ستاره نگاهی به موهای دم اسبی مشکی فرشته کرد. داشت با خودش فکر می‌کرد، چه چهره دوست‌داشتنی دارد. روی صورتش تمرکز کرد، نشانی از آرایش پیدا نکرد. اما طوری دوست‌داشتنی و ساده بود که احساس کرد اگر کیان او را ببیند،شاید عاشقش شود. دلش می‌خواست قیافه خودش را هم در آینه ببیند، می‌ترسید که آرایشش پاک شده باشد، اعتماد به نفسش به شدت در برابر فرشته پایین آمد. اممنون زحمتت می‌شه. خیلی خوابیدم؟ فرشته نگاهی روی ساعتش انداخت. اوم، نه زیاد. حدودا چهل و پنج دقیقه. بشین برات چایی بیارم. فرشته سینی چای را همراه با بشقاب کوچک نان‌برنجی جلویش گذاشت. سکوتی برقرار شده بود که ستاره را معذب می‌کرد. می‌دانست، دو دختر از دو دنیای متفاوت روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند و پیدا کردن حرف مشترکی بینشان کمی سخت بود. . ❌❌کپی به هر نحو ممنوع! در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇 @tooba_banoo اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دن
مهدی جان🌿! هر زمان که می گوییم: العجل یا مولای یا صاحب الزمان! زمزمه هایت را میشنوم که میگویی: صبر کن چشم دلت نیل شود می آیم شعر من حضرت هابیل شود می آیم قول دادم که بیایم به خدا حرفی نیست دل به آیینه که تبدیل شود می آیم... «💚اللهم عجل لولیک الفرج💚» اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج *برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋 ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━ 🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان فرهنگ سلیمانی https://eitaa.com/farhang_soleimani
فرهنگ سلیمانی
🍂از طلوع آیه‌ی خورشید تابانی شهید در نگاه من همیشه همچو بارانی شهید... 🍂لاله‌های سرخ عاشق گشته از خون تو است در مسیر زندگی ماه درخشانی شهید... از شهدا به شما الو......... صدامونو میشنوید!؟؟؟... قرارمون این نبود.... قرارمون بی حجابی نبود... بی غیرتی نبود.... قرار شد بعد از ماها « راهمون » رو ادامه بدید... اما دارید « راحت » ادامه میدید... چفیه هامون خونی شد تا چادرتون خاکی نشه... عکس ماها رو میبینید... ولی عکس ما عمل میکنید... ما شهید نشدیم که مرغ و میوه ارزون بشه... ما شهید شدیم که بی_حیایی ارزون نشه... حرف آخر : این رسمش نبود.... شرمنده🥀 ✨امروز ۱۹ آبان‌ماه سالروز شهادت 🌷شهیدمحمد مهدی رضوان 🌷 اَللهُمَ عَجِل لِوَلیک الفَرَج 💐هدیه به روح مطهر شهدا و امام شهدا صلوات اللهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَى‌مُحمَّـدٍوآل‌مُحَمَّدوعَجِّل‌‌فَرَجهم ✨🌷✨🌷✨ 🕊زیارتنامه ی شهدا🕊 🌱🌹🌱اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم🌱🌹🌱 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 ✨🌷✨
نحوه شهادت بسیجی شهید مجید یوسفی در گیلان معاون هماهنگ‌کننده سپاه گیلان: 🔹شهید «یوسفی» در حین انجام وظیفه و دستگیری یکی از لیدرهای آشوب‌های اخیر در بندر کیاشهر بود که راننده یک دستگاه سواری تندر ۹۰ که لیدر اغتشاشات اخیر در کیاشهر بود با سرعتی جنون‌آمیز به سمت مدافعان امنیت حرکت کرده و شهید یوسفی را به شهادت رساند. 🔹مراسم وداع با پیکر پاک شهید بسیجی «مجید یوسفی» روز پنجشنبه بعد از نماز مغرب و عشاء در گلزار شهدای شهرستان آستانه اشرفیه برگزار می‌شود. 🌍
فرهنگ سلیمانی
مدافع امنیت شادی روحش صلوات...
جایزه بهترین بوسه در پویش عمامه بوسی هم تقدیم میشود به حاج قاسم عزیز برای خلق این تصویر ماندگار 💛🥲