اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
*برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━
🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان
https://eitaa.com/farhang_soleimani
شکوه بی کران
کو به کوی خاک تو قبله گاه باورم
ای شکوه بیکران ای یگانه کشورم
سرزمین کهن پرغرور و سرفراز
پرچم سه رنگ تو جاودان دراهتزاز
جان میدهم برای تو در راه اعتلای تو
ای لاله زار بیکران ای وطن
جانباز راه تو منم دشمن ز پا در افکنم
مانی تو جاودانه ای ایران عزیز من
ای انقلابت شور آفرین
تاریخ سرخت پر افتخار
مردان تو بصیرُ دشمن شکن بیداری آفرینندُ ماندگار
ای یادگار عاشقان نامت در اوج آسمان
گل کرده در دلت شکوفه های انتظار
ماوا و میهنم تویی فردای روشنم تویی
ای مرز جاودان بمان پاک و استوار
ایران در پناه خدا زنده است
خورشید اسلام در وطن تابنده است
اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
*برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━
🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان
https://eitaa.com/farhang_soleimani
و سلام بر او که می گفت:
«خدایا ثروت چشمانم گوهر
اشک بر حسین فاطمه است»
☑️کانال شهید سلیمانی👇
http://eitaa.com/joinchat/640811030C1457b2a299
۶٢
🌙ستاره سهیل( نجات از دایره)
قسمت 62
از شدت فریاد، از خواب پرید. کسی سراغش نیامد. انگار فریادش را درون زده بود که اینچنین، آشفته بود. شاید هم جز او کسی در خانه نبود.
سوزش زیادی سر معدهاش احساس کرد. با وجود گرسنگی اول صبح، اما حالت تهوع، میلش را به خوردنْ از درون، نابود کرده بود.
حس کرد مایعی روی معدهاش ریخته شد، که توانش را برید.
سریع خودش را به دستشویی رساند. حال بدش را بالا آورد.
عمو که با نانسنگگ وارد خانه شد، وقتی حال بد ستاره را دید، نانهای پیچیده شده در پارچه را روی زمین انداخت و به طرفش دوید.
-چی شدی عمو؟ رنگت مثل گچ شده.
بیرمق کنار در دستشویی، نشست. زبانش توان حرف زدن نداشت. چهره پدرش هنوز جلوی چشمانش بود.
-میخوای ببرمت بیمارستان؟ سرمی، چیزی بزنی؟
-نه، نه!...
تند تند نفس میکشید.
-کلاس دارم...
خوب میشم...
عمو وارد آشپزخانه شد و چند دقیقه بعد با استکان چایی نبات برگشت.
-بخور ستاره، حتما سردیت کرده.
به سختی چند قاشق از چای را قورت داد. چیزی از گلویش پایین نمیرفت. اما کمی حالش را بهتر کرد.
-بهتری عمو؟
لبخند محوی روی صورتش ظاهر شد.
-بهترم..
-من میرم صبحانه بذارم، بیا یه چیزی بخور، خودم میرسونمت.
به اتاقش برگشت و لباس پوشید. دلش نمیخواست آینه کوچکش را باز کند، یاد خواب عجیبش میافتاد.
با خودش فکر کرد حتما پدرش از رابطهاش با کیان ناراحت است. اما باز دوباره خودش را توجیه کرد، که اگر نگران من است، چرا تنهایم گذاشته و اگر بیشتر نگرانم است، خب مراقبم باشد.
دستانش برای نگهداشتن کیفش انگار زیادی ضعیف شده بود.
با خارج شدنش از اتاق، عفت، سبزی به دست وارد هال شد. صورت برافروخته و چشمان سرخش توجه ستاره را جلب کرد. سبد سبزی، از دستش روی زمین افتاد. چادرش از سرش سر خورد و هقهق کنان، همانجا کنار دیوار نشست.
عمو سراسیمه به طرفش رفت.
-ای وای، تو دیگه چی شدی؟
گریه توان صحبت را از او گرفته بود. کولهاش انگار منتظر فرصتی برای رهاشدن روی زمین بود.
-عفتجون اتفاقی افتاده؟
عفت بدون اینکه نگاهی به ستاره بیندازد، رو به عمو، گفت:
«داییم، احمد... داییم...»
عمو دستش را به پیشانیاش کوبید.
-رفت؟
عفت با نگاه نگران و چشمان خیس، سرش را تکان داد.
-چقدر زجر کشید. خدا بیامرزش.
ستاره شانههای عفت را گرفته بود و ماساژ میداد.
-همون داییعلی که از همه جوونتر بود؟
عمو، سرش را با حالت تاسف پایین انداخت و به جای زنش جواب داد.
-آره، همون. آخر عمری، خیلی اذیت شد.
عفت، دستان ستاره را از روی شانههایش، با تندی عقب راند. به سختی از روی زمین بلند شد و به اتاقش رفت.
ستاره مبهوت مانده بود. صدای تلفن زدن عفت، همراه با نالههایش را شنید.
نگاه پرسشگرانهای به عمو انداخت.
نگاه نگران عمو، به در اتاق عفت قفل شده بود.
-من کاری کردم، عمو؟ چرا اینطوری کرد؟
با نگرانی بیشتری رویش را به طرف ستاره برگرداند. دستی به ریش جوگندمیاش کشید.
-نه عموجون، حالش دست خودش نیست. این داییشرو خیلی دوست داشت. دو سال از خودش بزرگتر بود. میدونی که عفت تو داره. الان ریخته تو خودش، اگه، امروز میتونی دانشگاه بمون، همونجا یهچیزی بخور. فکر نکنم بتونه غذا درست کنه. احتمالا باید بریم شهرستان..
ستاره بغض کرده از جایش بلند شد، عمو انگار کلی حرف زده بود. اما متوجه حرفهایش نشد.
-ستاره با توأم، عمو. لقمهات رو گذاشتم روی میز.
سرش را پایین انداخت، تا اگر اشکی ناخواسته روی صورتش سر خورد، نگاه عمو را کنجکاو نکند.
#جهادتبیین
#اللهمبارکلمولاناصاحبالزمان
#نیمی_از_این_داستان_واقعیت_دارد.
❌❌کپی به هر نحو ممنوع!
در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇
@tooba_banoo
اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
*برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━
🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان
https://eitaa.com/farhang_soleimani
۶٣
🌙ستاره سهیل( نجات از دایره)
قسمت 63
لقمه صبحانه را در کولهاش جا داد. ته مانده استکان چایش را هم نوشید.
زمانی که از خانه خارج شد، عمو داشت با تلفن حرف میزد و متوجه رفتنش نشد.
میدانست که به کلاس اولش نمیرسد، ترجیح داد با اتوبوس برود و کمی هم پیادهروی کند. اتفاقات شب قبل مانند پتکی، یکییکی بر سرش فرود میآمد؛ حرفهای تلخ مینو درباره کشوری که در آن زندگی میکرد، خواسته کیان، خواب آشفتهاش، حال بد اول صبحش، فوت دایی عفت و از همه بدتر رفتار زنعمویش که هیچ توجیهی برایش نداشت.
آنقدر غرق افکارش بود که متوجه نشد مسیر یکساعته را چگونه طی کرد.
قدمهایش، او را به سمت کلاس برد. تازه یادش آمد که کلاس فارسی عمومی را با کیان دارد.
چه برخوردی باید با او میکرد؟ این تنها چیزی بود که مغزش در صدد پاسخ دادن به آن بود.
وقتی که وارد کلاس شد و کیان را در حال حرف زدن با آرش و مینو دید، ناخودآگاه به یاد چند سطری افتاد که شبقبل خوانده بود. واژه قهر، در ذهنش برجسته شد.
برخلاف همیشه، ردیف اول نشست. صدای کفش پاشنهدار مینو را از پشتسرش شنید.
-زبونترو موش خورده؟ سلامت کو؟ چرا سرت جات ننشستی؟ کلاس قبلیرو هم که نیومدی،غیبت خوردی.
به تمام سوالات میتو تنها یک پاسخ داد.
-حالم خوب نبود.
این چیزی بود که دوست داشت، کیان هم بشنود.
-نگاش کن، رنگ به صورتت نیست دختر، خوبی؟
ستاره احساس کرد با شنیدن این جمله، چقدر حالش بدتر شد.
ناخودآگاه آینه کوچکش را بیرون آورد تا نگاهی به صورتش بیندازد.
نکند یادش رفته بود کرم به صورتش بزند!
تپش قلب گرفت؛ حتی چند دقیقه قبلش را هم نمیتوانست بخاطر بیاورد.
صورت آرایش کردهاش را دید، برای اولینبار بود که احساس کرد پشت نقابی از رنگ و لعاب، خودش را پنهان کرده است؛ هیچ روحی در صورتش جریان نداشت. ناگهان یاد خواب دیشبش افتاد. آینه را بست و روی دسته صندلی گذاشت.
مینو از بیتوجهی ستاره، با دلخوری سرجایش نشست. همزمان، دلسا که وارد کلاس شد، با دیدن این صحنه، کیفش را صندلی کنار ستاره گذاشت و خودش روی صندلی دومی نشست. به تخته روبهرویش خیره شد، پوزخندی زد و پرسید:
«ستاره چرا عین مردهها شدی؟ نکنه ولت کردن؟»
بدون اینکه جواب دهد، از جایش بلند شد و خودش را به آبسردکن بیرون کلاس رساند. مشتی پر از آب سرد را روی صورتش پاشید.
"چرا این بدبیاریا تموم نمیشه؟ چرا نمیتونم یه لحظه تو حال خودم باشم حالم ازین زندگی کوفتی بهم میخوره"
با شنیدن صدای کیان، جیغ کوتاهی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
-ببخشید، نمیخواستم بترسونمت. خوبی؟
-میخوام تنها باشم،لطفا!
وارد کلاس شد و روی صندلیاش نشست. در همان لحظه، دلسا از جایش بلند شد.
صورتش را میان دستهایش قرار داد.
" کاش اصلا امروز دانشگاه نیومده بودم." اما بعد با خودش فکر کرد، "چه فایده! کجارو دارم برم! مگه خونه عمو، جای موندنه."
قلبش داشت از جا کنده میشد. میان افکارش صدای دلسا را شنید که داشت درباره استاد حرف میزد. متوجه نشد که آمدنش را خبر میداد یا نیامدنش را.
به زورْ نشستنْ، روی صندلی خشک همراه با افکار آشفتهای که هرکدامشان به طرفی پرواز میکرد، حرارت جهنم را به جانش انداخته بود.
درمیان همهمهی کلاس، احساس کرد دستی به دستانش برخورد و ناگهان صدای خرد شدن چیزی از کنار پایش بلند شد. صورت گر گرفتهاش را از میان دستانش بیرون کشید.
#جهاد_تبیین
#اللهمبارکلمولاناصاحبالزمان
❌❌کپی به هر نحو ممنوع!
در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇
@tooba_banoo
اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
*برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید*.🦋
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━
🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان
https://eitaa.com/farhang_soleimani
📌 نمادِ امید و استقامت و پیروزی برای جوانان
✍شهید سلیمانی الگو شد؛ یکی از حقایق بسیار برجسته این است که شهید سلیمانی تبدیل شد به یک الگو. امروز بسیاری از جوانان در دنیای اسلام ـ بخصوص در این منطقه، آنچه من اطّلاع دارم مربوط به این منطقه است ـ تشنهی حضور قهرمانهایی مثل شهید سلیمانیاند؛ امروز تشنهاند. هر چه یاد سلیمانی بیشتر منتشر میشود، علاقهی اینها، تشنگی اینها به حضور قهرمانهایی از این قبیل در کشورهای خودشان بیشتر میشود.
امروز شهید سلیمانی در منطقهی ما نماد امید و اعتماد به نفْس است، نماد رشادت است، رمز استقامت و پیروزی است. این کارها را خدا میکند؛ اینها دست کسی نیست؛ با هیچ تدبیری ماها بلد نیستیم از این جور کارها بکنیم. این کارها، کار خدا است.
🔺بیانات رهبر انقلاب در دیدار خانواده شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی ۱۴۰۰/۱۰/۱۱
☑️کانال شهید سلیمانی👇
http://eitaa.com/joinchat/640811030C1457b2a299
🔺نامه جوانان و نوجوانان به شهید حاج قاسم سلیمانی
به نام خدا
فرمانده:
میدانم که آسمانی شدهای و پیش خدا رفتهای! من هم مثل شما لشگری دارم. نام همه سربازان من سلیمانی است.
ما همه با هم اسلحه بر میداریم و به جنگ دشمنانت میرویم.
فرمانده میدانم که بچههای شهدا را خیلی دوست داشتی و مراقب آنها بودی. من و سپاهم از آن مواظبت میکنیم.
از وقتیکه رفتی من فهمیدم که چقدر شجاع و مهربان بودی.
کشورم ایران تو را دوست داشت و برای نبودنت گریه کرد.
دلهای زیادی برای تو تنگ میشود اما میدانم تو الان پیش خدا هستی و نامهی مرا میخوانی. من سرباز تو هستم.
✍ امیررضا عربانی - کلاس دوم
دبستان صدر منطقه ۱۱
📚 برگی از کتاب «برسد به دست حاج قاسم»
☑️کانال شهید سلیمانی👇
http://eitaa.com/joinchat/640811030C1457b2a299
5.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم عجل الولیک الفرج:
[👊🏻😎]
عزیزِدلِما♥️🌱
خامنهایاست🤩✌️🏻
#دخترانحاجقاسم
#دخترانانقلاب
#دهههشتادیا
#گروهحنیفا
لیمانی