اگ بخوام حال این روزامو براتون بگم
فشار از همه جوانب
ناراحتی از خانواده
استرس,عصبانیت و بازم عصبانیت
بعضی وقتا به یه مرحله ای از زندگی میرسی که بخشی از خودتو گم میکنی ، نه توی کوچه خیابون های شهر توی خودت. باید بگردی لابلای میلیون ها سلول خودتو پیدا کنی ، لابلای افکار تاریکی که کل ذهنتو احاطه کرده ، لابلای علایق و سلایقت که به فراموشی سپرده شده تا یه نشونی از خودت پیدا کنی از اون گمشده که حالا جز یه اسم و تصویر مبهم چیزی ازش توی ذهنت نداری. من خودمو گم کردم ، اون دختر کوچولوی درونمو گم کردم ، همونی که توی همه لحظه های شادم بلند بلند میخندید و همیشه حالش خوب بود ، اونو گم کردم و حالا غم منو پیدا کرده ، غمی که دست و پامو بسته ، افکارمو کنترل کرده و نمیزاره برم سمت اون دختر بچه درونم ، نمیزاره پیداش کنم و به زندگیم برگردم ، به همه لحظه های شادم که از عمق وجودم میخندیدم و شاد بودم ، دختری که با دستای دخترونش منو همراهی میکرد برای رسیدن به قله موفقیت، شاید دخترمو گم کرده باشم اما فراموش نه...من بهش قول میدم که یه روزی پیداش میکنم و دیگه هیچوقت تنهاش نمیزارم . ریسمان های غم هرچقدر هم قوی باشه در برابر قدرت ذهن من چیزی نیست. من به خودم و دختربچه گمشدم ایمان دارم که یه روز این فراق به وصال میرسه.
دلم ذوق کور شدس
لباس سفید روغن ریختس
گوجه له شدس
دلم شب امتحانه
غروب جمعس..