.
وقتی قافله حسین میخواست از مدینه راه بیوفته عباس رفت جلو مادرش ایستاد..🚶🏻♂
سرشو انداخت پایین گفت مادرم این سفر برگشت نداره بزار معجرتو ببوسم و بغلت کنم..🥀
یهو بانو امالبنین داد زد:
نهههه برو عقب برو اینجا نمون این کارو نکن فقط برو..
عباس گفت مادر دیدار آخره هااا دیگه برگشتی در کار نیست بزار دستتو ببوسم..
امالبنین قبول نکرد و هی سر عباس داد زد..
عباس گفت مادر کار بدی از من سر زده که قهر گرفتی؟!
مادر اشکش راه افتاد گفت نه پسرم..
به خاطر حسین میگم..
ببین چجوری نگاه میکنه
اون مادر نداره داغ دلشو تازه نکن..(:💔
#عالمفدایادبتبانو..🖐🏿
#تاسوعایحسینی🖤
.