هدایت شده از ریـحـآنهَالنبـي؛
-و اینگـونه هجـده سالـگی به پـایـان رسیـد💙 .
هجده سالی که در دفتر روزگارم، گاه با مرکبِ لبخند و گاه با جوهرِ اشک نوشته شد ؛
سالهایی که در آن، طعم شیرینِ رسیدن را چشیدم، تلخیِ نرسیدن را تاب آوردم، از بعضی روزها با هزار اُمید گذشتم و از بعضی شبها با دلی پر از حرف به صُبح رسیدم ..
هجده سالگی برای من، تنها گذر یک سال از عمر نبود ؛
از همان روزهای آغازینش، گوشهای از شادیام به این بود که در سنی نفس میکشم که یادآور سنِ مبارک مادرم ، حضرت فاطمهی زهرا سلاماللهعلیهاست:) ..
و حالا هجده سالگی رخت سفر میبندد و من در آستانهی نوزدهسالگی ایستادهام! ؛
در روزهایی که عطر فاطمیه در جان زمان پیچیده . .
چه تقارن لطـیفی . .
نوزدهسالگیام را در روزهای عزای مادر آغاز میکنم ؛
و این همزمانی را نه صرفاً اتفاقی در تقویم ، که لطفی از جانب بانویی میدانم که نامش برای من مأمن آرامش و امید است .
هجده سالگی با تمامِ ناتمامیهایش گذشت ؛
با آرزوهایی که هنوز در انتظار اجابتاند ، با زخمهایی که آرامآرام به خاطره بدل شدند و با شیرینیهایی که یادشان تا همیشه در دلم خواهد ماند .
از قول رهبرشهـیدم : پروردگارا ، برای این حقیر و هرکسی که علاقهمنداست ، *شهادت را به عنوانِ آخرین پله زندگیمان قرار بده:) .
سـلام نـوزدهسالگـی...
تو را در روزهایی آغاز میکنم که نام مادر، بیش از همیشه در آسمان دلم طنینانداز است/ فاطمیه. .
اُمید که به حُرمت این آغاز، سالی باشی پر از ..
عافیت ، آرامش ، گُشایش و رضایتِ مادرم زهرا:) .
السلام علیکِ یا فاطمةالزهرا .. 🤍.
كل عام وأنا بخير ✨.
*بـه وقـتِ : 1405/08/10