#شبهای_جمعه
#روایت_حاج_اکبر
قبل از ماه رجب بود که با حاجی یه گروه توی فضای مجازی زدیم و اسمش را گذاشتیم #استقبال. هرکدوم مطالب جالب رو برای هم میگذاشتیم. این استقبال برای ماه شعبان، و ماه رمضان و همه ماه ها ادامه یافت. قبل از ماه رمضان میز کوچکی که میز نبود در واقع چهارپایه چوبی بود که یه سینی گرد روش گذاشته بودیم و پارچه کشیده بودیم میشد جای رحل قرآن و تسبیح و مهر و عطر و گل و چند مهره تزئینی. مثل سفره هفت سین که مدتی پهن می ماند این میز تا آخر ماه بود؛ هرسال به یک شکل و یه جای خونه. حاجی هم تشویق میکرد و خودش هم نظر میداد و در مقابل کارهایم بی تفاوت نبود. مفاتیح و قرآن هر دو نفرمان مشخص بود.
شما هم میتوانید میز یا #سفره_استقبال از #ماه_مبارک_رمضان را داشته باشید و عکس یک شهید را زینت بخش آن کنید.
حاج اکبر سعی میکرد کارهایی بکنه ماندگار باشه. یه پیام فرستاد که صوت تلاوت #۳۰جزء قرآن بود الان آن آدرس غیرفعال شده ولی از طرف همسرم و به یادش این آدرس را میگذارم👇
قران کامل همراه با صدا و تصویر
http://www.parsquran.com/book/
@fatholfotooh
شادی روح شهدا صلوات.🌷
#شبهای_جمعه
#روایت_حاج_اکبر
داخل ماشین سمت چهارراه اسکندری_ آزادی.
.
چراغ قرمز و کلافگی گرمی هوا.
چشم ها تیزتر میشود تا به محض سبز شدن چراغ، با یه کلاژ، دنده، ماشبن از روی آسفالت کنده شود و خودش را به آنطرف برساند و ناخودآگاه لبخند به پهنای صورت بنشیند.
حاجی که دلش میخواست چارچوب فلزی ماشبن برداشته میشد احساس کرد یک موتورسوار کم کم با لنگ لنگ زدن یک پا بر روی زمین از کنار ماشبن میخواهد رد شود. همانطور که نزدیک میشود با تلفن همراه هم حرف میزند.
حاجی خواسته و ناخواسته حرف هایش را میشنید. صدا واضح تر میشد؛ انگار یکی از بستگان او بیمارستان بود و باید مرخص میشد و مشکل اصلی پول بود.
حاجی با گوشهایش به حرفهای مرد گوش میکرد و دلش به ندای قلبش می لرزید؛
بنده خدا، یعنی راست میگه، واقعا لنگ این مقدار پوله، از کجا معلوم راست میگه، ولی الان نمیدونه من میشنوم.
صدای مرد بلندتر شده بود.
ثانیه ها رنگ می باختت از قرمزی.
حاجی باید انتخاب میکرد از چراغ بگذرد یا نه!
باید از پول توی کارتش بگذرد یا نه.!
الان میرود.
باید بروم.
۵
۴
آقا بیا...
موتور نزدیک شد
۳
۲
بیا اونطرف چهارراه
تمام شد. چراغ سبز شد. موتور رد شد . ماشین ها رد شدند و ماشین حاجی به جای کنده شدن از آسفالت از زمین ضمیر کنده شد و و حاجی عبور کرد.
آنطرف چهارراه ؛
مشکلت چیه؟ چی شده؟ کی بیمارستانه؟ چقدر میخوای؟
لحطاتی بعد حاجی پای دستگاه عابر بانک بود.
هر دو بعد از عبور از چراغ قرمز لبخند بر لبهایشان بود.
همسرم بدون اینکه آن مرد را بشناسد به او فرزندش و
امید و شادی را بخشيده بود و خدا لقب#مواسات کننده را به حاجی بخشید .