#خاطرات
#شهید_عباس_بابایی13
🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷
#نامدار_ناشناس
من و عباس بچه محل و همکلاس بودیم. دیپلم که گرفتیم من رفتم ارومیه برای خدمت سربازی و عباس رفت دانشکده خلبانی.
هرماه یک پاکت پول برایم می آمد که آدرس فرستنده نداشت.
اول فکر کردم کار یکی از خواهرانم است اما وقتی به مرخصی آمدم همه اظهار بی اطلاعی کردند. سردرگم بودم تا یک روز برادرم گفت:«چند وقت پیش عباس نشانی ات را از من خواست.»
رفتم سراغش اما خودش را زد به بی خبری.
آخر گفتم: «مرد حسابی! من آن همه پول را چطوری پس بدم؟»
خندید و گفت:
«بی خیال، فراموشش کن.»
شادی روح شهدا و سيدالشهداء #صلوات.🌷