دیدن دوستِ صمیمیم توی لباس عروس، یه جون به جونم اضافه کرد و واقعا نمیدونم چجوری باید حسی که از عمقِ وجودم داشتم رو توصیف کنم.
کوهی از غم آزارت میداد و توی غارِ خودت بودی، تا اینکه صدای اذان از مسجد محله به گوشِت رسید و نماز صبح نجاتت داد.🤍✔️
راستش قرار بود منم تو این آینه ها که اسمش رو نمیدونم از اون عکس خفنا بگیرم، منتهی نمیدونم چیشد که شبی کوتوله ها افتادممم👍🏻⭐