#part52
حامی،
رسیدیم رستوران
آوا : خب بفرما
حامی : من شمارو خیلی دوس دارم ولی آرام هم دوست دارم ، اگه من با آرام باشم تو کم کم منو فراموش میکنی ، اما من و تو باهم باشیم آرام سکته میکنه و میمیره
آوا : خب که چی ، من ادم نیستم که قرار بود با من ازدواج کنی ، اون خیلی وقته ولت کرده ، ولی من عاشقتم اگه نباشی میمیرم جناب صالحی
حامی: واقعا نمیدونم چی بگم و نمیتونستم گریه های اوا رو ببینم که یهو دیدم
آوا ازم داره کم کم فاصله میگیره ، که یهو از کیفش یه تیغ در میاره
آوا : من بدون تو زنده نمیمونم پس به نظرم بمیرم بهتره
حامی : آوا لطفا نکن ، م م من دوست دارم
آوا : تو که به فکر ارام هستی نمیدونی من چی میشم
حامی : اون تیغو بنداز حرف بزنیم
آوا : چه حرفی من حرفی برای گفتن ندارم « با داد »
حامی : اوا لطفا
یهو اوا رگشو زد
حامی : آواااااااااااا « با داد »
حامی : آوا ببخشید اواااا ، یکی زنگ بزنه امبولانس
بدو بدو بردنش اتاق عمل
حامی : من خودمو نمیبخشم من قاتلم ، اونم قاتل عشقم ، من خودمو نمیبخشم « گریه »
یهو فاطمه اومد
فاطمه : عوضی سر اوا چه بلایی اوردی ، من همه چی رو بهش گفتم
حامی : تو چه غلطی کردی
فاطمه : حق اون دختر تو نبودی ، تو عوضی نمیدونی چقد اوا بهت وابسته بود من ازت دورش میکردم که چون تو لیاقتشو نداری
حامی : بس کن « داد »
فاطمه : تو نمیدونی که اون بعد از فهمیدن چقد گریه کرد ، چقد خودشو میزد اخه تو اصلا مردی ، اون ارام دیگه رفت اون تونست فراموشت کنه اون فقط قصد کنسرت داشت اون تورو نمیخواست
حامی : تو چی میگی عوضی
دکتر اومد ، حامی بدو بدو رفت پیشش
حامی : چی شد ؟
دکتر : ببخشید ما تموم تلاشمونو کردیم ، تسلیت میگم
حامی : میشه من اوا رو ببینم اون منو تنها نمیزارههه
دکتر : یکم که بهترشدین ببینینش
حامی : نه الان میخوام ببینمش
فاطمه : حامی تو حتی زندگی دختره رو جهنم کردی
حامی بدو بدو به زور رفت پیش اوا
حامی : من اوا رو دیدم سفید عین گچ بود بغضم ترکید دستاش سرد بود
حامی : عشقم تو مگه نمیگفتی من دوست دارم ؟ پس جون حامی بیا ، بیا که این دل بی قراره ، بیا که من تورو انتخواب کردم ، بیا که من الان میمیرم
حامی خیلی گریه کرد ، یهو اوا رو بغل کرد که اوا در گوش حامی
آوا : قول میدی نری ؟ « خیلی اروم و ضعیف »
حامی : اره عشقم من دوست دارم
از خوشحالی بال در اوردم که داد زدم و دکتر اومدن بردنش بخش مراقبت های ویژه
حامی : میشه اوا رو ببینم
دکتر : بله ، فقط خدا معجزه کرده بود و باید ازش تشکر کرد
حامی همونجا سجده کرد و تشکر کرد و رفت پیش اوا
حامی : دختر بابایی چطوره
آوا : حامی واقعا خیلی دلم برات تنگ شد میشه بغلم کنی « بغض و گریه »
حامی : اره عشقم
ادامه دارد...
نویسنده: هانیه
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part52 حامی، رسیدیم رستوران آوا : خب بفرما حامی : من شمارو خیلی دوس دارم ولی آرام هم دوست دارم
دوستان این پارت رو یکی از ممبر های عزیز و محترم چنلمون نوشته، نظرتون رو راجب این پارت توی ناشناس بدین✨
مکان پیشنهادی برای تخلیهٔ حرفای دلی و تهِ قلبو ذهن شما 💀🧋 :
[https://eitaa.com/joinchat/53675655C70e56f8ec6 ] .
حرفهات توی صندوقچه اسرار اغتشاشاتِ ذهن باقی میمونه . 🫂💙