سلام هانیه هستم ادمین جدید امیدوارم بتونیم باهم دیگه کلی رمان های قشنگ و جذاب بنویسیم❤️🫂
#part53
حامی کنار تخت اوا نشست
آوا : بغلم کوو
حامی اروم آوا رو نشوند و بغلش کرد
آوا : حامی الان پیش من میمونی دیگه ( با گریه )
حامی : اره فداتشم میمونم ( یکم با بغض )
آوا : تو هنوز اون زنیکه رو دوس داری
حامی : لطفا درموردش حرف نزنیم
آوا : چرا پس گذاشتی من زنده باشم ( یکم بلند )
حامی : عشقم گفتم که پیش تو میمونم
آوا : پیش من میمونی خب دلت با اونه
حامی : نه نه ، فقط نمیدونم چی بهش بگم
آوا : خب خیالم راحت شد ، من یه نقشه هایی دارم
حامی : چه نقشه ای
آوا : بزار مرخص شم باز بهت میگم
حامی : خیلی دوست دارم
آوا : من عاشقتم ، فقط بگو جون آوا پیش اون نمیری
حامی : اوااا ، جون تو فقط عاشق توام
آوا : بازم بگو که باور کنم
حامی : من فقط عاشق آوا ام و کسی رو جز اون نمیخوامممم ( جوری داد زد که همه بشنون )
آوا از خجالت سرخ شد ، حامی هم بوسه ای رو دستش زد و رفت که به خانواده ی آوا زنگ بزنه بیان ملاقاتش
(حامی) وقتی رفتم واقعا نمیدونم چرا همه ی قلبم و وجودم برا آوا شده بود و دیگه عاشق آرام نبودم ، وقتی به خانواده ی آوا زنگ زدم برگشتم پیش آوا ، دیدم سرش تو پتو هست و پشت کرده
خواستم یکم حالش عوض بشه رفتم سریع براش یه ست طلا خریدم و با چند تا گل رز اومدم پیشش
وقتی اومدم دیدم اوا داره هق هق گریه میکنه و روش اونوره که
حامی : آوا
آوا : برووو
حامی : چرا فداتشم ، چرا گریه میکنی
آوا : بروووو
ادامه دارد ...
نویسنده : هانیه
#part54
حامی : فداتشم منو نگاه کن
آوا : نمیخوام
حامی : چرا آخه
رفتم پیش اوا و رو تختش نشستم و به زور روشو سمت خودم کردم وقتی کادو هارو دید اومد بغلم کرد
آوا : ح حامی اینا رو تو برام خریدی ، چقد خوشگلن 🥺
حامی : اره قربون چشات شم
آوا : خدانکنه ، حامی
حامی : جانم
آوا : میشه تنهام نزاری اخه یه اتفاقی افتاد
حامی : چی شده قربونت برم
آوا : ببین من خیلی عذاب وجدان دارم
حامی : چرا اخه
آوا : ببین راستش من و فاطمه یه نقشه هایی کشیدیم واسه ارام
حامی : چی چرا
آوا : اخه یعنی ببین من نمیخواستم تو مال کس دیگه ای باشی
حامی: جیزی نمیشه من مال خودتم احیانا با ارام که کاری نکردی
اوا: نه خیالت راحت
حامی رفت بیرون و خیلی عصبی بود که مامان اومد پیشم
مامان زهرا : آوا ، مامان فداتشه چرا گریه میکنی
آوا : مامان بزار بعدا بگم الان واقعا ناراحتم فقط بغلم کن
مامان زهرا: اره فداتشم
همو بغل کردیم
وقتی از بغل هم جدا شدیم
مامان زهرا: یه خبر خوب برات دارم
آوا : چی شده
مامان زهرا : داداشت از کانادا داره برمیگرده و دیگه نمیره
اوا: جدی میگی مامانن
مامان زهرا: معلومه
اوا: وای خیلی خوشحالم
مامان زهرا: میگم اوا حامی چش شده بود
اوا: ولش کن من بعدا بهت میگم
مامان زهرا: باشه
ادامه دارد.........
نویسنده: Anita and hanieh
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part54 حامی : فداتشم منو نگاه کن آوا : نمیخوام حامی : چرا آخه رفتم پیش اوا و رو تختش نشستم و به ز
اینم یه پارت ترکیبی خدمتتون 🤍