eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
178 دنبال‌کننده
292 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم بگم که با رضایت خودش گذاشتم
یه سوپرایز هم هست که الان میگم
هانیه جان هم از این به بعد ادمین چنل هستش😍
سلام هانیه هستم ادمین جدید امیدوارم بتونیم باهم دیگه کلی رمان های قشنگ و جذاب بنویسیم❤️🫂
حامی کنار تخت اوا نشست آوا : بغلم کوو حامی اروم آوا رو نشوند و بغلش کرد آوا : حامی الان پیش من میمونی دیگه ( با گریه ) حامی : اره فداتشم میمونم ( یکم با بغض ) آوا : تو هنوز اون زنیکه رو دوس داری حامی : لطفا درموردش حرف نزنیم آوا : چرا پس گذاشتی من زنده باشم ( یکم بلند ) حامی : عشقم گفتم که پیش تو میمونم آوا : پیش من میمونی خب دلت با اونه حامی : نه نه ، فقط نمیدونم چی بهش بگم آوا : خب خیالم راحت شد ، من یه نقشه هایی دارم حامی : چه نقشه ای آوا : بزار مرخص شم باز بهت میگم حامی : خیلی دوست دارم آوا : من عاشقتم ، فقط بگو جون آوا پیش اون نمیری حامی : اوااا ، جون تو فقط عاشق توام آوا : بازم بگو که باور کنم حامی : من فقط عاشق آوا ام و کسی رو جز اون نمیخوامممم ( جوری داد زد که همه بشنون ) آوا از خجالت سرخ شد ، حامی هم بوسه ای رو دستش زد و رفت که به خانواده ی آوا زنگ بزنه بیان ملاقاتش (حامی) وقتی رفتم واقعا نمیدونم چرا همه ی قلبم و وجودم برا آوا شده بود و دیگه عاشق آرام نبودم ، وقتی به خانواده ی آوا زنگ زدم برگشتم پیش آوا ، دیدم سرش تو پتو هست و پشت کرده خواستم یکم حالش عوض بشه رفتم سریع براش یه ست طلا خریدم و با چند تا گل رز اومدم پیشش وقتی اومدم دیدم اوا داره هق هق گریه میکنه و روش اونوره که حامی : آوا آوا : برووو حامی : چرا فداتشم ، چرا گریه میکنی آوا : بروووو ادامه دارد ... نویسنده : هانیه
دوباره ما قراره کرم بهتون بریزیم😂💔🤌🏻
حامی : فداتشم منو نگاه کن آوا : نمیخوام حامی : چرا آخه رفتم پیش اوا و رو تختش نشستم و به زور روشو سمت خودم کردم وقتی کادو هارو دید اومد بغلم کرد آوا : ح حامی اینا رو تو برام خریدی ، چقد خوشگلن 🥺 حامی : اره قربون چشات شم آوا : خدانکنه ، حامی حامی : جانم آوا : میشه تنهام نزاری اخه یه اتفاقی افتاد حامی : چی شده قربونت برم آوا : ببین من خیلی عذاب وجدان دارم حامی : چرا اخه آوا : ببین راستش من و فاطمه یه نقشه هایی کشیدیم واسه ارام حامی : چی چرا آوا : اخه یعنی ببین من نمیخواستم تو مال کس دیگه ای باشی حامی: جیزی نمیشه من مال خودتم احیانا با ارام که کاری نکردی اوا: نه خیالت راحت حامی رفت بیرون و خیلی عصبی بود که مامان اومد پیشم مامان زهرا : آوا ، مامان فداتشه چرا گریه میکنی آوا : مامان بزار بعدا بگم الان واقعا ناراحتم فقط بغلم کن مامان زهرا: اره فداتشم همو بغل کردیم وقتی از بغل هم جدا شدیم مامان زهرا: یه خبر خوب برات دارم آوا : چی شده مامان زهرا : داداشت از کانادا داره برمیگرده و دیگه نمیره اوا: جدی میگی مامانن مامان زهرا: معلومه اوا: وای خیلی خوشحالم مامان زهرا: میگم اوا حامی چش شده بود اوا: ولش کن من بعدا بهت میگم مامان زهرا: باشه ادامه دارد......... نویسنده: Anita and hanieh
عزیزاننن یه پیامه هیچی ازتون کم نمیشه بخدا