انیتا خانم چرا ازتون خبری نیست
✨
بچها حالم این چند روزه خوب نبود ایتا نمیومدم
ولی الان برگشتم
#part78
اوا: صبح با نوری که قصد کور کردنمو داشت از خواب بیدارشدم
حوصله ی بلند شدنو نداتشم
رفتم شراغ گوشی به فاطمه پیام دادم
و بعدم رفتم یه دوش گرفتم تا مغزم از این همه اتفاقت عجیب و غریب این روزا دور بشه
فاطمه: داشتم کار های شرکت و انجام میدادم
که یه نوتیف از طرف اوا رو گوشیم اومد
پیامشو باز کردم که نوشته بود:
+سلام خوشگله
خوبی؟ من که عالیم
راستی با حامی اشتی کردیم دیگه نگران چیزی نباش
کار یا اون دختره ام نداشته باش تا وقتی سمتمون نیست خطری نداره
فاطمه: با نوندن پیامش هم خوشحال شدم هم تعجب کردم به هر حال براش نوشتم
خوش باشید
بعدم گوشی رو کنار گذاشتم و به کارام رسیدم
حامی: از خواب بیدار شدم دیدم اوا نیست
صدای اب میومد حتما حمومه
اوا: از حمام که در اومدم موهام خشک کردم بعدم گوجه ای بستمشون
رفتم پیش حامی که دیدم داره تو گوشی میگرده رفتم نشستم ویشش که گفت:
حامی: اوا دارم بلیط میگیرم برا تهران
اوکی هستی که
اوا: عااا اره ولی اخه کلا دو سه روزه اینجاییم بیشتر نمونیم؟
حامی: نه
بهتره برگردیم تهران و سریع عقد کینم
اوا: باشه
پس من برم وسایلامو جمع کنم
حامی: اره برو جمع کن سه تا بلیط برای ساعت 9شب گرفتم
بدو برو اماده شو
اوا: باشه
رفتم که وسایلامو جمع کنم کارای حامی عجیب بود نه به قبلش نه به الانش
دلیل اون همه عجله رو نمیفهمیدم
اما خوشحال بودم که بالاخره حامی برای خودم میشه
ادامه دارد.....
نویسنده: Anita 🎀
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part78 اوا: صبح با نوری که قصد کور کردنمو داشت از خواب بیدارشدم حوصله ی بلند شدنو نداتشم رفتم شر
اینم پارت امروزتون 🤍
بتونم بازم میدم
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1qoayd&btn=بگو.بانو🤍
ناشناس رو هم پرکنید دیگههه
که یه پارت دیگه هم بدم
البتهههه دوستان یه پارت دیگه هم الانا میدم چون دیروز اسپانیا برد😂🤍
یکی دیگه رم اگه ناشناس ها رو پر کنید هم میدم
#part79
☆ساعت7عصر☆
حامی: خانوم خوشگله اماده ای؟(داد)
اوا: اره الان میاممم
حامی: بدو دیگه دیر میشه باید بریم فرودگاه
اوا: الاننن
سریع یه میکاپ کردم، یه شلوار بگ ذغالی پوشیدم با یه شومیز سورمه ای
موهامم بافتمو
هرچی وسیله مونده بود که جمع نکرده بودم و ریختم تو کیف و رفتم پیش حامی و مامانم
+من اومدممم
حامی: چه خوشگل شدی
اوا: مرسیی
مامان من چطوره؟
مامان زهرا: شما خوب باشید منم خوبم
حامی: خب دیگه داره دیر میشه بیاید بریم فرودگاه
اوا:حامی کیلید اتاقا رو تحویل داد و یه تاکسی گرفتیم رفتیم طرف فرودگاه
تو ماشین سکوت بود اما ازاردهنده نبود
سکوت قشنگی بود
سرمو گذاشتم رو شونه ی مامانم که خوابم برد
"30دقیقه بعد"
مامان زهرا: اوا اوا بیدار شو رسیدیم
اوا: با صدای مامانم ازخواب بیدار شدم و خودم و مرتب کردم
کارا رو انجام دادیم
رفتیم سمت هواپیما و سوارشدیم
ایراپادمو در اوردم و گذاشتم تو گوشم
و اهنگ پلی کردم
که دیگه یواش یواش سیاهی میمون چشمام شد
ادامه دارد.....
نویسنده: ✨Anita
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part79 ☆ساعت7عصر☆ حامی: خانوم خوشگله اماده ای؟(داد) اوا: اره الان میاممم حامی: بدو دیگه دیر میش
پارت جدید تقدیم به نگاهتون♥️🦦